A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

چالش سی روزه‌ی نوشتن

این چالش رو توی وبلاگ سولویگ دیدم. :))

ادامه مطلب
دوشنبه ۲۱ مهر ۹۹

هق‌هق

اینجارو باز می‌کنم. می‌بینم که چقدر خلوت شده. ماه‌هاست که چیز خوبی توش ننوشتم. خیره می‌شم به قالبش، که سه ماهه عوض نشده و دیگه دوستش ندارم اما حال و حوصله‌ی ساختن چیز جدید رو هم ندارم. می‌بینم که دیگه مثل قدیم‌ها ذوقی براش ندارم. همه‌جاش رو خاک گرفته و من فقط دارم وانمود می‌کنم که به‌زودی خاک‌هاش رو می‌تکونم و از چیزهای جدیدم براتون می‌گم، اما می‌دونم که حالا حالاها قرار نیست اون روز برسه. اینجارو باز می‌کنم. به ذوق از دست رفته‌م و به قلمی که دیگه مدت‌هاست خشک شده نگاه می‌کنم. به ناتوانی‌م برای نوشتن حتی یه پست کوتاه. به لیست پست‌ها و چالش‌های چرکنویس... و دلم می‌خواد زار زار گریه کنم.

چهارشنبه ۱۶ مهر ۹۹

تکاندن خاک‌ها برای مدتی کوتاه

به‌عنوان کسی که همه رو مجبور می‌کرد وبلاگشون رو بروز کنن و حالا خودش از دهه‌ی اول شهریور عملا هیچ‌چیزی ننوشته، شرم‌زده بهتون سلام می‌کنم. نمی‌دونم اگه عذاب‌وجدانم نبود، کی قصد داشتم دوباره این‌جا چیزی بنویسم. بی‌نهایت چالش انجام‌نشده دارم، و کلی حرف‌های نگفته از مدرسه‌ی جدید و رشته‌ی جدید؛ ولی الان قلمم دیگه مثل سابق روی کاغذ بدون اختیارِ من حرکت نمی‌کنه و باید برای هر جمله‌ای که می‌نویسم کلی انرژی بذارم. و برخلاف چند هفته‌ی قبل، چیزی که واقعا کم دارم توی زندگیم در حال حاضر، انرژیه. با این قصد این‌جا رو باز کردم که از همه‌چیز خیلی مفصل براتون بگم، ولی می‌بینم که انگار نمی‌تونم. پس می‌شه فقط شنونده باشم؟ خیلی دوست دارم که از این چند هفته‌تون بدونم و ببینم چی‌کارا کردید. و خیلی دوست دارم که با خواننده‌های خاموش این‌جا هم آشنا بشم. احساس می‌کنم از این‌جا دور شدم و می‌خوام دوباره حس کنم که توی خونه‌م. :)

چهارشنبه ۲۶ شهریور ۹۹

جایی فراتر از جهان

عکس.

فکر نکنم انیمه‌ای ساده‌تر از این داشته باشیم. همین الان تمومش کردم و با وجود داستان فوق‌العاده ساده و معمولی‌ش تبدیل شد به یکی از بهترین انیمه‌هایی که دیدم. "جایی فراتر از جهان" درباره دختریه که مادرش عضو تیم تحقیقاتی قطب جنوب بوده، و در یکی از سفرهاش به قطب جنوب کشته شده. حالا چندین سال از اون اتفاق می‌گذره، و اون دختر تمام تلاشش رو می‌کنه تا بره به قطب جنوب. شفق قطبی رو ببینه. پنگوئن‌ها رو ببینه. و جایی قدم بزنه که زمانی مادرش قدم می‌زده. در این راه، سه‌تا همراه پیدا می‌کنه، و گروه کوچیک اونا، می‌شه اولین گروه دخترای دبیرستانی که به قطب جنوب رفتند.

داستان خیلی ساده‌ست. و نباید انتظار هیچ سورپرایزی رو داشته باشید. خیلی معمولی، خیلی ساده، ولی بی‌نهایت قشنگ. انیمه فقط سیزده قسمته و فصل دومی هم نداره. کوتاهه اما آخر هر قسمت اتفاقاتی می‌افتاد که قلبم رو می‌فشرد. حتی برای اون‌هایی که انیمه نمی‌بینن پیشنهاد می‌کنم که این‌رو ببینن. آهنگ‌هاش خیلی قشنگه، گرافیکش محشره و طنز جالبی هم داره که لبخند به لبت می‌آره. خیلی خوشحالم که دیدم این انیمه رو. و الان شدیدا مشتاقم که برم به اون جایی که فراتر از جهانه. جایی قدم بذارم که آدم‌های خیلی کمی روش قدم زدن و ببینم هنوز روی کره‌زمین جایی وجود داره که با ساختمون‌های بلندِ وحشتناک و هوای آلوده پوشیده نشده.

این انیمه‌ی ساده، پیشنهاد ویژه‌ی من به شماست. فقط فراموش نکنید که بعدش حتما آهنگ‌هاش رو گوش کنید. :)

پنجشنبه ۶ شهریور ۹۹

قاب دلخواه خانه‌ی من

عکس.

می‌دونم که احتمالا خسته شدید، انقدر از نیانکو گفتم براتون. حالا هم که چالش قاب مورد علاقه‌ خانه‌ی من رو دارم یه‌طوری ربط می‌دم بهش. ولی من کلی فکر کردم به این قضیه، و دیدم که من کتابخونه‌‌ی خیلی کوچیکم رو به اندازه نیانکو دوست ندارم. روشنایی بالای سرم که وقت‌هایی که ماه کامله کل اتاقم رو روشن می‌کنه، یا کاج پیر وسط حیاطمون. یا هرچیز دیگه‌ای. علاوه بر این، این‌جا جای مورد علاقه‌ی نیانکوئه. نشستن پشت این پنجره و تعقیب کردن کرم‌های احتمالی توی باغچه با چشم‌هاش و التماس کردن به من برای این‌که بذارم بره حیاط تا اون‌هارو شکار کنه. به این فکر کردم که اگه می‌تونست بهم بگه، احتمالا این‌ پنجره و این‌طوری نشستن پشتش رو به‌عنوان قاب مورد علاقه‌ خانه‌‌ش بهتون معرفی می‌کرد.

این‌جا جاییه که اون توش آرامش داره. نصف زمانش این‌جا می‌گذره و به‌جز وقت‌هایی که خوابه تنها جاییه که اجازه می‌ده نوازشش کنم. و خب این خیلی افتخار بزرگیه برای من. به‌خاطر همین، من عاشق وقت‌هاییم که اون پشت پنجره می‌نشینه و بهم اجازه می‌ده آروم سرش رو نوازش کنم. من و اون ساعت‌ها پشت پنجره می‌نشینیم. با آرامش. بدون نگرانی از هیچ‌چیزی. و اگه یک‌روز بخواییم از این خونه بریم، این پنجره و ساعت‌هایی که با هم می‌گذرونیم احتمالا تنها چیزی باشه که به‌خاطرش دل‌تنگ می‌شم.

+ بلاگردون آغازکننده چالش بود و بی‌نهایت ممنونم از گربه-چان، آرتمیس و دینز برای دعوتِ من.

هرکسی که داره این‌رو می‌خونه، اگر دوست داره، به دعوتِ من شرکت کنه. :)

چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹

برگرد به خودِ سابقت دختر!

نیانکو افسرده شده. تا قبل از این می‌خوندم که می‌گفتن مواظب گربه‌هاتون باشید و بهشون عشق بورزید تا افسرده نشن، ولی هیچ‌وقت باور نمی‌کردم. فکر می‌کردم افسرده شدن مال گربه‌های پرشین نازنازیه که باید همیشه بغل صاحبشون باشن و حال ندارن هیچ‌کاری انجام بدن، نه مال نیانکو که رکورد موش گرفتن رو شکسته و هیچ احتیاجی به توجه ما نداره و خودش می‌ره و خودش می‌آد و خودش می‌خوابه و حتی خودش برای خودش غذا می‌ریزه و تازگی‌ها حتی یاد گرفته در حیاط رو باز می‌کنه و خودش می‌ره توی حیاط می‌چرخه و خودش برمی‌گرده و کلا خودکفاست. اصلا باور نمی‌کردم. ولی خب حالا افسرده شده. دکترش می‌گه که باید هر روز باهاش بازی کنم، مدام صداش کنم و مجبورش کنم پیشم دراز بکشه و نذارم سه ساعت تمام بشینه پشت پنجره و ببرمش حیاط. و حالا بدتر از این قضیه که از کار و زندگی افتادم و در روز از بیست و چهار ساعت، چهارده ساعتش رو با نیانکو می‌گذرونم، این قضیه‌ست که داریم با نیانکو کل خونه رو می‌گردیم به دنبال سوسکی، موشی، شاپرکی چیزی. تا بلکه برگرده به خودِ نیانکوی سابقش. کم‌کم دارم به این فکر می‌کنم که نمی‌شه سوسک سفارش داد بیارن برامون؟ و سوسک زنده منظورمه. نمی‌دونم چرا به این سوسکای الکی توجه نمی‌کنه. تازه یه‌طوری هم نگاهم می‌کنه که برو خودت رو اسکل کن و یه همچین‌چیزی. گربه باهوش داشتن هم بددردسریه‌ها.

شنبه ۱۸ مرداد ۹۹

این‌چنین می‌گذرد.

نمی خواستم کالیمبا بخرم. در گوشی نرم افزاری بود برای مبتدی ها که می توانستی در آن تمرین کنی. من هم جدی نبودم درباره‌ی یاد گرفتن کالیمبا و به همان راضی بودم. هیچ کس نمی دانست که دارم کالیمبا تمرین می کنم. دیروز دیدم که خریده اند. نمی دانستند که می دانم چیست و می خواستند شروع کنند به توضیح دادن که سازیست فلان و فلان. :) و دیدند که می توانم شهر اشباح را رویش بزنم و سورپرایز شدند. من سورپرایزتر شدم. راستش را بخواهید، اصلا فکرش را نمی کردم. وقتی جعبه‌اش را دیدم فکر کردم گوشی جدید است و می خواستم غر بزنم که همین پول را بدهید من بروم کتاب بخرم برای خودم که ناگهان دیدم رویش نوشته kalimba و از شدت شوک مانند احمق ها زدم زیر گریه! کالیمبا چیزی نبود که از اعماق قلبم بخواهمش، فقط داشتم محض سرگرمی آهنگ هایش را یاد می گرفتم در گوشی و پنج روز بعد، خودِ واقعی‌اش برایم آمد!!

کالیمبا سازی آفریقایی است که تازگی ها خیلی معروف شده و مانند پیانوست اما خیلی ساده تر و صدایش آرام تر و آرامش بخش تر است. یاد گرفتن نت خوانی و نحوه درست زدن با استفاده از انگشت های شصت نصف روز وقت می برد و برخلاف پیانو، گیتار و باقی سازها که بهتر است از کودکی یاد بگیری، کالیمبا را می توانی در هر سنی که باشی بیاموزی. ساز یاد گرفتن، در برنامه هایم نبود. هرگز نبود. اما دیدم که بیکارم و جز کتاب خواندن کاری ندارم و تصمیم گرفتم شروع کنم. این که خودش را هم برایم خریدند باعث شد بیشتر جدی شوم درباره‌اش.

 

پ.ن: اول می خواستم ماجرا را کامل بنویسم و تبدیلش کنم به یک پست فوق طولانی، بعد دیدم آن‌قدر موضوع خاصی هم نیست که بخواهم برایش آن‌قدر بنویسم و دیگر به همین پست کوتاه بسنده کردم.

پ.ن2: حالا که بعد از مدت ها آمده‌ام در قسمت ارسال مطلب جدید، بگذارید دلیل این را هم که چرا در اینجا کمتر از آن اوایل می نویسم بهتان بگویم. حقیقتش این است که مدتی می شود که در بلاگفا می نویسم. برایم حس تازه و قشنگی دارد. البته این‌طور نیست که بخواهم از بیان اسباب کشی کنم‌! من اینجا را با هیچ چیزی عوض نمی کنم. اما نوشتن در وبلاگی که هیچ خواننده‌ای ندارد برایم آسان تر است و یک جورهایی اینجا خودم را محدود می کنم و خیلی چیزها را نمی گویم. از ترس قضاوت شدن یا این‌ها نیست. کلا نمی توانم و دلیلش را هم نمی دانم واقعا. قسمت نوشته‌ی جدیدِ بلاگفا صمیمانه‌تر است. خلاصه این‌که، کمی در آنجا می نویسم و باز به آغوش بیان بازمی‌گردم. :)

شنبه ۲۸ تیر ۹۹

شش. تابستان دارد غیرقابل تحمل می شود.

یک. دیروز بعد از ماه ها رفتم تکواندو. ظرفیت کلاس ها را تا نه نفر کاهش داده اند و زدن ماسک یک چیز اجباری است که مزخرف ترین چیزی است که در این مدت شنیده ام، چون موقع دویدن یا مبارزه آنقدر کلافه ام می کند که نزدیک بود قید باشگاه رفتن را بزنم و تمرین هایم را در خانه ادامه دهم. اما دیگر کم مانده بود تبدیل به بشکه ای چیزی شوم و باورتان می شود آنقدر ضعیف شده بودم که نتوانستم حتی پانزده دقیقه روی دور تند بدوم؟ دیدن پسرفت هایم باعث شد که یک ماه ثبت نام کنم و تمام مشکلات ماسک زدن یا ضدعفونی کردن لباس ها قبل و بعد از ورزش، و صحبت با استاد با فاصله ی یک متر و پوشیدن لباس آستین بلند توی این گرما و خیلی چیزهای دیگر را به جان بخرم.

دو. پرونده ی راهنمایی را بلاخره بستم. و با اینکه یکم زیادی دیر است، اما هنوز هم نمی دانم که قرار است کدام رشته را انتخاب کنم. تنها چیزی که کاملا از آن مطمئنم، این است که هررشته یا هر مدرسه ای را هم انتخاب کنم، قرار است تک و تنها باشم که خیلی خوب است. به خاطر رفتن در جایی که هیچ کس مرا نمی شناسد و من هم هیچ کس را نمی شناسم ذوق زده ام. به خاطر دوستان فوق العاده ی راهنمایی ناراحتم، که دیگر نمی بینمشان، و ناراحتم که ناراحت شدند وقتی شنیدند که نمی خواهم با هم در یک مدرسه باشیم، اما این را از همان روز اول هم بهشان گفته بودم و خب، عادتم است. وقتی می خواستم از بلاگفا مهاجرت کنم به میهن بلاگ هم به کسی چیزی نگفتم و حتی آدرس وبلاگ جدیدم را هم ندادم.

سه. با اینکه کتاب های فیدیبو را به طاقچه ترجیح می دهم، اما وقتی دیدم طاقچه به قسمت بی نهایت اش کتاب های جدید اضافه کرده، نتوانستم از خیرش بگذرم. بنابراین، حدود سی کتاب یا بیشتر را نشان کرده ام و می خواهم در یک ماه تمامشان کنم و بروم سراغ خرید آن کتاب هایی که نه در طاقچه هست و نه در فیدیبو. :) از همین حالا دست هایم برای لمس ورق های کاغذ کتابِ نو، می لرزد. (لحظه ی شورش هر روزی که می گذرد بیشتر نزدیکم می شود! هاهاها.)

چهار. این اواخر هیچ کاری نمی توانم بکنم. آهنگ گوش نمی کنم، فیلم نمی بینم، با نیانکو بازی نمی کنم. نشسته ام توی خانه و میان هر کتابی که تمام می کنم به این فکر می کنم که بروم ژیمناستیک یا همین تکواندو بسم است و دیگر به ریسکش نمی ارزد؟! ساعت ها روز اول هم نویسی فیدیبو را جلویم باز می گذارم و نمی توانم بنویسم و هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسد و عصبی می شوم و دوباره می روم سراغ کتاب هایم. توی کتاب "آقای هنشاو عزیز" گفته بود که اگر نمی توانی بنویسی خیال کن که داری برای یک دوست نامه می نویسی، و از روزت بگو. یک جای دیگه خوانده بودم که اگر نمی توانی بنویسی یک صفحه ی کامل بنویس "نمی توانم بنویسم". هیچ کدامشان جواب ندادند. نمی دانم دیگر باید به چه روشی رو بیندازم.

پنج. The last of us 2 را بلاخره بازی کردم. نمی خواهم بگویم که چرا، فقط می خواهم بگویم که از بازی متنفر شدم. از خط داستانی و پایان داستان و حتی گیم پلی. همه چیزش. نباید از این بازی هایی بسازند که تا چند هفته بعد از بازی کردن هنوز افسرده ای و نمی توانی هیچ کاری انجام دهی.

شنبه ۱۴ تیر ۹۹

مرام نامه

چالش از اینجا شروع شده. :)

   - در هر زمان پذیرای انتقادها و پیشنهاداتتون هستم و اتفاقا شاد هم می شم با خوندنشون.

   - بعید می دونم این هم باید جزو این لیست باشه، اما خواهشا تعجب نکنید اگر وارد وبلاگ شدید و نشناختید اصلا کجا اومدید. نویسنده ی این وبلاگ به مرض تعویض قالب با سرعت بالا مبتلا می باشد. نزنیدش لطفا.

   - آیا هنوز هستن کسانی که می گن دنبال کردم دنبالم کن؟ (لینکت کردم و لینکم کن) اگر هستن هنوز و نسلشون منقرض نشده، از همین بلندگو اعلام می کنم که دنبال نکن عزیزدلم، مجبور نیستی خب. :)

   - کامنت ناشناس آزاده و نویسنده از کامنت های ناشناس نه تنها ناراحت نمی شه، بلکه خوشحال هم می شه با دیدنشون.

   - نویسنده از هر کامنت طولانی و حتی غرغرهای روزمره استقبال می کنه. پس می تونید هر چه دل تنگتون می خواد بگید.

پ.ن1: من گفتم چالش آهنگ سخت ترین چالش بوده با اختلاف؟ خب حالا لقبش رو تقدیم می کنم به چالش مرام نامه.

پ.ن2: از اونجایی که نویسنده تا به حال مزاحمت و انتظارات بیجا از خواننده های وبلاگش دریافت نکرده، هیچ ایده ای نداشت که چطوری می تونه این لیست رو یکم طویل تر بنویسه، یا چیزهای بهتری بهش اضافه کنه. اما از قدیم گفتن هرچه کوتاه تر بهتر. (الکی مثلا :دی)

پ.ن3: ممنون از آیلین، رفیق نیمه راه و ماجده برای دعوت. می دونم که نوشتنش خیلی سخته، اما از اونجایی که باید حداقل پنج نفر رو دعوت کنیم، دعوت می کنم از دینز، سولویگ، سحر. غزل، گندم و هر کسی که داره می خونه این رو. ^-^

دوشنبه ۲ تیر ۹۹

چالش سی روزه‌ی کتاب

با تموم شدن چالش قبلی، همه ش احساس می کردم یه چیزی توی روزم خالیه. بخاطر همین تصمیم گرفتم این رو شروع کنم که سوال هاش نسبتا آسونه و نوشتنش خیلی هم طول نمی کشه. :)

ادامه مطلب
يكشنبه ۲۵ خرداد ۹۹