A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

و صدای دینگ‌دینگ گوشی.

دوچرخه‌های افتاده روی چمن، یه بستنی آب شده، کفش‌های صورتی خاکی.

 

روز پنجم: سه شی از امروزت که اگه کسی ببینه، می‌تونه روزت رو حدس بزنه.

يكشنبه ۲۰ مرداد ۰۴

پر از مه

از دوردست صدای خنده می‌اومد، ولی من توی یه اتاق تاریک و سرد نشسته بودم. یکی داشت از اون راهروی طولانی رد می‌شد، ولی خودم روی آب معلق بودم. قدم برمی‌داشتم. شنا می‌کردم. می‌خندیدم. ولی به‌جایی نمی‌رسیدم. کجاست؟ کجاست؟ توی جنگل گم‌ شده‌ بودم. درخت‌ها دست‌های همدیگه رو گرفته بودن و اجازه نمی‌دادن آسمون رو ببینم‌. وقتی سرم رو آوردم پایین، زمین داشت حرکت می‌کرد. موج‌ها کوبیده می‌شدن توی صورتم. قدم برداشتم و سقوط کردم بین ابرها. همه‌چیز اطرافم نفس می‌کشید. بوی خاک بارون خورده می‌اومد. سایه‌ها توی گوشم زمزمه می‌کردن «نباید اینجا باشی.» هر بار که برمی‌‌گشتم، چیزی تغییر کرده بود. کجاست؟ کجاست؟ میون زمان و مکان شناورم. توی آسمون تکه‌های آینه می‌بینم و لابه‌لای درخت‌ها با ماهی‌ها بازی می‌کنم. گوش می‌کردم. نگاه می‌کردم. ولی نمی‌فهمیدم. کجاست؟ کجاست؟ از ستاره‌ها می‌پرسیدم، از کشتی‌ها می‌پرسیدم، از پرنده‌ها می‌پرسیدم.

«وقتی گم‌ شدی و جایی نداری که بری، اصلاً می‌تونی خودت باشی؟»

 

روز چهارم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا»م.

شنبه ۱۹ مرداد ۰۴

تیک‌تیک.

صدای تیک‌تیک ساعت همیشه یادم می‌ندازه که زمان قرار نیست بمونه. وقتی سر همدیگه داد می‌کشیدیم تیک‌تیک صدا می‌کرد. وقتی‌ همدیگه رو در آغوش کشیدیم هم همین‌طور. وقتی با ذوق بهم نگاه می‌کردی تیک‌تیک صدا می‌کرد. وقتی با نفرت ازم رو برگردوندی هم همین‌طور. 

بعضی روزها دلم می‌خواد لحظه‌ها تا ابد کش بیان، می‌خوام بتونم تا ابد نگه‌شون دارم. بعضی روزها هم دلم می‌خواد می‌تونستم از روی ساعت‌ها بپرم. از صبح بپرم به عصر. از عصر بپرم به شب. ولی مهم نیست که دلم چی می‌خواد، از بین دست‌هام می‌لغزن. ساعت همیشه تیک‌تیک‌کنان می‌ره جلو. چه از درد دستم رو گذاشته باشم رو شکمم، چه از شدت خنده.

اینو می‌دونستم. ولی وقتی تو دور و اطرافم بودی حس می‌کردم زمان متوقف شده. صدای تیک‌تیک ساعت رو نمی‌شنیدم. اگه خوشحال بودی، حس می‌کردم تا ابد قراره خوشحال باشم. اگه غمگین بودی، زندگی برام تیره و تار می‌شد. یادم رفته بود که عقربه‌ می‌ره جلو. غروب می‌شه. رنگ عوض می‌کنه. زنگ می‌زنه. پاره می‌شه. می‌ریزه. آب می‌شه. جدا می‌شه. وا می‌ره. یادم رفته بود که زمان می‌گذره و آدم‌ها یه روز که از خواب پامی‌شن تصمیم می‌گیرن بذارن و برن.

وقتی که به عقب نگاه کردم و دیدم توی جاده تنهام، یادم افتاد. تو رفته بودی و ساعت دوباره تیک‌تیک می‌کرد. ولی دست‌کم نمی‌ذاشت دوباره یادم بره که زمان نیومده که بمونه. از اولین لحظه‌ی وجود داشتنش، داشته آروم آروم ترکمون می‌کرده.

 

 

روز سوم: من یادم می‌ره که زمان قراره بگذره، نه اینکه بمونه.

شنبه ۱۹ مرداد ۰۴

ولی بازم چیزی از دردش کم نمی‌کنه.

احتمالا تجربه‌ش کردین. اون حسی که میون جمعی ولی انگار یه بخشی از وجودت رو توی خونه، یا پیش کسی جا گذاشتی. من زیاد تجربه‌ش می‌کنم. حس غریبی داره. شب که می‌رسه بهشون فکر می‌کنم. به اون بخش‌هایی از "من" که هرگز نمی‌تونستن جزوی از خودم باشن. اون بخشی از من که دلش می‌خواست پیش والدینش بمونه، هرچقدر هم زندگی سخت پیش می‌رفت. اون بخشی از من که دلش می‌خواست تو رو به دنیا بیاره، عزیزکم. اون بخشی از من که یه شب بارونی جا موند کنار ایستگاه اتوبوس. اون بخشی از من که داره رویام رو زندگی می‌کنه؛ رویایی که خودم نمی‌تونستم به حقیقت تبدیلش کنم. اون بخشی از من که تصمیم گرفت تو رو انتخاب کنه. اون بخشی از من که هنوز پشت اون در بزرگ آبی، منتظر جوابه.

شب‌ها بهشون فکر می‌کنم. به تکه‌هایی از وجودم که برای همیشه ازم جدا شدن. ازشون بی‌خبرم. از من بی‌نیازن. می‌دوئن و می‌رقصن و از من دور می‌شن. دورتر و دورتر. اون‌قدر دور که هرچقدر صداشون می‌زنم جوابم رو نمی‌دن. صدای خنده‌هاشون رو می‌شنوم. انگار دارن خوش می‌گذرونن. مثل یه سایه، یه گوشه بی‌صدا تماشا می‌کنم. نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و مدام فکر می‌کنم شاید اگه مجبور نمی‌شدم از خودم جداشون کنم، خوشحال‌تر می‌بودم. دنبال‌شون می‌دوئم و می‌دوئم، ولی فقط توی خواب‌هام دستم بهشون می‌رسه. فقط توی خواب‌هام می‌تونم ازشون بپرسم "چرا؟ چرا؟". اون‌ها به‌روم لبخند می‌زنن و فقط نگاهم می‌کنن. 

وقتی از خواب پامی‌شم، همه‌جا تاریکه. قلبم سنگینه و صورتم خیس. از جام بلند می‌شم، لخ‌لخ کنان میرم سمت پنجره و پرده‌ها رو کنار می‌زنم. نمی‌دونم کی برمی‌گردن پیشم. نمی‌دونم اصلا روزی می‌رسه که برگردن پیشم یا نه. جای خالی‌شون توی قلبم می‌سوزه. ولی حتی اگه اون جای خالی یه‌روزی خونریزی کنه، حتی اگه یه‌روزی عفونت کنه، می‌دونم چطوری پانسمانش کنم. می‌دونم چطوری خوبش کنم. می‌دونم چطوری زنده بمونم. 

 

 

روز دوم: گاهی وقتا حس می‌کنم یه بخشی از من داره توی یه جای دیگه زندگی می‌کنه.

پنجشنبه ۱۷ مرداد ۰۴

چون حس خوبی داره

من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن. با کبوتری که روی درخت نارنج حیاط لونه درست کرده، با گیاه پشت پنجره‌ی اتاق داداش که وقتی می‌ره سفر بهش آب می‌دم، با اون ابری که انگار توی آسمون به اون بزرگی تنهای تنها بود، با خاطرات تو وقتی که هنوز دوستم داشتی. یه‌زمانی بود که می‌نوشتم. الان؟ الان وقتی سعی می‌کنم بنویسم قلم توی دستم جیر جیر صدا می‌کنه. جمله‌ها از دستم لیز می‌خورن. نمی‌تونم بنویسم. آخرین تلاشی که برای نوشتن کردم ختم شد به ۱۲ صفحه "نمی‌تونم بنویسم". پشت سر هم. چون فکر می‌کردم اگه همین‌طور ادامه بدم بلاخره یه‌جایی کلمه‌ها رو می‌بینم. پس به‌جای قدیم‌ها، که دکمه‌های کیبورد رو محکم و تند تند فشار می‌دادم و هرچیزی که توی ذهنم بود رو بالا می‌آوردم روی اسکرین تا یه نفس راحت بکشم، الان می‌رم توی یه اتاق خالی، یه سری خزعبلات بهم می‌بافم و فقط به آوای کلمات گوش می‌کنم.

دنبال جواب نیستم. می‌نوشتم چون فکر می‌کردم شاید کسی، جایی، گذرش بیفته و مهمل‌بافی‌های من رو بخونه. حتی اگه کسی نمی‌خوند هم، باز حس خوبی داشت. برای منی که هیچ‌وقت شجاعت این رو نداشتم که با آدم‌ها طولانی و صادقانه، رودرو، صحبت کنم؛ حس خوبی داشت.

حالا با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن. با کفش‌هایی که اون روز جا گذاشتی و هیچ‌وقت برنگشتی که پسشون بگیری. با گربه‌ای که عصرها می‌شینه دم در. با ستاره‌هایی که روی دیوار کشیده بودن. چون ته قلبم، دوست دارم باور کنم کسی جایی گوش می‌ده. حتی اگه نباشه هم ایرادی نداره، چون همچنان حس خوبی داره.

 

 

روز اول: من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن. مثلا...

 

پ.ن: دلمون می‌خواست دوباره اینجا بنویسیم، بخاطر همین با سولی تصمیم گرفتیم یه چالش ده روزه شروع کنیم. ولی روز اول انقدر سخت بود که الان دیگه اصلا نمی‌دونم چطوری می‌خوام تا روز دهم دووم بیارم. هیچ کلمه‌ای، هیچ ایده‌ای توی مغزم نبود؛ ولی باید می‌نوشتم. حتی شده کم، حتی شده الکی. خیلی وقت بود همچین احساسی نداشتم.

پ.ن۲: اگه دوست داشتید، به ما توی این چالش ده روزه بپیوندید و باعث خوشحالی‌مون بشید. :")

چهارشنبه ۱۶ مرداد ۰۴

زنده‌موندن

این روزها معمولی بودنم بیشتر از هرچیزی برام پررنگه. من در تمام جنبه‌های زندگی‌م، مثل لهجه‌م، صرفا "خوبم". و نه خوبی که بتونی با اطمینان تاییدش کنی. "خوبی" که طرف یکم فکر می‌کنه، بعد می‌گه خب... آره. خوبه. بد نیست. همچین چیزی. این روزها همه‌ش احساس می‌کنم بیشتر از اینکه به دست بیارم، دارم از دست می‌دم. و غصه‌دار ترین قسمتش اینه که برخلاف اوایل نوجوونی‌م این غم‌های توی سینه‌م رو نمی‌تونم تبدیل به کلمه کنم. به خودم میام و می‌بینم که سر کلاس دارم به بالا نگاه می‌کنم تا اشک‌هام نریزه پایین. به خودم میام و می‌بینم که ساعت‌ها دارم به چیزهایی فکر می‌کنم که نباید.

یه‌جایی توی بلیچ وقتی دشمن ایچیگو ازش خیلی قوی‌تر بود بهش گفت تو می‌بازی. چرا شمشیرت رو رها نمی‌کنی؟ و ایچیگو جواب داد فکر می‌کنی چون ازم قوی‌تری باید تسلیم بشم؟ من اونقدرها هم تا اینجا بلیچ رو دوست نداشتم، ولی خیلی به این جمله‌ش فکر می‌کنم. حس می‌کنم به عنوان یک شونن‌فن باید الان که همه‌چیز و همه‌کس در همه‌ی زمینه‌ها از من قوی‌ترن همچین دیدگاهی به زندگی داشته باشم. فایده‌ی شونن دیدن از کودکی چیه اگه وقتی زندگی یه دیوار سخت و آهنی جلوت می‌‌ذاره شمشیرت رو بذاری زمین چون آهن بریده نمی‌شه؟ ولی درنهایت منم فقط یه آدم معمولی‌ام. از دور نگاه می‌کنم و حس می‌کنم یک چیزی توی دلم فشرده می‌شه. گریه می‌کنم و گریه می‌کنم و می‌خوابم. امروز ازم پرسید که می‌خوای درباره‌ش صحبت کنی؟ و من گفتم که نمی‌دونم چرا غمگینم. ببخشید عزیزم، من دقیقا می‌دونستم چرا غمگینم. ولی انقدر بخاطرش خجالت‌زده‌م که حتی نمی‌خوام بهش اعتراف کنم.

استادم داشت گرامر یاد می‌داد و مثالی که زد این بود که من همیشه غمگینم، همیشه ساکتم و همه نگرانمن. و یه‌طوری نگاهم می‌کرد انگار که باید چیزی بگم، ولی من فقط لبخند زدم. این روزها از باتلاق زندگی خودم رو بیرون کشیدن برام سخته. حس می‌کنم افتادم وسط دریا و دارم شنا می‌کنم و دست و پا می‌زنم که خودم رو به ساحل برسونم ولی موج‌ها از هر طرف میان و نمی‌ذارن نفس بکشم. خب، شاید هم دارم اغراق می‌کنم. از بیرون که زندگی‌م رو ببینی، به نسبت شونزده سالگی‌م واقعا زندگی‌ محشری دارم. اگه از اون‌ها زنده موندم، خیلی مسخره‌ست که الان بخاطر همچین چیزهایی این همه دراما کویین بازی دربیارم. ولی می‌گم که، توی لابی دانشکده که می‌شینم حس می‌کنم یک چیزی توی دلم فشرده می‌شه. این روزها فقط به تو که فکر می‌کنم خوشحال می‌شم. مثل وقتی که روز و هفته‌ی خیلی بدی داشتی و یه غریبه خیلی رندوم باهات مهربونه. یا وقتی که آفتاب کلافه‌ت کرده و بعد از کیلومترها پیاده‌روی درختی پیدا می‌کنی که می‌تونی زیر سایه‌ش استراحت کنی. یا وقتی که داری از سرما یخ می‌زنی و یه نفر برات آتیش روشن می‌کنه. نجات‌بخش. این کلمه‌ایه که تو رو باهاش توصیف می‌کنم. نجات‌بخش این روزها؛ که نمی‌دونم چطور باید ازشون عبور کنم.

دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۰۴

لبخندهای 403

1. «وقتی رفتیم خونه خودمون، با هم sailor moon ببینیم؟»

2. کلماتی که سال‌ها منتظر دیدنشون بودم رو، روی اسکرین لپ‌تاپ دیدم.

3. اون چند ساعتی که کنار همدیگه غذا خوردیم، رفتیم کتابخونه مرکزی و کتاب کودک خوندیم.

4. هربار که سفت بغلت می‌کردم؛ و لحظه‌لحظه‌ی وقت‌هایی که با همدیگه گذروندیم.

5. کلکسیون بلولاکی که خودمون درست کردیم، توی کتابخونه‌ی کنار میزم.

6. واقعی شدن رویاها و نشستن سرکلاس اساتیدی که از هر دقیقه‌ش لذت بردم.

7. گل‌های فراموشم نکن توی باغچه‌ی کوچیک حیاط خونه.

8. 14 آبان و لوفی.

9. دوچرخه سواری و کنار همدیگه پدال زدن.

10. تایم خالی بین کلاس‌ها توی تاریکی نمازخونه دراز کشیدن و با سریال/انیمه گریه کردن.

11. قدم زدن لای قفسه‌ها توی سکوت مطلق.

12. کتاب خیلی خیلی چاق دیوید کاپرفیلد و هفته‌هایی که پنجره رو باز می‌گذاشتم، زیرش می‌نشستم و فقط می‌خوندم.

13. مامان و خنده‌هاش.

وقتی داشتم این پست رو می‌نوشتم یه لبخند دیگه اضافه شد.

14. یه بلوط گرد با دوتا پای کوچولو و «بیا، عیدی».

 

می‌تونستم خیلی بیشتر بنویسم؛ به اندازه‌ی تمام این سه سالی که لبخندی ننوشته بودم چون هیچ‌وقت به حداقلِ تعداد نمی‌رسید. ولی همین‌ چهارده تا لبخند پررنگ کافیه. 403 مهربون بود. چمدونی داشت پر از چیزهای کوچیک و بزرگ دوست‌داشتنی. چیزهای زیادی بهم داد ولی فکر کنم بزرگ‌ترینش این بود که بهم نشون داد سال نکو حتما از بهارش پیدا نیست. و اینکه صبور باشم چون اتفاقات خوب راهشون رو یه‌جوری به سمتم پیدا می‌کنن.

سه شنبه ۲۸ اسفند ۰۳

اتفاق آبی‌ام

روزی که دیدمت زنده بودم. با خودم فکر می‌کردم که من می‌تونم روزها بشینم پیشت و از هرچیزی برات بگم و هرچیزی که برام تعریف می‌کنی رو با ذوق گوش کنم. چون تو آدم امنی هستی، پروانه‌ی کوچکم. تو با خودت آرامش و حس خوب می‌آری. با تو می‌شه از دست تاریکی‌ها فرار کرد.

روزی که دیدمت بیشتر از چهار بار همدیگه رو بغل کردیم. اون روز، زنده بودم.

زنده بودم، و می‌تونم زنده بمونم، چون تو اتفاق آبی من هستی.

چهارشنبه ۹ خرداد ۰۳

The things one can never afford to lose, exist right here

همیشه این موقع‌ها، خونه بوی یاس می‌ده. من گل‌ها رو به زور تشخیص می‌دم، چه برسه به اینکه بخوام بوشون رو بلد باشم. ولی یاس فرق می‌کنه. یاس منو یاد وقت‌هایی می‌ندازه که می‌اومدم خونه‌تون. دستم رو می‌گرفتی و می‌بردی حیاط. گل‌هات رو نشونم می‌دادی. تو خیلی غصه می‌خوردی، بخاطر همین کل حیاط رو بخاطر تو پر از گل کرده بودن. چون تو دوستشون داشتی. و خوشحالت می‌کردن. ساعت‌ها کنار گل‌ها وقت می‌گذروندیم. گلدون‌ و گل‌های جدیدت رو دوتایی می‌چیدیم. می‌نشستی کنارشون و می‌گفتی ازت عکس بگیرم. من بلد نیستم خوب عکس بگیرم. خودتم می‌دونستی. ولی می‌گفتی ایراد نداره. بگیر. می‌گرفتم.

همون موقع‌ها بود که با یاس آشنام کردی. من گل‌های زیادی رو بو کردم، ولی هیچ‌کدوم برام مثل یاس نبودن. همیشه وقت خداحافظی، تا جایی که دست‌هام جا داشت بهم از یاس‌هات می‌دادی. بغلم می‌کردی و می‌گفتی دوباره بهت سر بزنم. بیا رو راست باشیم، من خودت و گل‌هات رو دوست داشتم، ولی بعد از اون بیشتر بخاطر یاس‌ها می‌اومدم دیدنت. خوشم می‌اومد لای کتاب‌ها، روی طاقچه و توی جیب‌هام یاس‌هایی که بهم می‌دادی رو بذارم. هیچ‌وقت از بو کردنشون سیر نمی‌شدم.

سال‌های خیلی خیلی زیادی از اون موقع‌ها می‌گذره. تو دیگه نیستی و من خیلی وقت‌ها فراموشت می‌کنم. یادم می‌ره که چطور پنجره رو باز می‌کردیم، جلوش دراز می‌کشیدیم و صحبت می‌کردیم. خوش می‌گذشت. دوستت داشتم. هر بار یادم می‌ره توی زندگیم بودی و چه خاطراتی با همدیگه داشتیم، بعد بهار می‌رسه و بوی یاس همه‌جا رو برمی‌داره و یادم می‌افته. انگار که جادو شده باشم.

درسته که ما یه روز خداحافظی کردیم و راه‌هامون کاملا جدا شد، ولی هنوزم به یه طریقی به هم متصلیم. حتی اگه زمان زیادی کنار هم نبوده باشیم، و حتی اگه گاهی کاملا فراموشت کنم، بهار که می‌رسه به یادت می‌آرم؛ لای کتاب‌ها، روی طاقچه و توی جیب‌هام یاس می‌ذارم و لبخند می‌زنم.

سه شنبه ۲۱ فروردين ۰۳

فقط احمق‌تر از اونی‌ام که به خودت بگم.

می‌دونم که سخته، سخت‌تر از هرچیزی که تاحالا بوده، ولی فقط می‌خوام بدونی که تنها نیستی.

تنهات نمی‌ذارم. هرچی که بشه.

جمعه ۶ بهمن ۰۲