A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

زنده‌موندن

این روزها معمولی بودنم بیشتر از هرچیزی برام پررنگه. من در تمام جنبه‌های زندگی‌م، مثل لهجه‌م، صرفا "خوبم". و نه خوبی که بتونی با اطمینان تاییدش کنی. "خوبی" که طرف یکم فکر می‌کنه، بعد می‌گه خب... آره. خوبه. بد نیست. همچین چیزی. این روزها همه‌ش احساس می‌کنم بیشتر از اینکه به دست بیارم، دارم از دست می‌دم. و غصه‌دار ترین قسمتش اینه که برخلاف اوایل نوجوونی‌م این غم‌های توی سینه‌م رو نمی‌تونم تبدیل به کلمه کنم. به خودم میام و می‌بینم که سر کلاس دارم به بالا نگاه می‌کنم تا اشک‌هام نریزه پایین. به خودم میام و می‌بینم که ساعت‌ها دارم به چیزهایی فکر می‌کنم که نباید.

یه‌جایی توی بلیچ وقتی دشمن ایچیگو ازش خیلی قوی‌تر بود بهش گفت تو می‌بازی. چرا شمشیرت رو رها نمی‌کنی؟ و ایچیگو جواب داد فکر می‌کنی چون ازم قوی‌تری باید تسلیم بشم؟ من اونقدرها هم تا اینجا بلیچ رو دوست نداشتم، ولی خیلی به این جمله‌ش فکر می‌کنم. حس می‌کنم به عنوان یک شونن‌فن باید الان که همه‌چیز و همه‌کس در همه‌ی زمینه‌ها از من قوی‌ترن همچین دیدگاهی به زندگی داشته باشم. فایده‌ی شونن دیدن از کودکی چیه اگه وقتی زندگی یه دیوار سخت و آهنی جلوت می‌‌ذاره شمشیرت رو بذاری زمین چون آهن بریده نمی‌شه؟ ولی درنهایت منم فقط یه آدم معمولی‌ام. از دور نگاه می‌کنم و حس می‌کنم یک چیزی توی دلم فشرده می‌شه. گریه می‌کنم و گریه می‌کنم و می‌خوابم. امروز ازم پرسید که می‌خوای درباره‌ش صحبت کنی؟ و من گفتم که نمی‌دونم چرا غمگینم. ببخشید عزیزم، من دقیقا می‌دونستم چرا غمگینم. ولی انقدر بخاطرش خجالت‌زده‌م که حتی نمی‌خوام بهش اعتراف کنم.

استادم داشت گرامر یاد می‌داد و مثالی که زد این بود که من همیشه غمگینم، همیشه ساکتم و همه نگرانمن. و یه‌طوری نگاهم می‌کرد انگار که باید چیزی بگم، ولی من فقط لبخند زدم. این روزها از باتلاق زندگی خودم رو بیرون کشیدن برام سخته. حس می‌کنم افتادم وسط دریا و دارم شنا می‌کنم و دست و پا می‌زنم که خودم رو به ساحل برسونم ولی موج‌ها از هر طرف میان و نمی‌ذارن نفس بکشم. خب، شاید هم دارم اغراق می‌کنم. از بیرون که زندگی‌م رو ببینی، به نسبت شونزده سالگی‌م واقعا زندگی‌ محشری دارم. اگه از اون‌ها زنده موندم، خیلی مسخره‌ست که الان بخاطر همچین چیزهایی این همه دراما کویین بازی دربیارم. ولی می‌گم که، توی لابی دانشکده که می‌شینم حس می‌کنم یک چیزی توی دلم فشرده می‌شه. این روزها فقط به تو که فکر می‌کنم خوشحال می‌شم. مثل وقتی که روز و هفته‌ی خیلی بدی داشتی و یه غریبه خیلی رندوم باهات مهربونه. یا وقتی که آفتاب کلافه‌ت کرده و بعد از کیلومترها پیاده‌روی درختی پیدا می‌کنی که می‌تونی زیر سایه‌ش استراحت کنی. یا وقتی که داری از سرما یخ می‌زنی و یه نفر برات آتیش روشن می‌کنه. نجات‌بخش. این کلمه‌ایه که تو رو باهاش توصیف می‌کنم. نجات‌بخش این روزها؛ که نمی‌دونم چطور باید ازشون عبور کنم.

دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۰۴
نظرات (۸)
هلن پراسپرو

من دوباره اومدم این رو خوندم و یه چیزی به ذهنم رسید

مایی که از بچگی شونن نگاه کردیم چقدر زندگیمون سخته ها جدی. چون واقعا جلوی بعضی دیوار ها باید دیوانه باشیم اگه شمشیر رو زمین نذاریم. شونن این دیوانه بودن رو برامون رومنتسایز کرده... ولی فکر نکنم زیاد چیز خوبی باشه"-"

۶ مرداد ۰۴، ۲۲:۳۳
پاسخ:
...
راست می‌گی.
وای تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. درست می‌گی. بعضی دیوارها هم هستن که فقط باید تکیه بدیم بهشون و یکم استراحت کنیم.


ولی واقعا شونن دیدن خیلی تاثیر گذاشته چون الان که هی دارم بیشتر به حرفت فکر می‌کنم با خودم می‌گم "نه ولی اگه تونستم بشکنمش چی"...

پاراگراف آخر، منم همینطور.

بغل، بغل، بغل :)))

۶ مرداد ۰۴، ۲۲:۳۴
پاسخ:
:))) بغل محکم محکم.
امیر.ر. چقامیرزا

سلام.سلام.سلام

آن شمشیر و دیوار پولادین، چه قدر دلاورانه:))).

۳۱ ارديبهشت ۰۴، ۱۶:۱۵
پاسخ:
سلام سلام سلام! :)))
تاثیرات شونن دیدن زیاده. D:
سُولْوِیْگ 🌻

می‌خواستم بگم که باید اول پست‌هات trigger warning بذاری، ولی شاید هم نه. خودم باید یادم باشه که هر بار ستاره‌ت روشن می‌شه قراره اشکم در بیاد. از غصه یا از ذوق یا هرچیزی.

می‌دونم غمگین بودن بابت چیزهای خجالت‌آور چه حسی داره. احتمالا بهتر از اکثر آدم‌ها. دوست ندارم غمگین باشی و دوست ندارم بابتش خجالت بکشی. امیدوارم هرچی که هست، رد بشه. هرچیزی هم که بشه، هرچی هم که دست‌وپا بزنیم، در نهایت تو خودِ نوری. امیدوارم یادت نره. 

۳۱ ارديبهشت ۰۴، ۱۶:۱۴
پاسخ:
عزیزم کاملا دو طرفه‌ست. همین کامنت تو هم اشک من رو درآورد.
چند بار خوندمش و جوابم فقط یه بغله. یه بغل محکمِ محکم.
𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×

چقدر من دلم برای نوبادی و پست هاش تنگ شده بود...

خوندن این باعث شد حس کنم تنها نیستم، درباره ی این که چرا مثلا یه غریبه ی رندوم از دانشگاه باید پیام بده و بابت تمام مدت تنها نشستنم توی راهرو بهم گیر بده:)) 

۳۱ ارديبهشت ۰۴، ۱۶:۱۰
پاسخ:
منم دلم برای کامنت‌های تو تنگ شده بود :")))
وای. کامل می‌فهمم. ولی کاشکی با این پستم همذات‌پنداری نمی‌کردی. کاش سال دیگه بیاییم به هم بگیم که دیگه توی دانشکده همچین حسی نداریم.

"امروز ازم پرسید که می‌خوای درباره‌ش صحبت کنی؟ و من گفتم که نمی‌دونم چرا غمگینم. ببخشید عزیزم، من دقیقا می‌دونستم چرا غمگینم. ولی انقدر بخاطرش خجالت‌زده‌م که حتی نمی‌خوام بهش اعتراف کنم."

چقدر... چقدر می‌فهمم. میدونم غم هم یه احساسه و باید قبولش کنم اونجوری که هست، ولی خیلی خیلی ازش خجالت میکشم.

 

ولی اینجا هروقت روشن میشه دل‌ ما هم روشن میشه، حتی اگه پرفکت ترین کلمه ها رو برای توصیف چیزها نداشته باشی، چون کلمات توئن دوستشون داریم :*

۳۱ ارديبهشت ۰۴، ۱۶:۰۴
پاسخ:
ناراحتم که می‌فهمیش.
آره دقیقا. نمی‌دونم چرا خجالت می‌کشم ازش. ولی همه‌ش حس می‌کنم که نباید به‌خاطر دلایل کوچیک ناراحت باشم. (و همه‌ی دلایل از نظرم کوچیک میاد.)

وای :((((( هلن این کارو با قلبم نکن خب. من هم شما رو دوست دارم. خیلی زیاد.
mitsuri ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

پس چطوریه که معمولی بودن رو انقدر منحصر به فرد و خاص روایت میکنی ؟ =))

۳۱ ارديبهشت ۰۴، ۱۶:۰۱
پاسخ:
:((((((
شما منحصربه‌فرد می‌خونی.

سلام گوگولی 🥹

ان‌شالله روزای سخت هم میگذره . 

معمولی بودن به نظرم خودش خیلی خوبه :دی

رلستی چی میخونی ؟

۳۱ ارديبهشت ۰۴، ۱۶:۰۰
پاسخ:
سلامم:*)
آره خودمم اکثر اوقات مشکلی باهاش ندارم. ولی بعضی روزها واقعا اذیت می‌کنه.
زبان چینی می‌خونم:")
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی