A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

پر از مه

از دوردست صدای خنده می‌اومد، ولی من توی یه اتاق تاریک و سرد نشسته بودم. یکی داشت از اون راهروی طولانی رد می‌شد، ولی خودم روی آب معلق بودم. قدم برمی‌داشتم. شنا می‌کردم. می‌خندیدم. ولی به‌جایی نمی‌رسیدم. کجاست؟ کجاست؟ توی جنگل گم‌ شده‌ بودم. درخت‌ها دست‌های همدیگه رو گرفته بودن و اجازه نمی‌دادن آسمون رو ببینم‌. وقتی سرم رو آوردم پایین، زمین داشت حرکت می‌کرد. موج‌ها کوبیده می‌شدن توی صورتم. قدم برداشتم و سقوط کردم بین ابرها. همه‌چیز اطرافم نفس می‌کشید. بوی خاک بارون خورده می‌اومد. سایه‌ها توی گوشم زمزمه می‌کردن «نباید اینجا باشی.» هر بار که برمی‌‌گشتم، چیزی تغییر کرده بود. کجاست؟ کجاست؟ میون زمان و مکان شناورم. توی آسمون تکه‌های آینه می‌بینم و لابه‌لای درخت‌ها با ماهی‌ها بازی می‌کنم. گوش می‌کردم. نگاه می‌کردم. ولی نمی‌فهمیدم. کجاست؟ کجاست؟ از ستاره‌ها می‌پرسیدم، از کشتی‌ها می‌پرسیدم، از پرنده‌ها می‌پرسیدم.

«وقتی گم‌ شدی و جایی نداری که بری، اصلاً می‌تونی خودت باشی؟»

 

روز چهارم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا»م.

شنبه ۱۹ مرداد ۰۴
نظرات (۱)
کالیستا ‌ ‌

سعی کردم به نوع خودم این نوشته رو درک کنم ولی نمی‌دونم این پست از چه حسی میاد و اولین کلماتش از کدوم لحظه نشات گرفتن و انگار همین باعث شده که با کلمات یه نفر دیگه خودم رو از بیرون ببینم. این واقعیت که دنبال صداهایی هستم که می‌شنوم اما انگار در اشتباه‌ترین و ناآشنا‌ترین نقطه برای پیدا کردنشون ایستادم.

۲۵ مرداد ۰۴، ۰۰:۱۰
پاسخ:
نمی‌دونم خوشحال باشم که تونستم احساساتم رو برسونم یا ناراحت باشم که تو هم همچین چیزهایی رو تجربه می‌کنی.
هوم. آره. کاملا می‌فهمم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی