A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

درهم برهم

- تو این قرنطینه کشف کردم که علاقه ی شدید من به بازی نه تنها از بین نرفته بود بلکه فقط منتظر یه فرصت بود که تمام وقت منو بگیره و منو از خواب و زندگی بندازه... و از اونجایی که فعلا نمی تونم برم بیرون بازی های ps4 رو بخرم به همون بازی های فارسروید قانع ام. البته دیگه گوشیم جا نداره یه بازی دیگه بریزم اما اگر بازی خوبی سراغ دارید خوشحال می شم درمیون بذارید باهام. :دی

- کشف دیگه ی من تو قرنطینه این بود که من هرچقدر گینتاما رو ببینم نه تنها برام تکراری نخواهد شد بلکه یه چیزهای بیشتری ازش کشف می کنم. تا قبل از فرندز که هنوز فصل اولش رو هم تموم نکردم گینتاما طنزترین چیزی بود که دیده بودم. البته هنوز هم هست اما رتبه ش رو با فرندز تقسیم کرده فقط. :) *دوتا آرک آخرش باعث می شه افسردگی بگیرید*

- من همیشه می گفتم که خونه ی ما جن داره چون گربه م همیشه بی مقدمه یهو زل می زنه به یه جای مشخص... قضیه خیلی پیچیده س و نمی دونم از کجا شروع کنم ولی چند وقتی هست که سکه های چند گرمی روی پاگرد پله های طبقه دوممون پیدا می شه :/ همه می گن گربه م اونا رو می ذاره رو پاگرد ولی آخه ما که سکه چندگرمی نداریم اصلا تو خونه :/ خلاصه که فعلا نمی دونیم اینا از کجا می آن و کی می آره و مال کی هستن ولی تاحالا دوبار پیدا شده *و هربار دقیقا تو یه جای مشخص* و منتظر سومین باریم :دی

- هیچوقت تا این اندازه تو زندگیم بدون دغدغه ذهنی نبودم. یعنی هرچقدر که فکر می کنم می بینم اصلا درس و امتحانای آنلاین برام مهم نیست و اصلا نگران یه ساعت دیگه یا فردا یا ده سال دیگه نیستم. در ریلکس ترین حالت ممکن می نشینم فرندز می بینم *من خیلی خوشبختم که منو مجبور کردن 3 قسمت اولشو ببینم و حالا معتاد شدم :دی* و بازی می کنم و کتاب می خونم و کارای گربه مو دنبال می کنم و تبدیل شدم به یک عدد جغد و اولین سالیه که اصلا گشنه م نمی شه و اصلا حس نمی کنم روزه م در طول روز. خلاصه که در اوج علافی خیلی خوش می گذره. جای شما خالی. :دی

- خیلی قدیمی و کلیشه ای شده ولی بگید چیکار می کنید تو قرنطینه بلکه یه کار جدید اضافه شه به لیستم. :)

شنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۹

عشق چیز وحشتناکی است

از پنجره رو برمی‌گردانم. از چه چیزی پشیمانم؟ از این‌که در اولین فرصتی که پیش آمد بیرون رفتم. از این‌که دنیا را دیدم و عاشقش شدم. از این‌که عاشق آلی شدم. حالا که می‌دانم همه‌ی آن چیزها را از دست داده‌ام، چطور می‌توانم بقیه‌ی عمرم را با این عذاب سر کنم؟ چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم بخوابم. اما تصویر چهره‌ی قبلی مامان، آن همه عشق فداکارانه‌ای که در چشم‌هایش موج می‌زند، دست از سرم برنمی‌دارد. پس به این نتیجه می‌رسم که عشق چیز فوق‌العاده وحشتناکی است. دوست داشتن کسی به همان شدت که مامان من را دوست دارد باید شبیه جان کندن قلب آدم بیرون از سینه‌اش، بدون پوست، بدون استخوان و بدون هیچ محافظی باشد. عشق چیز وحشتناکی است و از دست دادنش از آن هم بدتر است...

همه چیز همه چیز - نیکولا یون

پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۹

چهار اردیبهشت

اردیبهشت ماه مورد علاقه ی من است. نه به خاطر شکفته شدن گل ها یا باران های بهاری اش یا به این خاطر که فرزند مورد علاقه ی بهار است. اردیبهشت ماه مورد علاقه ی من است به خاطر این که چهارمین روزش پذیرای تولدت بود و چه چیزی زیباتر از تولد تو؟

من از روز اول سال منتظر این روز بوده ام و حال که به این روز رسیده ایم نمی دانم چطور باید بگویم و از چه کلماتی استفاده کنم تا بدانی که چقدر دوستت دارم.

از چهارم اردیبهشت سال گذشته تا امروز ما کمی نزدیک تر شدیم. رازهای بیشتری از یکدیگر می دانیم. خاطره های جدیدتری ساختیم. امسال بعد از پنج سال بلاخره توانستم راضی ات کنم هری پاتر بخوانی! [ایموجی عینک با لبخند پیروزمند] مجبور شدی شش کلاغ و کوئوت شاه کش بخوانی. دارن شان بخوانی. من هم مجبور شدم فیلم های هری پاتر و ارباب حلقه ها را نگاه کنم. فیلم های نولان و سریال های کره ای. همین چند دقیقه پیش هم برایم برنامه چیدی که بنشینم فرندز ببینم :)

عزیزم، اگر می بینی که هنوز هم می آیم همان باشگاه با این که از تمام اعضایش متنفرم، اگر می بینی حاضرم آهنگ های موردعلاقه ام را بیخیال شوم و زمان ورزش کردن آن هایی را گوش کنیم که تو دوست داری، اگر می بینی که همیشه قبل از تغییر قالب یا پروفایل یا حتی قبل از پست کردن یک متن می آیم و نشانت می دهم تا برایم تایید کنی، اگر می بینی که اینقدر اردیبهشت را دوست دارم، همه به خاطر این است که من بیشتر از هرکس دیگری دوستت دارم و به گمانم خودت هم می دانی اما خاصیت این روز این است که باید اعتراف کرد و تو که می دانی شکستن سنت ها کار سختی است واقعا. :)

گاهی وقت ها آن قدر حرصم می دهی که چند تارموی سفید به آن سه دانه موهای سفیدم اضافه می شود! و گاهی وقت ها هم آن قدر حرصت می دهم و عصبی می شوی که تا مدت ها موقع حرف زدن رویت را برمی گردانی! :)

معذرت می خواهم بابت تمام آن روزهایی که با اخلاق افتضاحم عصبی یا ناراحت شدی و چیزی نگفتی. بابت تمام نادیده گرفتن نصیحت هایت که آخر کار هم کسی که صدمه می دید خودم بودم و چه صبورانه می نشستی پای دردودل هایم و مثل خیلی های دیگر این امر را نمی کوبیدی توی سرم که «مگه نگفته بودم بهت؟». از عمیق وجودم ممنونم. که ماندی کنارم و نیمه راه نشدی، که تجربیاتت را به اشتراک می گذاشتی، هوایم را داشتی، پشتیبانی می کردی و... دیگر نمی شود گفت بقیه اش را ولی بدان که کلمات نمی توانند میزان احساسم را برایت بیان کنند. :)

آخر اگر تو نبودی من دیگر با چه کسی گربه ام را مسخره می کردم و آن قدر می خندیدیم که نفسمان بالا نمی آمد؟ شب ها کنار چه کسی کتاب می خواندم؟ دیگر چه کسی دوستانم را می شناخت و خودش را جای من می گذاشت؟ به چه کسی رازهایم را می گفتم؟ اگر تو نبودی موقع چت با آنی که خودت می دانی کنار چه کسی می نشستم و اصرار می کردم که بگوید درجواب حرف هایش چه بگویم؟ (:دی) با چه کسی کیک می پختم و دوتایی گند می زدیم به آشپزخانه؟ برای چه کسی نامه می نوشتم؟ چه کسی را می توانستم پیدا کنم که به اندازه ی تو باجنبه باشد؟ چه کسی به من یاد می داد که چگونه زندگی کنم؟ امیدوار باشم؟ قوی بمانم؟

عزیزم، خوشحالم که می توانم یک سال دیگر هم کنارت باشم و برایت با آن صدای رو مخ ام هپی برثدی بخوانم! :دی بی نهایت دوستت دارم و واقعا نمی دانم که بدون توی لعنتی چطوری می خواستم زندگی کنم. تولدت مبارک!

پنجشنبه ۴ ارديبهشت ۹۹

مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان

طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان مردی زندگی می کند. این را می دانم چون هر روز سر ساعت مشخصی با یک بسته سیگار و یک دفتر و قلم می نشیند روی صندلی سفت و کوچک بالکنشان، سرش را می اندازد پایین و تا وقتی که سیگارهایش تمام می شوند می نویسد. گمان کنم تنهاست. در تمام این چند ماهی که پشت پنجره با گربه ام دوتایی حرکت قلمش روی کاغذ را تماشا می کنیم، هیچ گاه دختر کوچکی نیامد روی بالکن تا صدایش بزند یا هیچ گاه زنی برایش قهوه نیاورد.

مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان هر روز گرم کن مشکی و نارنجی می پوشد و آستین هایش را میلیون ها بار تا می زند. مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان عادت دارد موقع نوشتن، دفتر را بگذارد روی زانوانش. مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان هرگاه مدتی طولانی قلمش از حرکت بازمی ایستد صندلی را می بَرَد توی اتاق، می نشیند روی لبه ی بالکن، پاهایش را آویزان می کند و قلمش به طرز معجزه آسایی شروع به حرکت می کند. مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان یک بار نگاهش به من و گربه ام افتاد که پشت پنجره نشسته بودیم و و بعد از آن نگاه، مدتی طولانی قلمش از حرکت بازایستاد. داشت فکر می کرد به گمانم چون صندلی اش را نبرد توی اتاق و روی بالکن ننشست که قلمش به طرز معجزه آسایی شروع به حرکت کند.

مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان مرد منظمی است. از آن مردهایی که یک برنامه ی ثابت را دنبال می کنند و حتی یک خاطره هم از شیطنت هایشان نمی توانند برایت تعریف کنند چون همچین خاطره ای ندارند. این را می دانم چون هر روز سر ساعت مشخصی می آمد و کارهای مشخصی انجام می داد. و چون این را می دانم، این را هم می دانم که آن روز اتفاقی افتاده بود. آن روز هم سر ساعت مشخص آمد اما دفتر و قلمش همراه اش نبود. صندلی اش را با خودش نیاورده بود. تمام مدت ایستاد و سیگار کشید و سیگار کشید و سرفه کرد و فاصله مان خیلی زیاد بود اما به گمانم رد اشک را روی صورت اش دیدم. کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده بود و خبری از گرم کن مشکی و نارنجی اش نبود.

آن روز برای مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان اتفاقی افتاد و از آن به بعد دیگر تنها برای سیگار کشیدن آمد روی بالکن. دیگر خبری از دفتر و قلم و صندلی سفت اش نبود. اگرچه که دیگر نمی نوشت اما خوشحال بودیم بابت آمدنش. یک جورهایی عادت کرده بودیم به او. منظورم از ما، من و گربه ام است. دوتایی می نشستیم پشت پنجره و با اینکه دیگر نمی نوشت اما سیگار دود کردنش را تماشا می کردیم و من به این فکر می کردم که دارد به چه فکر می کند و گربه ام هم لابد به این فکر می کرد که چطوری برود دستش را گاز بگیرد!

شنبه، مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان نیامد. حتی برای سیگار کشیدن هم نیامد. ساعت مشخص گذشت و من و بالکن و گربه ام منتظر او ماندیم اما حتی پرده ی اتاقش هم کشیده نشد. می خواستم امیدوار باشم که آن روز که کت و شلوار پوشیده بود و رد اشک روی صورت اش دیده می شد بخاطر قراداد چاپ کتابش بود و آن اشک ها همه از سر خوشحالی بودند. می خواستم امیدوار باشم آن روزهایی که می آمد و فقط سیگار می کشید و به آدم ها نگاه می کرد دنبال نقش اصلی داستانش بود. می خواستم امیدوار باشم یک جای جدید و بهتر برای نوشتن پیدا کرده و حالا سرگرم نوشتن است و شاید سیگار را ترک کرده که دیگر برای سیگار کشیدن هم نمی آید. می خواستم امیدوار باشم.

فردای شنبه، من و بالکن و گربه ام باز هم سر ساعت مشخص منتظرش ماندیم اما جای او دو زن را دیدیم. بالکن از اینکه آن ها توی آن مانتوهای زرق و برق دارشان شق و رق ایستاده بودند و سیگار می کشیدند ناراضی بود و موقع قدم زدنشان مدام غرغر می کرد و صدای غرغرهایش آنقدر بلند بود که به گوش من و گربه ام هم می رسید و آنقدر گوش خراش بودند که گوش هایمان را گرفتیم و خواهش کردیم که غرغرهایش را تمام کند. به گمانم غرغرهایش برای آن زن ها هم گوش خراش بود چون با وحشت سیگارهایشان را انداختند توی خیابان و فرار کردند داخل خانه.

دیروز دیدیم که زن ها وسایلشان را جمع کرده بودند و داشتند می رفتند چون به نظرشان بالکن زیادی سر و صدا می کرد و آن ها می خواستند صاحب جایی باشند با یک بالکن بدون سر و صدا تا بتوانند سیگار بکشند. بالکن از کارش راضی بود و من و گربه ام هم خوشحال بودیم اما آن طور که پیش بینی کرده بودیم از مرد طبقه ی سوم ساختمان روبه روییمان خبری نشد و من و گربه ام آنقدر از سوگواری های بالکن در ساعت مشخص آزرده شدیم که طی یک تصمیم ناگهانی نقل مکان کردیم به یک اتاق دیگر و دوتایی خشنود از تصمیممان شب با آرامش سر به بالین گذاشته و صبح وقتی رفتیم پشت پنجره تا من بنویسم و برای او بخوانم، زنی را دیدیم روی بالکن روبه رو که با بی شمار گل محاصره شده بود و زیرلب قربان صدقه شان می رفت. نفسِ راحتمان از برای این قضیه که حداقل طرفمان نویسنده نیست هنوز کامل از وجودمان بیرون نیامده بود که مرد طبقه سوم ساختمان روبه روییمان را دیدیم که با صندلی و دفتر و قلم اش و یک بسته سیگار قدم به بالکن گذاشت، رو به زن لبخند زد، سرش را پایین انداخت و بی توجه به ما شروع کرد به نوشتن.

شنبه ۳۰ فروردين ۹۹

200 کلمه ی مزخرف در روز

هفته هاست که دیگر مثل سابق وقتی دست به قلم می شوم کلمات مانند آبشار راه خودشان را بر روی صفحه پیدا نمی کنند. هفته هاست که در فصل ششم مانده ام و با اینکه می دانم قرار است چه شود اما نمی دانم چطور بنویسم و «چطور نوشتن» هیچ وقت برایم سخت نبوده. حالا دیگر کلمات را احساس نمی کنم. حالا دیگر فقط کلماتند نه چیزی بیشتر. فقط کلمات و کلمات. خسته کننده اند. حالا فقط کتاب می خوانم و از نوشتن فراری ام. این قضیه هم است که چیزی برای نوشتن وجود ندارد، اما من از همان «چیزی که وجود ندارد» می نوشتم و حالا نمی نویسم و ساعت ها فصل ششم جلویم باز می ماند و من شاید فقط نیم ساعت اول را به چگونه نوشتن فکر می کنم. بقیه ی آن ساعت ها افکارم پرواز می کنند میان کتاب ها و آنقدر مشتاق خواندن بقیه ی کتاب هایم می شوم که فصل ششم را همان طور آنجا رها می کنم.

بدبختی اینجاست که مواقع کتاب خواندن، عذاب وجدان رهایم نمی کند. «200 کلمه ی مزخرف در روز» قولی بود که به خودم دادم و قول هایی که به خودم می دهم زنجیر نازک اما محکمی هستند که محدودم می کنند. 200 کلمه ی مزخرف در روز... 200 کلمه ی مزخرف در روز...

و دیشب نشستم فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و به این نتیجه رسیدم حالا که بیکار شدم و نه می توانم بنویسم و نه عذاب وجدان می گذارد بروم سراغ کتاب هایم، بنشینم قالب بسازم تا یک کاری کرده باشم! قالب قبلی ام را همان روز اول دوست داشتم و هر روزی که گذشت بیشتر پی بردم که دوستش ندارم و زیادی آبی است. آبی را دوست دارم اما مرا یاد چیزهای گذشته می اندازد و من نمی خواهم یاد چیزهای گذشته بیافتم پس نشستم و گشتم و گشتم و گشتم و هزاران عکس را کنار یکدیگر گذاشتم و نتیجه اش اینی شد که می بینید. دوستش دارم. البته این همان روز اول است و کسی چه می داند، شاید هر روزی که گذشت پی ببرم که دوستش ندارم. اما حداقل یک کاری کرده ام و حالا می توانم بروم سراغ 200 کلمه ی مزخرف در روز و باقی روز را کتاب بخوانم. بدون عذاب وجدان.

جمعه ۲۹ فروردين ۹۹

این دیگه از توان من خارجه

شما بگید بهم. من نمی تونم عاشقش نشم وقتی با همدیگه سر تخت تیمارستانمون بحث می کنیم و هر کدوممون می گیم که تخت کنار پنجره رو می خواییم؟ من نمی تونم عاشقش نشم وقتی دقیقا نیم ساعت بخاطر همچین چیزی دعوا می کنیم و آخرش انقدر می خندیم که نفسمون بالا نمی آد؟ من نمی تونم عاشقش نشم. نمی تونم. نمی تونم.

پنجشنبه ۲۸ فروردين ۹۹

این هم از جشن ما

با گربه ام نشسته ایم پشت پنجره و دوتایی ترقه ها را نگاه می کنیم. تعدادشان کم است و فاصله بینشان زیاد، اما همین هم او را ذوق زده می کند. دست هایم را چنگ زده به امید اینکه بگذارم برود بیرون تا آن نورهای درخشانِ توی آسمان را بگیرد! اگر حواسش را پرت نکنم می رود سراغ صورتم و اگر دعوایش کنم پرده های خانه را جرواجر می کند... نیمه شعبان مبارک :)

چهارشنبه ۲۰ فروردين ۹۹

گریزی به سوی کتاب

کتابایی که تو این چند روز خوندم با یه توضیح کوتاه ازشون... ایده ی هلن :) خیلی قشنگه. ممنون از دعوتش. هرکسی که اینو می خونه و دوست داره بنویسه دعوته :)

پای چپ من - کریستی براون

این یه داستان واقعیه. براون داستان خودش رو نوشته، فقط با پای چپش. اون تو یه خانواده ی پرجمعیت به دنیا اومده (17 تا خواهر و برادر داره...) نمی تونه حرف بزنه و جز پای چپش نمی تونه بدنش رو هم تکون بده... در یک کلمه قشنگ بود. از روش هم یه فیلم ساختن که دنیل دی لوئیس بازی کرده و برای این بازی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شد. خیلی هم پیشنهاد نمی شه ولی قشنگه.

مطلقا تقریبا - لیزا گراف

داستان درباره یه پسر 10سالس به اسم آلبی که تقریبا هیچ دوستی نداره، ریاضیش خوب نیست و نمی تونه خوب بخونه. از مدرسش اخراج می شه و مجبور می شه از تنها دوستش جدا بشه. اما پرستار جدیدش که برخلاف پدر و مادرش به آلبی اصرار نمی کنه کتابایی در حد سن خودش بخونه و بدون حتی یک روز غیبت سر کلاس های درسش حاضر بشه به آلبی کمک می کنه که اعتماد به نفس پیدا کنه و خودش رو همونطوری که هست بپذیره. آلبی می فهمه که «باحال بودن» توی مدرسه اصلا باحال نیست و یاد می گیره که وقتی کسی بهش می گه منگل نباید ناراحت بشه و نباید کنترلش رو از دست بده.

کتاب قشنگی بود با قلمی روون و ساده. فصل هاش هم کوتاه بودن و تو هر کدوم از اون ها یه اتفاق رو خیلی کوتاه توضیح می داد. من قلم لیزا گراف رو خیلی دوست دارم اما این کتابش یکم برام خسته کننده بود. چتر تابستان و کلاف پرگره قشنگ تر و با پردازش بهتری نوشته شده بودن. اما اگه به این جور ژانرها علاقه دارید مطمئنم خوشتون می آد.

هفت تا هفت تا - هالی گلدبرگ اسلن

صفحه ی حدودا 4 بود که پدر و مادر ویلو، یه دختر یازده ساله، تو تصادف ماشین می میرن و ویلو یتیم می شه و از اونجایی که فامیلی هم نداره که بره پیششون، خانواده ی یکی از دوستاش که وضع مالی خوبی ندارن سرپرستی موقت اونو قبول می کنن. ویلو دختر خیلی باهوشیه و اون قدر اطلاعات عمومیش بالاست که تست های تیزهوشان و امتحانات دانشگاه های پزشکی رو بدون هیچ غلطی جواب می ده. مدرسه فکر می کنه تقلب کرده و اونو می فرستن پیش مشاور. کتاب خیلی تاثیرگذاری بود. ویلو دو نفر از بهترین و تنها آدم هایی که توی زندگیش بهش اهمیت می دادن رو از دست می ده و درعرض چند ماه هفت نفر رو پیدا می کنه که بی اندازه براش ارزش دارن... فصل های کتاب یکی درمیون از اول شخص به سوم شخص تغییر می کنه و یجورایی جالبه. واقعا پیشنهاد می شه و خیلی خیلی قشنگه. جزو رمان هاییه که باید خواند :)

جز از کل - استیو تولتز

اگه هنوز جز از کل رو نخوندید باید بگم که نصف عمرتون برفنا رفته و قاطعانه و عاجزانه خواهشمندم که برید بخونید و از قطر زیاد کتاب وحشت نکنید لطفا. کتاب اونقدر قشنگ نوشته شده که اصلا متوجه گذر زمان نمی شید. داستان درباره ی خانواده ی «دین» هست. خانواده ای که به جرئت می تونم بگم بدبخت ترین خانواده در طول تاریخ حساب می شن! یکی از پسراشون بزرگ ترین خلافکار استرالیاست و اون یکی یه فیلسوف که تو حرف هاش یه خط درمیون از فروید و داروین نقل قول می کنه و ایده های احمقانه و خاصی داره که وقتی اجراشون می کنه همه رو به خاک سیاه می نشونه.

داستان هم از زبان مارتین دین تعریف می شه هم از زبان پسر مارتین، جسپر. کتاب یکم فلسفیه چون مارتین بلاخره یه فیلسوف محسوب می شه. طنز ظریفی هم داره که خیلی جالب کرده داستان رو. اتفاقات خیلی خاص بودن و اصلاااا و اصلاااا کلیشه ای نبود. جالب ترین کتابی بود که تابحال خوندم و واقعا پیشنهاد می شه. این اولین رمان استیو تولتزعه و نوشتنش 5 سال طول کشیده.

چیز جالبی که توجه همه ی منتقدین رو جلب کرده نحوه ی شروع این کتابه که به نظرشون بهترین و پرکشش ترین شروع بین رمان هاست:

هیچ‌وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه‌ای فجیع حس بویایی‌اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درس من؟ من آزادیی‌ام را از دست دادم.

هنر ظریف رهایی از دغدغه ها - مارک مانسن

بعد از خوندن کتاب خودت باش دخترِ ریچل هالیس این دومین کتابی بود که توی این زمینه می خوندم. کتاب خوبی بود و بعضی قسمت هاش واقعا آدمو به فکر فرو می برد. تنها چیزی که می خواست بهمون تو کتاب بگه این بود که «دغدغه هامون رو درست انتخاب کنیم» و بیخودی نگران چیزای کوچیک نباشیم. مارک مانسن معتقده که فقط کافیه بدونیم باید دغدغه ی چی رو داشته باشیم و اون وقت دیگه احساس ناامیدی و پوچی نداریم. بعضی جاها موافق نبودم باهاش ولی در کل چیزای خوبی می گفت و اگه به این جور کتابا علاقه دارید پیشنهاد می کنم بخونید حتما. توی طاقچه با تخفیف هست. کوتاهه و آخرش هم با یه داستان کوتاه جالب تموم می شه که باید بخونید فقط :))

یکی از ما دروغ می گوید - کارن. ام مک منس

بذارید از همین اول بگم. پایان کتاب رو دوست نداشتم. واقعا ناامید شدم آخرش. ولی پردازش خیلی قوی بود و دقیقا تا ده صفحه مونده به آخر کتاب معتقد بودم یکی از بهترین کتابای جناییه که تاحالا خوندم... داستان درباره سایمونه که یه پسر دبیرستانیه گوشه گیره و یه نرم افزار داره که توش رازهای بقیه بچه های مدرسه رو فاش می کنه برای همه. سایمون یه روز به طرز مشکوکی می میره و چهار نفر متهم اصلی این قتل هستن. و... اینجا همه دارن دروغ می گن حتی اون کسی که بنظرتون خیلی معصومه و امکان نداره دروغ بگه. خلاصه که... جز پایانش یه کتاب جنایی و عاشقانه ی قشنگه.

زندگی داستانی ای. جی. فیکری - گابریل زوین

این... فقط... خیلی قشنگ بود. فقط می تونم بگم برید بخونید و لذت ببرید :)

بچه های خاص خانه ی خانم پریگرین - رنسام رینگز

یه داستان تخیلی جالب که وقتی فهمیدم مجموعس و جلدهای بعدیش توی طاقچه و فیدیبو نیست و انگار حتی ترجمه هم نشده از زندگی ناامید شدم قشنگ. کتاب قشنگی بود ولی پیشنهاد می کنم صبر کنید جلدای بعدیش ترجمه بشن بعد برید سراغش :) چون اصلا مشخص نشد چی به چیه و داستان نصفه موند عملا.

یکی برای خانواده ی مورفی و بیرون ذهن من هم اونقدر قشنگ بودن که پست اختصاصی دارن برای خودشون و پیشنهاد می شن خیلی زیاد.

سه شنبه ۱۹ فروردين ۹۹

سر الکس عزیزتر از جانم

سِر الکس عزیزم، 

سلام. باورم نمی شود که دارم برای تو می نویسم. همین چند دقیقه ی پیش بود که بیخیال بیماری و کرونا و غیره، تو را در آغوش کشیدم و سال نو را تبریک گفتیم به یکدیگر. عجیب است و یک جورایی هم بامزه. من را می شناسی دیگر؟ معلوم است که می شناسی! آخر کدام احمق دیگری میان اطرافیانت پیدا می شود که با اینکه تمام روز کنارت است، اما باز هم برات نامه می نویسد؟ از همه مهم تر. من و تو، دو برادری هستیم که قرار است دوشادوش یکدیگر اسب برانیم و پشت به پشت هم دربرابر شیطان ها مبارزه کنیم! پس چه کسی جز من از اسم شوالیه ای تو خبر دارد؟ 

سِر الکس عزیزتر از جانم، سی و شش روز مانده به روز تولدت و هر سالی که می گذرد تو بزرگ تر می شوی و با اینکه خودت قبول نمی کنی، اما من می ترسم از روزی که بروی و من بمانم با لباس های شوالیه ای و شمشیرها و اسبمان. من هنوز خیلی جا دارم تا پا به جوانی بگذارم و تو از همین حالا داری جوانی را تمام می کنی. بامزه نیست؟ البته که نیست. وحشتناک است. 

ما پارسال عید، دو تا دختر عادی بودیم که اختلاف سنی شان زیاد از حد است. و امسال، ما دوتا شوالیه هستیم که یکی از ما قرار است به زودیِ زود، آن یکی را ترک و پادشاهی را به دستش بدهد. من پادشاهی را نمی خواهم. من لقب شوالیه ی بزرگ تر را نمی خواهم. من فقط می خواهم سال دیگر و سال بعد از آن هم دوتا شوالیه باقی بمانیم. من فقط می خواهم تو تا ابد سِر الکس بمانی و من تعظیم کنان و لبخند بر لب پیراهن شوالیه ایت را برایت بیاورم.

ما دوتا شوالیه هستیم و قرار است دوتا شوالیه باقی بمانیم و هیچ احمقی قرار نیست این جایگاه را از چنگ ما دربیاورد. مگر نه؟ 

با احترام، سِر ویلیامز.

دوشنبه ۱۸ فروردين ۹۹

بیرون ذهن من

من کتاب های زیادی درباره ی بچه های خاص خوندم. دخترها و پسرهایی که به هردلیلی با بقیه متفاوت بودن. بیماری های خاص. اوتیسم، معلولیت جسمی، فلج مغزی، ناشنواها و خیلی چیزهای دیگه. همه شون بدون استثنا باعث شدند به فکر فرو برم و به این فکر کنم که کاش لیاقتش رو داشته باشم بتونم در زندگیم به یکی از این افراد کمک کنم، هر چند که صبر خیلی زیادی می خواد. 

اما امروز شروع کردم به خوندن "بیرون ذهن من". خاص ترین کتابی که در این زمینه خونده بودم. یه کتاب کوتاه با قلم روون و ساده. درباره دختر ده ساله ای به اسم ملودی که نمی تونه حرف بزنه و نمی تونه حرکت کنه. (ملودی کاملا شبیه استیون هاوکینگه و توی کتاب هم نویسنده چندین بار بهش اشاره کرد) همه فکر می کردند که اون از لحاظ ذهنی عقب موندس اما اون جواب همه ی سوال هارو می دونست ولی فقط راهی برای بیانش پیدا نمی کرد... توی تک تک صفحاتش می تونستی غم و ناتوانی ملودی رو لمس کنی. و وسطای داستان بخاطر پیروزی های کوچیک اما قشنگش مملو از غرور و شادی شی. (اعتراف می کنم که بعضی از قسمتاش از شدت شادی فریاد می زدم تو خونه :")) ملودی دختر قوی و سرسختی بود که باوجود بدرفتاری های بچه ها توی مدرسه باز هم حاضر نشد تسلیم بشه. ملودی شخصیت مستقل، قدرتمند، باهوش و از خود گذشته ای داشت و من در تمام مدت بهش افتخار می کردم. از اعماق قلبم. 

من فهمیدم که موقع برخورد با کسایی مثل ملودی نباید نگاهمون رو به چیز دیگه ای معطوف کنیم یا تظاهر کنیم که اون رو ندیدیم. بلکه فقط کافیه که بریم نزدیکشون و بهشون بگیم "سلام!"

من واقعا از شارون ام. دراپر بخاطر خلق این کتاب ممنونم. و خوشحالم که موقع پایان کتابش دقیقا همون چیزی رو با خودم تکرار کردم که اون می خواست خوانندگان جوانش بعد از خوندن کتاب بهش فکر کنن: «وای، معرکه بود! این کتاب منو به فکر انداخت، بهم فهموند که آدم ها بیشتر از اون که با هم فرق داشته باشن، به هم شبیه ان. از کمبودهای زندگی آدم هایی مثل ملودی تصوری نداشتم. حالا یه جور دیگه فکر می کنم.»

به گفته شارون ام. دراپر اون دوست داره که ما این کتاب رو بغل کنیم و بعد به دست دوستان، والدین و معلم هامون بدیم. پس منم ازتون می خوام که هرکتابی که دارید می خونید رو بذارید زمین، نصف روزتون رو به ملودی اختصاص بدید و خودتون رو برای یه داستان فوق العاده آماده کنید!

پنجشنبه ۱۴ فروردين ۹۹