A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

کاف ی میم ی الف

کلاس پنجم که بودم، بخاطر کلاس بندی از تمام دوستانم جدا شده و در کلاسی افتادم که هیچ کدام از اعضایش را نمی شناختم. چند ماه اول وضعیت تحصیلی ام افت کرده بود و از آنجا که هر روز روابطم با دوستانم که همه شان در یک کلاس دیگر بودند بدتر می شد تصمیم گرفتم یکی از هم کلاسی هایم را برای دوستی انتخاب کنم. از آنجایی که من هیچوقت نتوانستم قدم اول را برای دوستی بردارم - و هنوز هم نمی توانم - نقشه هایم همه شان نابود می شد و من تا مدت ها یک گوشه می نشستم و بقیه را تماشا می کردم. مدت ها به همان وضع گذشت تا آن که دختر زیبایی که صندلی جلو می نشست و من هیچ وقت یک بار هم دقیق صورتش را نگاه نکرده بودم زنگ ورزش ناگهان تصمیم گرفت که بیاید توی تیم تک نفره ی من. او کافِ عزیزم بود. دختری که همه جوره هوایم را داشت و وقتی دوتایی کار خلافی انجام می دادیم نقشه می کشید تا هر جور شده خلاص شویم. آن موقع، بحث صحبت های ما فقط من بودم. دوستان من، خانواده ی من، مشکلات من، برخورد معلم ها با من، علایق من، کتاب های من. من برخلاف هم سن هایم چیزی از دوستی نمی دانستم و او تمام بار دوستیمان را به تنهایی به دوش می کشید. او اولین دوست صمیمی و واقعی ای بود که داشتم. او اولین کسی بود که مرا همان طور که هستم قبول کرد. او اولین کسی بود که دوستش داشتم. صادقانه.

حیاط را طی می کردیم و جایی پیدا می کردیم که احتمال استراق سمع کردن حرف هایمان کمتر باشد؛ و طوری یواشکی حرف هایمان را می زدیم که انگار نقشه ی بمباران یک شهر را طراحی می کردیم!... و سال بعد همه چیز تغییر کرد. طبق یک قرارداد نانوشته دیگر سراغ یکدیگر نرفتیم. نمی دانم بخاطر جدا شدن کلاس هایمان بود یا سال پیش اتفاقی افتاده بود (اگر هم اتفاقی افتاده بود حافظه ام بسیار داغان است و به خاطر نمی آورم) اما هر چه که بود لابد خیلی شدید بود چون هیچ کدام سراغ آن یکی نمی رفتیم. راستش را بخواهید، او حتی توی ذهنم هم نبود، با اینکه تمام مدت با یکدیگر برخورد داشتیم. او همه جا بود و من هیچ گاه حواسم به او نبود. حالا که آن زمان ها را مرور می کنم احساس عوضی بودن دارم. او اولین و صادقانه ترین دوستم بود و با اینکه هیچوقت آن طوری سراغم نیامد اما می دیدم که می خواهد سر صحبت را باز کند و من هم قدمی برنمی داشتم... شاید هم منع شده بود از صحبت با من. نمی دانم. اما هر وقت به او فکر می کنم قلبم فشرده می شود. اگر یک ماشین زمان داشتم دلم می خواست برگردم به کلاس پنجم و آن بار سنگین دوستی و محافظت از یک دخترِ احمق که هیچ چیز از دوستی سرش نمی شد را از روی شانه هایش بردارم و از او تشکر کنم بخاطر تمام کارهایی که برایم انجام داد. دلم می خواست از او تشکر کنم بابت اعتمادش به من در حالی که دوستان چندین و چند ساله ام رهایم کرده بودند و هم کلاسی هایم جرئت نمی کردند بیایند سراغم. من می خواهم زمان برگردد و از او بپرسم کتاب مورد علاقه اش چیست. می خواهم رنگ مورد علاقه اش را بدانم و خلقیات مادرش را. اینکه پدرش آخر هفته ها او را بیرون می برد یا نه. می خواهم روابطش را با خواهر کوچکترش بدانم. می خواهم بدانم آن سگی که پدرش برایش خریده بود نامش چه بود. می خواهم سوالاتی که او از من می پرسید را از خودش بپرسم. می خواهم بدانم دوستم دارد یا نه. می خواهم بدانم از دستم خسته شده بود؟ از بار سنگینی که روی دوشش بود و دوستی سردی که به گمان خودش یک طرفه بود... وقتی به او فکر می کنم و بی خیالی ام نسبت به او، به این فکر می افتم که شاید همین حالا هم کسی هست که حواسش به من است و من از او غافلم. شاید همین الان هم کسی دارد بار سنگین دوستی مان را به دوش می کشد و شاید از دستم خسته شده و من بیخیالانه از کنارش می گذرم. شاید همین حالا هم کسی را با بی خیالیم رنجانده ام و او به رویم نیاورده است...

اگر زمان به عقب برمی گشت دلم می خواست کمی، تنها کمی، کافِ عزیزم را بیشتر بشناسم. این یکی از عمیق ترین و ناامیدانه ترین آرزوهایم است که به برآورده شدنش ایمان دارم. اگر تنها بتوانم یک بار، یک زمانی، یک جایی، حتی در پیاده رو، او را ببینم؛ چنان دستش را محکم خواهم چسبید که حتی اگر فراموشم کرده باشد به خاطر بیاورد. به خاطر بیاورد آن روزهایی که نمی توانستم حرف بزنم و تنها دستش را چنگ می زدم و او هیچ نمی گفت. اگر تنها زمان به عقب برمی گشت... اگر...

پنجشنبه ۷ فروردين ۹۹

اون

صورتش دقیقا رو به روی صورتم بود. آنقدر نزدیک که می توانستم لکه ی زیر چانه اش را ببینم. چشمانش از فرط خواب باریک شده بود و به بازی دستانم نگاه می کرد. آهی کشیدم و شروع کردم: «بدبختی پشت بدبختی. از یه طرف مهلتم داره تموم می شه و نمی ذارن به کتابام برسم. از اون طرفم نصفه شب باید بشینیم یه صفحه کتاب بخونم براش. از اون طرفم دلم می خواد بهش بگم همه چیو ولی بعدش می گم که چی خب. از یه طرف دیگه هم می گم اگه بگم می شه مثل قضیه ی سما... اصلا. بگو ببینم. چرا تصمیم گرفتم از اولش برم سمتش؟ هان؟» بعد ناگهان یادم می آید که قرار است سرعتم روی نمره ی یک باشد. با کف دست می کوبم روی پیشانی ام و او از خواب می پرد. غر غر می کند و چند متر می رود آن طرف تر تا از دست صاحب روانی اش در امان باشد. کلافه می شوم و تایمر را قطع می کنم. 3 دقیقه ی تمام چرت و پرت گفتم بدون اینکه اصل قضیه یادم باشد. آه می کشم و آرام می روم سراغش. کنارش دراز می کشم، زمان را روی 30 دقیقه تنظیم می کنم و چرت و پرت گویی ام را از سر می گیرم. با انگشتانم کلماتم را می شمارم و می گویم و می گویم و می گویم و او هم گوش می دهد بدون اینکه از سرعت پایینم حوصله اش سر برود. درست برعکس بقیه. صدای زنگم بلند می شود که نشان از تمام شدن 30 دقیقه است. از جایم بلند می شوم و او هم بلند می شود. کش و قوسی به بدنش می دهد. برایش غذا می ریزم و منتظرش می مانم. بعد، در را باز می کنم و دوتایی از اتاق بیرون می رویم و مثل هر بار متعجب می شوم از اینکه دقیقا از کجا متوجه می شود که چه موقع می روم سراغ تمریناتم! به وفاداری اش فکر می کنم و آن چنان علاقه ام به او شدید می شود که هیچ بنی بشری را در تمام دنیا به آن اندازه دوست نداشته و نخواهم داشت.

پنجشنبه ۷ فروردين ۹۹

یک عدد ذوق زده

اینو می بینید؟ =) می بینید چقدر خوشگله؟ =) می بینید چطوری قرارعه خاطره بمونه تا همیشه؟ =) حسنا زحمتشو کشیده =) یه عالمهههههه مرسییییی =))))))))

چهارشنبه ۶ فروردين ۹۹

قهرمان یکی باش

دنبال یه کتاب نسبتا کوتاه با موضوع ساده و فضای آروم می گردید؟ کتابی که احساساتتون رو مورد حمله قرار بده؟ کتابی با یه قلم کاملا معمولی و یه داستان معمولی تر اما پردازشی فوق العاده؟ "یکی برای خانواده ی مورفی" رو بخونید :)

پ.ن: من هنوزم وقتی به صفحات آخر کتاب فکر می کنم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم که زار زار گریه نکنم...

چهارشنبه ۶ فروردين ۹۹

بارها و بارها

قبلا فکر می کردم که وقتی مردم عاشق می شوند، در جایگاهی قرار می گیرند که باید قرار می گرفتند و پس از آن هیچ حق انتخابی ندارند. شاید این موضوع در ابتدا صحت داشته باشد، اما اکنون دیگر صحت ندارد. من عاشقش شده ام. اما ماندنم با او به این خاطر نیست که نمی توانم با کسی دیگر باشم. با او می مانم، چون خودم این را انتخاب می کنم. هر روزی که بیدار می شویم، هر روزی که با یکدیگر دعوا می کنیم، یا به هم دروغ می گوییم، یا همدیگر را ناامید می کنیم. باز هم بارها و بارها انتخابش می کنم و او نیز مرا انتخاب می کند.

ناهمتا - جلد سوم - هم پیمان

دوشنبه ۴ فروردين ۹۹

Can me and you be friends?...

من هیچوقت نمی دونستم ناشنوایی چقدر می تونه بد باشه. یا هیچوقت نمی دونستم رها شدن دقیقا چه معنایی داره و می تونه چه آسیب هایی بهت بزنه. طرد شدن از طرف یه سری آدم، حتی اگه اون یه سری ها بچه های مدرسه باشن. یا نمی دونستم که اونایی که به دیگران آسیب می زنن خودشون یه روز اون کسی باشن که آسیب می بینن. چندین برابر بدتر.

من اینارو نمی دونستم و کسی رو اطرافم نداشتم با این مشکلات. اما من صدای خاموش رو دیدم و اونقدر داستانشون قابل لمس بود که انگار واقعا دوستی دارم که ناشنواعه. می دونم که اکثرتون دیدید این انیمه رو چون خیلی معروفه اما برای اونایی که ندیدن: (اگه دیدید اینو می تونید بگذرید از این قسمت) داستان از اونجایی شروع می شه که یه پسر دبیرستانی می خواد خودشو از پل پرت کنه پایین. همه ی کاراشو انجام داده. کلی پول درآورده و صبح اونارو میذاره کنار تخت مادرش. یونیفرم مدرسشو می پوشه و قدم زنون میره سراغ پل. می خواد خودشو پرت کنه ولی منصرف می شه. بعد داستان فلش بک می خوره به سال ها قبل. وقتی که پسر ششم دبستان بود. متوجه می شیم که یه دختر ناشنوا می آد تو کلاسشون و این پسره و چند نفر دیگه شروع می کنن به مسخره کردنش چون نمی تونه بشنوه. اذیتش می کنن و سمعک هاشو پرت می کنن تو سطل آشغال. مدرسه زنگ می زنه به مادر پسره و بهش خبر می دن که پسرش تو مدرسه برای یه دختر ناشنوا قلدری کرده. سمعک ها گرون بودن. مادر با وجود تمام بی پولیشون مجبور می شه خسارت ها رو پرداخت کنه و عذرخواهی کنه... یکم می گذره و بقیه بچه ها شروع می کنن به اذیت کردن پسره. رو میزش می نویسن که گم شه. رو سرش آب می پاشن. دقیقا همون کارهایی که پسره با دختر ناشنوا انجام می داد. بدترش. دوستاشو از دست می ده و برچسب عوضی بودن می خوره رو پیشونیش. می گذره و می گذره و حالا یه پسر دبیرستانی منزویه. کلاس زبان اشاره می ره. اونجا همون دختر ناشنوا رو می بینه و دنیای جفتشون تغییر می کنه...

خیلی خلاصه ی بی مزه ای شد ولی شما به بزرگواری خودتون ببخشید :) بلاخره هرکاری یه اولین بار داره و این اولین بارم بود که داشتم خلاصه می نوشتم برای یه داستان :)...

من خیلی دوست داشتم صدای خاموش رو. مدت ها بود می خواستم برم سراغش ولی همش می گفتم مزخرفه. (تجربه ثابت کرده هیچوقت اولین قضاوت های من درباره ی یه فیلم یا انیمه درست از آب در نمیاد!) فیلم خیلی آروم پیش می ره و اوایلش یکم جسته گریختس. یطوری که من اول اصلا نمی فهمیدم چی به چیه قضیه. ولی بعدش اوکی شد. باعث شد علاقه پیدا کنم به زبان اشاره :) قشنگه به نظرم. با اینکه کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم ولی دلم خواست واقعا. لذت بخشه. و باعث شد یکم دقیق تر نگاه کنم به آدمای اطرافم. شاید همین کسی که توی ایستگاه اتوبوس کنارم نشسته روی چهرم یه ضربدر می بینه. شاید گذشته ی خوبی نداشته و شاید داره به این فکر می کنه که چطوری خلاص شه از این زندگی. شاید یه لبخند بتونه نجاتش بده. شاید همکلاسی ما که خیلی ساکته و کسی نمی ره پیشش بشینه، با کنارش نشستن تو زنگ ناهار زندگیش عوض شه کلا... ارزش دوباره دیدن رو داره بنظرم. و خلاصه... عاره دیگه. هرچقدر بگم کمه ازش. اگه ندیدید همین الان دست به کار شید که همین الانشم نصف عمرتون بر باد رفته :))

يكشنبه ۳ فروردين ۹۹

سالی که می رود

سال ها از اون موقع می گذره که من عید رو به دوستای وبلاگیم تبریک می گفتم. اونایی که قبل از اینجا تو میهن بلاگ بودن خبر دارن که چقدر اوضاع اونجا با اینجا متفاوت بود. من به وبلاگای بیان سر می زنم و پستاشونو می خونم و قیافم بعد از خوندن پستای عیدشون دقیقا به همین وضعیته: o_o! و تنها چیزی که می تونم بگم اینکه واوووو! اینجا چقدر خوبههه. و من واقعا خوشحال می شم که ما کلی نویسنده داریم اینجا و دلم می خواد همه ی آرشیوهاشونو بخونم! و همه ی اینا باعث میشه بیشتر خوشحال شم از اینکه اومدم اینجا و حالا یکی از بیانی ها محسوب می شم. بگذریم... اصل قضیه اصلا اینا نبودن!

کمتر از یک ساعت دیگه سال تحویل می شه... سال نو با اینکه قرارعه یه تلنگری باشه برای اینکه خودمون رو نو کنیم به اصطلاح، اما امسال برای من هیچ خبری از نو شدن نیست. نه اتفاق تازه ای، نه چیزای جدید. حتی وبلاگمم مقاومت کرد از اینکه لباس نو بپوشونم بهش...

امیدوارم، امسال، سالی باشه پر از چیزای هیجان انگیز. پر از اتفاقای خوب و کلی آدمای جدید. امیدوارم امسال بتونیم یه قدم برداریم توی این جاده ی پیچ در پیچ که انتهاش هم معلوم نیست. من که رشته ی مورد علاقه ندارم اما امیدوارم خدا همونیو بذاره جلوم که برام بهترعه. و من بهش ایمان دارم و می دونم که اون بهترین هارو می ذاره جلوم. مثل راهنمایی که اولش مقاومت می کردم اما الان می فهمم که اون واقعا بهترین جا برای من بود و من خوشحالم بابتش. من قرارعه تمام تلاشمو بکنم امسال. قرارعه تمرینامو سروقت انجام بدم و قرارعه شجاعت داشته باشم. مثل تریس.

براتون بهترین آرزوها رو دارم. نمی دونم سال دیگه همین موقع آیا باز هم دور همیم و پستای عید همدیگه رو می خونیم یا نه، اما به نظرم این یکی از بزرگ ترین خواسته هامه برای سال جدید. که بیان همونی بمونه که الان هست و هر وقت به پنلم سر می زنم یه ستاره اون بالا اومده باشه که نشون می ده هنوز هم کسایی هستند که می نویسن. و با تمام وجود آرزو می کنم بیان نشه مثل میهن بلاگ. یه سرور خالی با وبلاگایی که آخرین پستشون مال اردیبهشته...

نمی دونم سفره می چینین یا نه، اگرم نمی چینین مهم نیست. فقط امیدوارم لحظه ی سال تحویل مثل من فراموش نکنید آرزوهاتون رو... یه دعای خیلی قشنگی هست که مجتبی شکوری (فکر کنم این دهمین باریه که دارم اسمشو می برم تو وبلاگ! مشخصه خیلی تحت تاثیرشم یا چی؟ D:) هر سال می گه و خیلی قشنگه و دلم می خواست شما هم بخونیدش: خدایا به ما کمک کن تو سال جدید، چیزی که می تونیم عوض کنیم رو عوض کنیم، جرئتشو داشته باشیم چیزی که می تونیم تغییر بدیم رو تغییر بدیم. و جرئتشو داشته باشیم چیزی که نمی تونیم تغییر بدیم رو بپذیریم.

ممنونم به خاطر تک تک کامنت ها و حرف های قشنگتون، به خاطر اینکه می اومدید و می خوندید و با حرف هاتون بهم امید می دادید. مطمئنم که نمی دونید چقدر دوستتون دارم. تک تکتون رو. براتون آرزو می کنم تو سال جدید، همیشه خندون باشید. امیدوار باشید. بجنگید و وقتی سال دیگه همین موقع، نشستید پای سفره هفت سین ۱۴۰۰، یه نگاه به گذشته بندازید و با تمام وجودتون بگید که ۹۹ فوق العاده ترین سال زندگی تون بود...

سال نو مبارک :)

جمعه ۱ فروردين ۹۹

هشت لبخندِ از ته دل

همه چیز از اینجا شروع شد: شارمین و ممنون از آرامم برای دعوت :)

1. اومدم بیان. جایی که حتی بهش فکر هم نمی کردم چون من هیچ وقت پست هام رو خودم نمی نوشتم توی وبلاگ های قدیمیم. (در واقع من اصلا سمت نوشتن نمی رفتم)

2. وقتی خانوم موشه بهم گفت که من سال دیگه همین موقع از شرش خلاص می شم.

3. قوس عقبم رو کامل کردم.

4. از نمایشگاه کتاب نزدیک به 18 تا کتاب خریدم که دوتا مجموعه بینشون بود. (تازه این جدا از تموم اون کتاباییه که الکترونیکی تو کیندلم خوندم)

5. می دونم این خیلی کلیه و قرار بود کلی ننویسیم اما من بعد از تموم کردن هر کتابی که می خونم یه لبخند بزرگ می شینه رو لبام و این لبخند بزرگ امسال حدودا 81 بار تکرار شد و خیلی ظلم بود در حقشون اگه اینجا اشاره نکنم. (این درباره تموم کردن انیمه ها و مانگاها هم صدق میکنه البته)

6. گربم که یه گربه ی وحشیه و به هیچ عنوان نمی ذاره نازش کنم یا بغلش کنم یا هرچی، اون شبی که تاریک بود و ناامید بودم اومد روی شکمم خوابید.

7. منو یادش بود و یادش بود که چقدر شکلاتای محل کارشو دوست دارم و برام سه بسته ی بزرگ شکلات فندقی آورد.

8. زنگ ناهار آخرین دوشنبه ای که مدارس بخاطر کرونا تعطیل نبود، میون جمع دوستایی که اندازه یه دنیا برام ارزش دارن، جرئت حقیقت بازی کردیم و خیلی یهویی تصمیم گرفتیم زنگ بعد ناهارو نریم کلاس. (البته که آخرشم عملی نشد چون اینجا خارج نیست که بتونی مدرسه رو بپیچونی - یا ژاپن نیست که جای کلاس بری پشت بوم با پسری که دوستش داری - اما همون تئوری هایی که می ساختیم خیلی خنده دار بود و خوش گذشت کلی)

+ (این یکی همین الان اتفاق افتاد و خیلی خوشحالم کرد :)) این پست رو نوشتم و منتشرش کردم و همون لحظه دیدم دعوت شدم :)

شما هم لبخندهاتون رو بگید :): deniz و little pumbkin، کیمیا، بی قفس، سحر و هرکی که میخواد بنویسه.

پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۸

"هیچکس برای من مثل تو نیست"

انگار همین دیروز بود. من و تو، عصبی در طول اتاق قدم می زدیم و غیبت می کردیم. آرزوهایمان را به نوبت می گفتیم و از یکدیگر قول گرفته بودیم که تا تحویل سال کار دیگری انجام ندهیم. نگاهمان به ساعت بود و هیجان داشتیم. آن موقع، من خیلی ها را که اکنون توی زندگیم هستند، نمی شناختم. آن موقع، من وبلاگ بیانم را نداشتم. آن موقع، من 81 کتابی که حالا توی لیست کتاب هایم هستند نخوانده بودم. آن موقع، من قدرَت را نمی دانستم. ما خیره بودیم به یکدیگر و چرت و پرت گویان طول اتاق را طی می کردیم. انگار همین دیروز بود. تو موهایت بلند بود و می گذاشتی من ببافمشان. من موهایم کوتاه بود و تو آن ها را برایم حالت می دادی. انگار همین دیروز بود. تو لپ تاپی که حالا خیلی دوستش داری را نداشتی و من هم کیندلم را. خانواده هایمان طبقه ی پایین نشسته بودند و آرام گپ می زدند و ما این بالا نزدیک بود از شدت خنده گریه کنیم.

دست یکدیگر را گرفتیم و طول اتاق را طی کردیم. قدم زدیم و خندیدیم. آرزوهایمان را روی دست دیگری نوشتیم و دیوانه بازی درآوردیم. لحظه ی تحویل سال، ما لباس عیدمان را خامه ای کرده بودیم و عین خیالمان هم نبود. یادت می آید؟ ما نگران سرزنش و عصبانیت مادرهایمان نبودیم. تو تمام صورتم را شکلاتی کردی و من هم با قلمو پیراهنت را رنگی کردم. باقیمانده همان رنگ هایی که بعد از ظهرش دوتایی تخم مرغ ها را رنگ کرده بودیم. یادت می آید؟ ما شاد بودیم و لحظه ی تحویل قول دادیم که همیشه کنار هم بمانیم. همیشه بهترین دوستان هم باقی بمانیم. حتی اگر یکی آمد توی زندگی مان که خیلی دوستش داشتیم. یادت می آید؟

انگار همین دیروز بود.

انگار همین دیروز بود.

انگار همین دیروز بود.

حالا یک سال از آن موقع می گذرد و من تخم مرغ های امسال را می گذارم جلویم، لپ تاپ را روشن می کنم و تو را می بینم که مایل ها با من فاصله داری اما توی دستانت تخم مرغ و قلمو دیده می شود و من کنترل می کنم اشک هایی را که می خواهند دل تنگی ام را به رخت بکشند اما تو با نامردی تمام قول گرفته بودی که گریه نکنم بخاطر رفتنت و من هم کسی نبودم که قولم را زیرپا بگذارم و تو هم این را می دانستی. تو من را بهتر از هر کس دیگری می شناختی...

تخم مرغ ها را رنگ می کنیم و قرار می گذاریم تمام شب تا لحظه ی تحویل بیدار بمانیم و از هر دری صحبت کنیم. به یاد قدیم ها. من لبخند می زنم و می گویم پایه ام. تو می گویی: «عوضی وقتی من نبودم پایه ی یکی دیگه نبودی که؟» می خندم و می گویم که نه. تو هم خیالت راحت می شود که در نبودت کارهای مشترکمان را با کس دیگری انجام ندادم. سراغ آن کتاب هایی که دوتایی خوانده بودیم نرفتم. به مدرسه ی قبلیمان سر نزدم. نگذاشتم کسی صورتم را شکلاتی کند و نگذاشتم کسی از من عکس بگیرد.

می خندیم و از هر دری صحبت می کنیم. قرار هایمان را می گذاریم برای ویدیو کالِ بعدی. خداحافظی می کنیم و من در لپ تاپم را تقریبا می کوبم و پرتش می کنم آن گوشه. لباس عید پارسالم که پر از جای رنگ است - و هیچ وقت دلم نیامد بشویمش - را می پوشم. قدم زنان طول اتاق را طی می کنم و با این وسوسه که از پنجره فریاد بزنم "هیچکس برای من مثل تو نیست" مقابله می کنم.

چهارشنبه ۲۸ اسفند ۹۸

سر بلند کردیم و دیدیم که شب شده!

من می توانم تا آخر دنیا با هانیه تکلیف بنویسم و حتی یک ذره هم احساس خستگی نکنم. همین قدر بچگانه و همین قدر احمقانه.

چهارشنبه ۲۸ اسفند ۹۸