A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

شش. تابستان دارد غیرقابل تحمل می شود.

یک. دیروز بعد از ماه ها رفتم تکواندو. ظرفیت کلاس ها را تا نه نفر کاهش داده اند و زدن ماسک یک چیز اجباری است که مزخرف ترین چیزی است که در این مدت شنیده ام، چون موقع دویدن یا مبارزه آنقدر کلافه ام می کند که نزدیک بود قید باشگاه رفتن را بزنم و تمرین هایم را در خانه ادامه دهم. اما دیگر کم مانده بود تبدیل به بشکه ای چیزی شوم و باورتان می شود آنقدر ضعیف شده بودم که نتوانستم حتی پانزده دقیقه روی دور تند بدوم؟ دیدن پسرفت هایم باعث شد که یک ماه ثبت نام کنم و تمام مشکلات ماسک زدن یا ضدعفونی کردن لباس ها قبل و بعد از ورزش، و صحبت با استاد با فاصله ی یک متر و پوشیدن لباس آستین بلند توی این گرما و خیلی چیزهای دیگر را به جان بخرم.

دو. پرونده ی راهنمایی را بلاخره بستم. و با اینکه یکم زیادی دیر است، اما هنوز هم نمی دانم که قرار است کدام رشته را انتخاب کنم. تنها چیزی که کاملا از آن مطمئنم، این است که هررشته یا هر مدرسه ای را هم انتخاب کنم، قرار است تک و تنها باشم که خیلی خوب است. به خاطر رفتن در جایی که هیچ کس مرا نمی شناسد و من هم هیچ کس را نمی شناسم ذوق زده ام. به خاطر دوستان فوق العاده ی راهنمایی ناراحتم، که دیگر نمی بینمشان، و ناراحتم که ناراحت شدند وقتی شنیدند که نمی خواهم با هم در یک مدرسه باشیم، اما این را از همان روز اول هم بهشان گفته بودم و خب، عادتم است. وقتی می خواستم از بلاگفا مهاجرت کنم به میهن بلاگ هم به کسی چیزی نگفتم و حتی آدرس وبلاگ جدیدم را هم ندادم.

سه. با اینکه کتاب های فیدیبو را به طاقچه ترجیح می دهم، اما وقتی دیدم طاقچه به قسمت بی نهایت اش کتاب های جدید اضافه کرده، نتوانستم از خیرش بگذرم. بنابراین، حدود سی کتاب یا بیشتر را نشان کرده ام و می خواهم در یک ماه تمامشان کنم و بروم سراغ خرید آن کتاب هایی که نه در طاقچه هست و نه در فیدیبو. :) از همین حالا دست هایم برای لمس ورق های کاغذ کتابِ نو، می لرزد. (لحظه ی شورش هر روزی که می گذرد بیشتر نزدیکم می شود! هاهاها.)

چهار. این اواخر هیچ کاری نمی توانم بکنم. آهنگ گوش نمی کنم، فیلم نمی بینم، با نیانکو بازی نمی کنم. نشسته ام توی خانه و میان هر کتابی که تمام می کنم به این فکر می کنم که بروم ژیمناستیک یا همین تکواندو بسم است و دیگر به ریسکش نمی ارزد؟! ساعت ها روز اول هم نویسی فیدیبو را جلویم باز می گذارم و نمی توانم بنویسم و هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسد و عصبی می شوم و دوباره می روم سراغ کتاب هایم. توی کتاب "آقای هنشاو عزیز" گفته بود که اگر نمی توانی بنویسی خیال کن که داری برای یک دوست نامه می نویسی، و از روزت بگو. یک جای دیگه خوانده بودم که اگر نمی توانی بنویسی یک صفحه ی کامل بنویس "نمی توانم بنویسم". هیچ کدامشان جواب ندادند. نمی دانم دیگر باید به چه روشی رو بیندازم.

پنج. The last of us 2 را بلاخره بازی کردم. نمی خواهم بگویم که چرا، فقط می خواهم بگویم که از بازی متنفر شدم. از خط داستانی و پایان داستان و حتی گیم پلی. همه چیزش. نباید از این بازی هایی بسازند که تا چند هفته بعد از بازی کردن هنوز افسرده ای و نمی توانی هیچ کاری انجام دهی.

شنبه ۱۴ تیر ۹۹
نظرات (۱۷)

من با ماسک که میرم بیرون احساس خفگی می کنم انگار ازم هوا و کهکشانو گرفتن باز خدا روشکر که من با ماسک تمرین نمی کنم

خدا بهت صبر بده خواهر

۱۹ تیر ۹۹، ۱۴:۴۰
پاسخ:
:( آره واقعا. ولی دوباره باشگاه ها تعطیل شدن. موج دوم کرونا شروع شده انگار. *اشک*

ورزش کردن با ماسک کار کاملا مزخرفیه :/

۱۷ تیر ۹۹، ۲۲:۲۲
پاسخ:
خیلی خیلی! اصلا نمی شه نفس کشید :|

موفق باشی عزیزم

۱۶ تیر ۹۹، ۲۱:۰۰
پاسخ:
ممنون! تو هم همینطور *-*

الان که دارم کامنت قبلیمو میخونم میبینم اشتباه تایپی داره موج میزنه|:

ماشک - تازع - ذماغ - مدذسه - ابندایی ...|||||:

 

+ بابا همین ماسک معمولیا دیگه'-'

یه مفتول نامحسوس دارن....

۱۵ تیر ۹۹، ۲۳:۱۰
پاسخ:
XDD الان که اشاره کردی تازه متوجه شون شدم :| کوری بیش نیستم :|

+ آهاااااان! آره یادم اومد D; اونا خیلی داغونن موافقم...

باز هم نوبادی قالبش را عوض کرد و این نه تنها باعث ناراحتی عشق کتاب نشد بلکه گفت چقدر خفنه!

:)

۱۵ تیر ۹۹، ۱۶:۴۳
پاسخ:
:)))) آریگاتو آریگاتو
سُولْوِیْگ 🌌

اووو ایول! =)

دیوران. :/ خودمم کلی فکر کردم. منظورم دیگران بود. =) 

۱۵ تیر ۹۹، ۱۶:۴۴
پاسخ:
XD آهااان! :)

اولا که این عکس جدیده که گذاشتی خیلی خفنه، عاشقش شدم*-*

 

+منم سر کلاس اعصابم از دست ماشک خورد میشه... کلی سردرد میگیرم بعد از این که اومدم خونه، تازع اون قسمت فلزی که روی ذماغ آدم میمونه همیشه استخون دماغمو اذیت میکنه|:

 

+این که بری یه مدذسه ی جدید که هیچکس نمیشناست خیلی تجربه ی باحالیه، ولی اونقدر تجربش کردم که دیگه بسمه XD

من شیش سال ابندایی خوندم، هشت تا مدرسه عوض کردم|: شایدم بیشتر...

 

 

۱۵ تیر ۹۹، ۱۶:۴۶
پاسخ:
تشکر*-*
+ اصلا ماسک زدن چیزیست بس مزخرف :| ولی اونایی که من می زنم قسمت فلزی ندارن ._. قضیه چیه؟ کدوم نوع ماسکا؟ ._.

+ O_o چه باحااااال! من هر شیش سالشو یه جا بودم...
رفیقِ نیمه راه

ببین اگه خدای نکرده خواستی بری و آدرس ندی من خودم شخصا میرم یه کمپین گنده تو کل اینترنت راه میندازم با بلاگردون و رادیو بلاگی ها و این قرتی بازیام کاری ندارم کل اینترنت و زیر و رو میکنم و بلاخره مجبور میشی برگردی یا حداقل آدرس بدی 😒

کمپین نگه داشتن نوبادی

یا کمپین پیدا کردن آدرس نوبادی

کمپین راضی کردن نوبادی برای آدرس دادن

و کلی کمپین دیگه خلاصه اینترتو برات جهنم میکنم تا نتونی مارو ترک کنی 😏

😢

۱۴ تیر ۹۹، ۲۲:۱۶
پاسخ:
😂😂😂😂 *وحشت زده شدن و خنده ی هیستریکی* نه باباااا من اصلا جایی رو ندارم برم تا ابد همینجا چرت و پرت هام رو می نویسم :))) اصلا اگه جایی رو هم داشتم جرئتش رو نداشتم برم :دی

هم نویسی فیدییو چیه؟

۱۴ تیر ۹۹، ۲۱:۴۴
پاسخ:
فیدیبو یه چالش 15 روزه توی پیج اینستاش شروع کرده بود که هر روز یه جمله می نوشت و ما باید اون رو توی کامنت ها ادامه می دادیم و هرکسی که قشنگ تر می نوشت برنده ی اون روز می شد و بین برنده های هر روز یه قرعه کشی برگزار کردن و به برنده یادم نمی آد 200 هزار تومان یا یه همچین قیمتی می دادن که از فیدیبو کتاب بخره. البته من اون موقع وسط امتحانام بودم و به جز یه روز شرکت نکردم :| ولی از جمله های چالشش به عنوان تمرین نوشتن استفاده می کنم. :دی

یک. ادامه بده حتما. به هر قیمتی از  دستش نده من اونقدر دوست داشتم یه ورزش رزمی بلد باشم ولی میگن از سن پایین شروع نکنی نمیشه دیگه

 

دو. مطمئن باش خاطرات خیلی خوبی رو تو دبیرستان رقم میزنی. اتفاقا بهتره یه محیط جدید و آدم های جدید رو تجربه کنی. دیدم که میگم.

 

چهار. موقته این حس می گذره. زیاد به خودت استرس وارد نکن.

 

هفت. قالب جدید مبارک :))

 

۱۴ تیر ۹۹، ۲۱:۴۷
پاسخ:
یک. منم از همین دو سال پیش شروع کردم و خیلی ها هم هستن که خیلییی بزرگترن و اومدن شروع کردن و اتفاقا خیلی هم موفقن! فقط ژیمناستیکه که باید واقعا از سن خیلی پایین شروع کنی :)
دو. *-* خب خداروشکر.
چهار. D:
هفت. آریگاتوو :))

از زندگیتون لذت ببرید:| 

نصیحت های یک کنکوری که درس نمی خواند؛ از علافی و عذاب وجدان نیز رنج می برد:|

۱۴ تیر ۹۹، ۲۱:۴۷
پاسخ:
XDD
سُولْوِیْگ 🌌

دو. تبریک! =)

من هم مثل تو، واقعا از دوستیایی که اینجا دارم خوشحالم و احتمالا دلم برای دوستام تنگ می‌شه، اما فکر دوباره تنها شدن تو یه مدرسه دیگه... خب یه کم زیادتر از حد معمول وسوسه‌انگیزه.

سه. از شنبه هفته دیگه شروع می‌کنم و صبح تا شب فقط کتابایی که نشان کرده‌م و امانت گرفته‌م از دیوران رو می‌خونم؛ دست‌کم برای سه چهار روز. به همه هم اعلامش کرده‌م!

۱۴ تیر ۹۹، ۲۱:۵۲
پاسخ:
دو. آریگاتو*^*
دقییییقااا!! اصلا این حس که بشینی توی کلاسی که هیچ کس رو نمی شناسی خودش خیلی حال می ده، با اینکه باعث می شه از شدت استرس بخوام فرار کنم. :دی
سه. XD ایول! داریم که گفتن اگه یه هفته صبح تا شب کتاب بخونی باعث می شه با انگیزه تر بشینی به بقیه کارهات برسی! (D:)
فقط... دیوران چیست؟ D:
رفیقِ نیمه راه

هفت: خدا بهت رحم کنه :/ واسه ما تابستون با درس عجین شده! عجیــــــن :/

هشت: چرا از بازی بدت اومد!؟ محض رضای خدا! چقدر کشت و کشتارش طبیعی تر شده!؟ 😍😅

نه: یعینی چی که آدرس نمیدم!؟ مگه کشکه!؟ باید بدی 😒

۱۴ تیر ۹۹، ۲۱:۵۴
پاسخ:
هفت. ایشاله این تابستون هم با یه رتبه ی خوب می گذره و دیگه از تابستون های بعد راحتِ راحتی =))
هشت. وای! واااای! اصلا نگممم! کشت و کشتارش که... وای انقدر وحشی بودن که من واقعا چندشم می شد. :| مخصوصا اینکه خودم باید بازی می کردم و طرف رو می کشتم... ولی حالا جدا از اون، یه سری اتفاق ها افتاد توی داستان که... *اشک*
نه. *نیشخند* حالا قرار نیست همین فردا برم که! :)) بیان جای خیلی خوبیه فکر نکنم حالا حالاها به فکر مهاجرت بیافتم :)

پس امیدوارم روزی نرسه که بخواین از اینجا برین :)

آهان ؛ ان شاء الله اون ها رو هم می‌نویسین :)) 

راستش این مدت که بیشتر چالش شرکت می‌کردین و کمتر پست گذاشتین دلمون برای نوشته‌هاتون تنگ شده بود :) 

۱۴ تیر ۹۹، ۲۱:۵۶
پاسخ:
منم امیدوارم واقعا :)
ایشاله! :))
T^T *نفس عمیق* من اصلا ذوق زده نشدم و نیشم تا بناگوشم باز نشد و بالا پایین نپریدم :))))) اصلاااا :))))

منم خیلی دوست دارم تو مدرسه جدید باشم و کسی نشناستم،ولی از اونجایی که واسه‌ت توضیح دادم تیزهوشان اینجا هر دو دوره ی متوسطه اول و دومش با همه :|

روز شورش! :))))

ای بابا :( منم اون اوایل که امتحانام تموم شده بودن توان هیچکاریو نداشتم. سپاسگزارم که الان دوباره درست شدم و عین آدم نشستم پای فیلم هام :)) توئم خوب میشیی و برمیگردی به تنظیمات کارخانه :)))))

۱۴ تیر ۹۹، ۲۱:۵۸
پاسخ:
آره :) البته از یه طرفم خوبه ها! چون مدرسه ی خوبیه و دیگه لازم نیست همه جا رو بگردی دنبال یه مدرسه ی خوب و خیالت راحته. :)
دینز من لحظه شماری می کنم برای اون روز :))))
تنظیمات کارخانه! XD آره وای واقعا امیدوارم! می دونی چقدر فیلم و انیمه دانلود کردم و هیچ کدومشون رو هم نگاه نکردم؟ *اشک*

اخی تکواندورو شروع کردی دوباره تبریک میگممم :))))) میدونم خیلی سخته ولی از اینکه بمونی خونه و کاری نکنی واقن بهتره یعنی من رفتم تنیس اصلا نمیتونستم بدوم خیلی وحشتناک بود! بعد در کنار تنیس بدنسازیم میرفتم که بهتر بازی کنم حالا باشگاه که کلا دیگه نمیشه رفت خیلی وضعیت بدیه....

اشکال نداره مهم اینه که بتونی تصمیم درستو بگیری و به اون چیزی که از ته دلت میخوای برسی :)

و اخریم که یعنی نگو.... من به معنای واقعی تو تنبل ترین مودیم که تا الان بودم و حس میکنم بدترم میشه... حوصله هیچکسو به جز دو سه نفر ندارم و هیچکاریم نمیتونم بکنم...واقعا مزخرفه...

 

۱۴ تیر ۹۹، ۲۲:۰۱
پاسخ:
ممنونممم :)))) انقدر دلم تنگ شده بود که عین احمقا لباس فرممو نگاه می کردم و ذوق می کردم :))) آره جدی جدی خیلی بهتره. من دیگه داشتم می پوسیدم تو خونه! ولی آخه با ماسک :)) بعد مثلا موقع مبارزه باید حواسمون باشه زیاد نزدیک هم نشیم... :| یعنی چی خب؟
ولی غزل تنیس خیلی ورزش خوبیه ها :) امیدوارم موفق شی توش :)
*-* آریگاتو!
آرههه! واقعا عجیبه که چقدر برای تابستونمون برنامه ریزی می کردیم و حالا رسما هیچ غلطی نمی کنیم :)

سلام :)) 

صفر : تعطیلات تابستان من تازه امروز ظهر شروع شد  D: 

دو : Oo چه خطرناک . یعنی اگر خدایی نکرده یک روزی از اینجا برین هم آدرس به ما نمی‌دین ؟ :) 

چهار : چطور جواب نداده ؟ :) من الان حس کردم یک جغد روی دستم نشست ، نامه‌ شرح تابستان شما رو از پاهاش جدا کردم و خوندم D: 

۱۴ تیر ۹۹، ۱۷:۵۹
پاسخ:
سلاااام :))
صفر. عهه! امیدوارم کلی لذت ببرید از تابستونتون D:
دو. به احتمال بسیار زیاد بله :)
چهار. XD چه تشبیه قشنگی!! *-*
از این نظر گفتم جواب نداده چون هنوز نتونستم هم نویسی فیدیبو رو بنویسم یا اون ایده هایی که می خواستم از چند ماه پیش بنویسم رو نتونستم بیارم روی کاغذ و هنوز فصل ششم موندم و نتونستم پیش برم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی