A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

خسته نمی‌شم. پشیمون نمی‌شم.

می‌گه "فقط بیخیالش شو. حتی نمی‌دونی چقدر سخته."

می‌گم می‌دونم.

می‌گه "هیچ انتهایی نداره. هیچ فایده‌ای برات نداره."

می‌گم می‌دونم.

می‌گه "اگه می‌دونی سخته و هیچ انتهایی نداره پس زمان و انرژیتو بذار برای چیزی که سخته و تهش به یه دردی می‌خوره."

می‌گم ولی من این رو دوست دارم. و اونارو نه.

می‌گه "تو احمقی. و اگه بقیه بفهمن هم همینو می‌گن."

می‌گم باشه.

می‌گه "الان داری اینو می‌گی. هیچ‌کس به اندازه‌ی من نمی‌دونه چقدر مضطرب می‌شی."

می‌گم نمی‌شم.

می‌گه "پشیمون می‌شی. حتی اگه دوستش داشته باشی."

می‌گم نمی‌شم. دوستش دارم.

می‌گه "خسته می‌شی."

می‌گم نمی‌شم. دوستش دارم.

می‌گه "اگه یه روز برسه که دیگه دوستش نداشته باشی هیچ راه برگشتی نیست."

می‌گم دوستش دارم.

می‌گه "از فردای خودت خبر نداری. همیشه می‌تونی کنار کارهایی که یه فایده‌ای دارن و دوستشون نداری، کارهایی که دوست داری رو هم انجام بدی."

می‌گم این‌جوری از زندگی لذت نمی‌برم.

می‌گه "هدف زندگی لذت بردن نیست."

می‌گم دقیقا هدفش همینه.

می‌گه "پشیمون می‌شی."

می‌گم نمی‌شم.

فقط نگاهم می‌کنه. از اون نگاه‌های "یه روز بهت نشون می‌دم اشتباه می‌کردی"ها بهش تحویل می‌دم.

فقط نگاهم می‌کنه.

چهارشنبه ۱۹ خرداد ۰۰

حتی یک درصد

همیشه می‌گفت "بپر. چی می‌شه اگه پرواز کنی؟" ولی گمونم هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کرد شاید غرق شم.

سه شنبه ۱۸ خرداد ۰۰

این قسمت: تف به زندگی.

منی که به‌خاطر تموم شدن امتحان‌ها و پایان سال تحصیلی دارم از ذوق می‌میرم و یه لیست بلند بالا از سریال‌ها، انیمه‌ها و کتاب‌ها برای خودم آماده کردم.

دوستام: خب برای درس خوندنت برنامه چیدی؟ سه ماه بیشتر وقت نداریم‌ها.

منی که حتی یه دقیقه هم از ذوقم نگذشته بود: "..."

دوشنبه ۱۷ خرداد ۰۰

تغییر دادن لحن، چیزی از درد کلمات کم نمی‌کنه.

"ناراحت شدی؟ می‌خوای برو گریه کن حالا."

"عه کم شدی؟ نکنه الان می‌خوای بری گریه کنی باز؟"

"سین زد ولی جوابتو نداد؟ گریه فکر خوبیه به‌نظرم."

"گربه‌ت حالش خوب نیست؟ قطعا اگه گریه کنی حالش عالی می‌شه."

سه شنبه ۱۱ خرداد ۰۰

باهام حرف بزن.

باهام حرف بزن. اگه ناراحتی، اگه خسته‌ای، اگه دیگه حس می‌کنی نمی‌کشی، اگه خودت رو دوست نداری، اگه تو خلوتت گریه می‌کنی، باهام حرف بزن. می‌دونم که حرف زدن گاهی سخته. مخصوصا وقت‌هایی که به‌نظرت موضوع خجالت‌آوری می‌آد. ولی بهم اعتماد کن. هیچ‌چیزی بهتر از حرف زدن نمی‌تونه حالت رو خوب کنه. من قول می‌دم که به حرف‌هات گوش می‌کنم. از اعماق وجودم. تمام تلاشم رو می‌کنم که یه‌جوری خوبت کنم. حتی اگه در توانم نباشه؛ حداقل می‌تونم بغلت کنم. می‌تونم بهت بگم با هم‌دیگه درستش می‌کنیم؛ با هم از پسش برمی‌‌آییم. باهام حرف بزن. بذار بدونم چرا ناراحتی. این ناراحت بودنت، منو می‌کشه؛ و حرف نزدنت از اون هم بدتره. بهم اعتماد کن. واسه‌م تعریف کن. من بهت گوش می‌کنم. قضاوت نمی‌کنم. سعی می‌کنم راه‌حلی بهت بدم. خودتو خالی کن. نذار بمونه توی وجودت. نصفه‌شب بهم زنگ بزن. واسه‌م طومار تایپ کن. بیست دقیقه ویس بده. گریه کن. بیا دم خونه‌مون. هیچ‌چیزی مهم‌تر از تو نیست. باهام حرف بزن. باهام حرف بزن.

دوشنبه ۱۰ خرداد ۰۰

We’re just sad kids getting lost. A child who grew up day by day

- واقعا عجیبه که من از اول سال هیچ‌کاری نمی‌کردم و کلا یه سریال دیدم، و اونم بخاطر این بود که نجمه گفت ببینیم. و حالا که مثلا امتحاناته و من به عنوان کسی که کتاب‌هاش سفیده موظفم حداقل سه هفته از دهمم رو به کتاب‌های درسیم اختصاص بدم، دو تا انیمه شروع کردم، و یه کتاب فانتزی که مجموعه‌ست. مجبورم می‌کنه شب‌ها تا صبح بخونمش و صبح پشت میزم خوابم می‌بره. درحالی که شیمی جلوم بازه و تنها چیزی که ازش بلدم تئوری بیگ‌بنگه که اونم حذف شده. تنها دلیلی که هنوز دارم ریاضی رو ادامه می‌دم و همین الان نمی‌رم تغییر رشته بدم به چیزی که حداقل یکم دوستش داشته باشم، همون حس شادی‌ایه که بعد از حل کردن یه مسئله بهم دست می‌ده. اون احساسی که وقتی دارم تست می‌زنم و جوابی که به دست می‌آرم توی گزینه‌ها هست. و درسته. اون حس رو هیچ جای دیگه‌ای تجربه نکردم، و دوستش دارم.

- بیان پر از بلاگرهای خفن جدید شده. فقط کافیه یکم مثل قدیما توش زیادی گشت بزنم و دهنم باز بمونه که، واااو چقدر نویسنده‌ی جدید! چه آدمای خفنی! و با حسرت بشینم متناشونو بخونم و با بغض بگم که می‌خوام باهاش دوست بشم، ولی واقعا هیچ‌وقت روم نشده. یعنی، قبلا بهتر بودم. اون زمان که تازه اومدم اینجا، خیلی ذوق داشتم و به همه کامنت می‌دادم، و خیلی راحت باهاشون دوست می‌شدم. ولی حالا حتی نمی‌تونم با یکی از بچه‌های تجربیمون سر صحبت رو باز کنم (که واقعا حرف‌های زیادی برای گفتن به هم‌دیگه داریم)، چه برسه به بلاگرهای اینجا. نمی‌شه یه طوری خودشون بفهمن و بیان باهام دوست بشن؟ یا من شب بخوابم و فردا ببینم جرئتش رو پیدا کردم؟

- من اینطوریم که، بقیه بهم می‌گن "بنویس، بنویس، بنویس. فقط اون ارسال مطلب جدید لعنتی رو باز کن و هرچی دوست داری بنویس. چرت و پرت بنویس. از چی می‌ترسی؟ لازم نیست تاثیرگذار باشه. لازم نیست مفید باشه. خودتو رها کن. نمی‌افتی." و من می‌گم چشم چشم چشم. و باز هم که ارسال مطلب رو باز می‌کنم، فقط می‌بینم که نمی‌تونم. من کلی حرف برای گفتن دارم، ولی الان توی دوره‌ایم که نمی‌تونم حرفام رو بزنم. در واقع، دیشب داشتم به این قضیه فکر می‌کردم و فهمیدم که حرف‌هام رو فقط با نجمه و غزل می‌زنم. صفحه‌ی چتم با بقیه فقط ذوق کردنم برای اوناست. یا اینکه دارن یه فیلم جدید می‌بینن، و واسه‌م تعریف می‌کنن.

یه زمان وقتی بهم می‌گفتن که مثلا روشون نمی‌شه با فلانی حرف بزنن، بهشون می‌خندیدم، چون به‌نظرم واقعا عجیب بود. ولی الان واقعا دارم احساسش می‌کنم. باورتون نمی‌شه برای همین چندتا کامنتی که بهتون می‌دم چقدر زمان می‌ذارم و فکر می‌کنم. بخاطر همین دیگه کامنت نمی‌دم یا کلا ستاره‌هارو خاموش نمی کنم چون خیلی انرژی می‌گیرن. حتی نوشتن همین پست که واقعا چیز خاصی نداشت؛ اما حرف‌هام گیر کرده بودن و کلمات رو پیدا نمی‌کردم. الان واقعا حالم از این پست بهم می‌خوره، ولی به الی قول داده بودم. و قراره از همین روزمره‌نویسی‌ها شروع کنم تا دیگه قلمم خشک نباشه.

در آخر هم بذارید این پست رو با تمین تموم کنم و امیدوار باشم که دفعه‌ی بعدی که ارسال مطلب جدید رو می‌زنم، خیلی دور نباشه.

پنجشنبه ۶ خرداد ۰۰

I'm here, the closest I can be, by your side

ولی مهم نیست چند دفعه هانتر ایکس هانتر رو ببینم، درد این صحنه حتی یه ذره هم کمتر نمی شه.

جمعه ۲۴ ارديبهشت ۰۰

تو نمی‌دونی

قدیم‌ها فقط توی اتاقم می‌چپیدم، با صدای بلند آهنگ گوش می‌کردم و آرزو می‌کردم محو شم. اما تو سر و کله‌ت پیدا شد و مثل یه نور بودی. بزرگ ترین تغییر زندگیم. آهنگامو با صدای کم گوش می‌کردم چون می‌خواستی بخوابی. توی خونه دنبالت می‌دوییدم چون تو حوصله‌ت سر رفته بود. وقتی با هم می‌رفتیم دکتر فهمیدم صحبت کردن اونقدرام ترسناک نیست. تو هر وقت با مامان دعوامون می‌شد عصبی می‌شدی و ما یاد گرفتیم دعوا نکنیم. ما یاد گرفتیم یه ساعت مشخص شام بخوریم. یاد گرفتیم همگی با هم بازی کنیم. ما فهمیدیم خندیدن دور هم خیلی خوش می گذره.

تو به من یاد دادی از اتاقم بزنم بیرون. یاد دادی صدای آهنگم رو کم کنم. یاد دادی وقتی می‌خوابم زیاد تکون نخورم. یاد دادی حتی وقتی اعصابم خیلی خرابه، نباید بدخلقی کنم. تو نور خونه‌ی ما شدی. ما رو کنار هم آوردی. و زندگی یهو خیلی قشنگ‌تر شد. یهو یه دلیل خیلی بزرگ برای زندگی کردن داشتم. تو نمی‌دونی، هیچکس نمی‌دونه، اما تو ما رو نجات دادی.

پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۰۰

نیمه‌ی تاریک

من فقط می‌خوام برم جایی که کسی منو نشناسه. اینو حدودا پارسال هم گفته بودم، و حالا نیازم بهش خیلی شدیدتره. من رفتم مدرسه‌ی جدید، به این امید که یه‌جای جدید باشه، ولی بازم کسایی پیدا شدن اونجا که منو می‌شناختن. من یه وبلاگ دیگه زدم، اما اونجا هم آدم‌هایی بودن. من دوست‌های قدیمیم رو رها کردم، اما با هم صمیمی‌تر شدیم. من فقط می‌خوام نفیسه نباشم. کانتکتام خالی باشن، مثل دو سال پیش که تنها بودم، ولی قلبم درد نمی‌کرد. مثل حالا. می‌خوام دوباره بنویسم، اما نمی‌تونم، چون می‌ترسم. می‌خوام دوباره قشنگی‌ها رو ببینم، می‌خوام زیبایی‌ای جز نیانکو تو زندگیم پیدا کنم. یه‌چیزی که با فکر کردن بهش قلبم درد نگیره یا نترسم ازش. می‌خوام وقتی به آینده نگاه می‌کنم امید رو ببینم. فقط می‌خوام انقدر دغدغه‌های کوچیک باعث عصبی شدنم نشن. می‌خوام گریه نکنم. می‌خوام با یکی حرف بزنم، انقدر کاغذارو خط‌خطی و بعد مچاله نکنم. دلم می‌خواد اینجا دوباره همون وی آر آل دریمز خودم بشه، ولی نمی‌تونه، چون دیگه وی آر آل دریمز نیست. من اینجارو نمی‌شناسم. نمی‌فهمم چرا صورتیه در حالی که من از صورتی خوشم نمی‌آد. نمی‌فهمم چرا انقدر آرشیوش خالیه، درحالی که من عاشق نوشتن بودم. نمی‌فهمم چرا مثل سابق اینجارو دوست ندارم، و هرچقدر می‌گم که خب دیگه اوکی می‌شم باهاش، نمی‌تونم.

می‌خوام خودمو بغل کنم و برم یه گوشه. با هیچ‌کس حرف نزنم، هیچ‌کاری نکنم، مجبور نشم ارتباط برقرار کنم. از نشون دادن وجودم به دیگران می‌ترسم، و اینجا خیلی‌ها هستن که واسه‌‌م مهمه درباره‌م چی فکر می‌کنن، بخاطر همین می‌ترسم اینجا بنویسم. من واقعا دلم می‌خواد نوبادی باشم. هیچ‌کس. عملا هیچ‌کس. کسی که هیچ‌چیزی نمی‌خواد و نامرئیه. مردم از کنارش رد می‌شن، اونو می‌بینن، اما فراموشش می‌کنن. کاری به کارش ندارن. می‌خوام هیچ‌کس باشم. مچاله شم. و برم جایی که هیچ‌کس منو نمی‌شناسه. یه دنیای جدید بسازم. و انقدر گریه نکنم.

چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۰۰

We are made to love

دریافت

We've got one life one world

So let's come together

We'll weather the storm

A rain of colors Look up to the sky

We're all made of shooting stars

We are made to love

Life is too small to contemplate

Life is not easy to let go

Look to do the most true yourself

Whether it will rain or shine tomorrow

The world moves forward with love

يكشنبه ۵ ارديبهشت ۰۰