A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

تو چی فکر می‌کنی؟

بهم می‌گه توی این هجده روزی که اینترنت درست و حسابی نداشتی، حس می‌کردم دارم توی بطری نامه می‌ذارم و می‌سپرمش دست آب. برای جوابت منتظر می‌موندم و منتظر می‌موندم. می‌گه غمگین و متاسفه. حرفش رو باور نمی‌کنم. آخه تویی که اون سر دنیا نشستی چطور می‌تونی درک کنی؟ ولی چیزی بهش نمی‌گم. با خودم فکر می‌کنم، یعنی این مسیری که داریم با هم طی می‌کنیم هم قراره یکی از همون مسیرهایی باشه که توی زندگی‌م با آدم‌ها طی کردم و تهش به‌جایی نرسیده؟ یه مسیر نصفه‌ی دیگه که با یه کوله‌ی سنگین از خاطرات روی دوشم باید خودم تنهایی همه‌ش رو برگردم؟ برگردم به نقطه‌ی شروع؟
تعداد این مسیرهای نصفه‌ونیمه از دستم دررفته.
توی تاریکی و سکوت انشام رو می‌نویسم و می‌فرستم به ایمیل استاد. چراغ‌ها رو روشن نمی‌کنم. می‌شینم توی حیاط. حتی با اینکه درخت نارنج‌مون خیلی وقته که خشک شده باز هم صبح‌ها گنجشک‌ها میان و اینجا آواز می‌خونن. به صداشون گوش می‌کنم. بعد از اینکه مامان رفت، نهنگی که برام بافته بود رو لابه‌لای وسایلم پیدا می‌کنم. چرا بهم نگفت که حداقل بیشتر بغلش کنم؟ می‌ذارمش کنار بلوط و لوفی. اونجا جاش امنه.
پرستار مورد علاقه‌م بهم چشمک می‌زنه و می‌پرسه چند ماه مونده؟ آروم توی گوشش می‌گم خیلی خیلی کم مونده. به‌پهنای صورتش می‌خنده و لپم رو می‌کشه. می‌گه ببخشید که تولدت یادمون رفت، ولی قهرمانیت رو یادمون نمی‌ره. یه جشن گنده می‌گیریم. فکر می‌کنم خوبه آدم جایی رو داشته باشه که آدم‌هاش همیشه به‌ چشم یه بچه نگاهش کنن، انتظاری ازش نداشته باشن، هربار که می‌بینننش الکی قربون‌صدقه‌ش برن، از رنگ صورتش و راه رفتنش و حتی موهاش تعریف کنن.
مربی‌م بهم می‌گه فقط استمرار، استمرار و استمرار. می‌خوام بگم این همه ماه اومدم و تمرین کردم چی‌شد، که بعد یاد حرف اون پیرزن به لی بای می‌افتم که می‌گفت «اگه پشتکار کافی داشته باشی، حتی می‌شه یه میله‌ی آهنی رو به سوزن تبدیل کرد.» و خفه می‌شم. دوباره برمی‌گردم سر بدنسازی‌ها. چند بار توی زندگی‌م همین‌طوری بیخیال چیزها شدم؟ چند بار مثل لی بای نوجوون بهانه آوردم؟
گنجشک‌ها که می‌رن، من هم از جام بلند می‌شم. خونه همچنان ساکته ولی دیگه تاریک نیست. حتی لازم نیست چراغ‌ها رو روشن کنم. همه‌جای اتاق پر از نوره. بعد به تاریکی درونم فکر می‌کنم. تو فکر می‌کنی بارقه‌های نور بهش برسن؟ فکر می‌کنی گنجشک‌ها برای درخت‌های خشک‌شده‌ی درونم هم آواز بخونن؟ 

شنبه ۱۲ بهمن ۰۴
نظرات (۶)

بعد یاد حرف اون پیرزن به لی بای می‌افتم که می‌گفت «اگه پشتکار کافی داشته باشی، حتی می‌شه یه میله‌ی آهنی رو به سوزن تبدیل کرد.»

برگرفته شده از rainstar.blog.ir

هر بار این جمله‌ها میشنوم عصبانی میشم... دلم میخواد داد بزنم نشد نشده نمیشه!!!

ولی منم تهش خفه میشم. چون اگر میشد و بشه و بعدا بشه چی؟ اگر واقعا من پشتکارم کافی نبوده چی؟

سُولْوِیْگ 🌻

آره. حتی اگر گنجشک‌های زیادی نباشن، من دست‌کم یه دونه‌شون رو می‌شناسم که حتی اگر شاخه‌های درخت‌های خشک‌شده هم بشکنن، برمی‌گرده. شاید همیشه آواز نخونه، ولی می‌شینه و اون‌جا و این‌قدر با استمرار به تک‌تک شاخه‌ها زل می‌زنه و با اشک‌های غم یا شادی آبیاری‌شون می‌کنه تا دوباره سبزی جوونه‌ها رو ببینه. 

تو فکر می‌کنی گنجشک‌ها برای درخت‌های خشک‌شده‌ی درونم هم آواز بخونن؟ 

 

برگرفته شده از rainstar.blog.ir

این و دیگر هیچ. 

𝘝𝘪 ‌‌‌‌‌‌

تو فکر می‌کنی گنجشک‌ها برای درخت‌های خشک‌شده‌ی درونم هم آواز بخونن؟ 

برگرفته شده از rainstar.blog.ir

درخت های خشک‌شده نه.درخت هایی که کمی بهشون برسی جون میگیرن.شاید برای همینه. 

هلن پراسپرو

بند اول قلبم رو خورد و خاکشیر کرد.

 

واقعاً خیلی خوبه که آدم‌ها بچه دیده بشن همیشه!
در مورد استمرار هم درسته؛ و البته ثبات؛ توی یه راهی رفتی برو تا تهش رو چون ممکنه زندگی پلن موفقیت رو برات چیده ولی تو نصفه رهاش می‌کنی هر بار...

۱۲ بهمن ۰۴، ۰۹:۴۱
پاسخ:
آره. یک آرامش خاصی داره.
امیدوارم تواناییش رو داشته باشم. :")
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی