A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

اگر می‌دانستی.

توی ذهنم هزارتا جمله بود. هزارتا چیز که می‌خواستم بهت بگم. ولی لب‌هام حتی یک بار هم تکون نخورد. وقتی چشم‌هام رو می‌بندم، دورتا دورم پر از درهایین که هیچ‌وقت باز نکردم. منظره‌هایی که ندیدم و مکان‌هایی که توشون قدم نذاشتم. مثل سایه‌هایی که از دور نور رو تماشا می‌کنن، همونجا وایمیستم و نگاه می‌کنم. 

یه بار که مثل همیشه سر یه چیز کوچیک الم‌شنگه به پا کرده بودی و جوری داد می‌زدی که‌ مطمئن بودم ده تا خونه اون‌طرف‌تر همه می‌شنیدن، می‌خواستم بلندتر از خودت داد بزنم. ولی یه چیزی انگار توی گلوم گیر کرد. اون لحظه خیلی از دست خودم عصبانی شدم. ولی بعدا فهمیدم که بخاطر ترس یا خجالت و این چیزها نبود. نمی‌دونستم باید از بین اون هزارتا جمله‌ی تو مغزم، کدومشون رو بگم. بعدتر که بیشتر درباره‌ش فکر کردم فهمیدم که مشکل همینه. نمی‌تونستم از بین تمام اون جمله‌ها، تمام اون درها، تمام اون مسیرها، یکی رو انتخاب کنم. همه‌شون رو می‌خواستم.

آدم‌ها رو از دور نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم داستان زندگی‌شون رو حدس بزنم. داستان‌هایی که شاید حتی نزدیک به واقعیت هم نباشن، اما می‌تونی رد پای حسرت‌‌هایی که دارم رو لابه‌لاش ببینی. اگه عمیق توی چشم‌هام نگاه کنی، می‌تونی اون سردرگمی و اون اشتیاق عمیق رو ببینی. اشتیاق برای آدم‌هایی که هرگز ندیدم. برای چیزهایی که هرگز تجربه نکردم.

یه روز خواستم قدم بردارم سمت یکی از اون درها. ولی پاهام می‌لرزید. جلوتر نرفتم. توی همون نقطه‌ای که بودم ایستادم. همون‌جا ایستادم و فکر کردم "یعنی چه منظره‌ای اون پشته؟" ولی هیچ‌وقت نفهمیدم. چون هیچ‌وقت شجاعت کافی برای باز کردنش رو نداشتم.

 

 

روز ششم: از همه‌چیزهایی بنویس که اتفاق نیفتادن. 

دوشنبه ۲۱ مرداد ۰۴
نظرات (۳)
امیر.ر. چقامیرزا
سلام، گمان میکنم یه روزی اون در رو باز میکنه، خیلی دیرنیست...
۲۴ مرداد ۰۴، ۲۲:۵۴
پاسخ:
سلام! امیدوارم. امیدوارم خیلی دیر نشه.
mitsuri ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

خدایا شکرت بابت این چالش و دیدن ستاره های سولویگ و نوبادی. خدایا شکرت.

۲۴ مرداد ۰۴، ۲۲:۵۴
پاسخ:
وای :((((( قلب و بغل برای تو. مرسی که می‌خونی اینجارو.
سُولْوِیْگ 🌻

واقعا نمی‌فهمم منظورت چیه و چه‌طور ممکنه از این نوشته‌ها خوشت نیاد، چون من تو هرکدوم تیکه‌هایی از خودت رو می‌بینم و عاشقشونم. 

۲۵ مرداد ۰۴، ۰۰:۰۸
پاسخ:
منم عاشق شمام. :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی