?Did it hurt so much you thought it was the end
حالا با سیاهیهای قایم شده زیر بالش و ترسی که دیگه با چیپس و ماستموسیر کنترل نمیشه چیکار کنیم؟

حالا با سیاهیهای قایم شده زیر بالش و ترسی که دیگه با چیپس و ماستموسیر کنترل نمیشه چیکار کنیم؟
پس چه دیگه
چیپس،پفک، ماست موسیر😅🔮
Valerie
توی اون تاریکی غرق میشیم. میذاریم ترس وارد بشه. اینبار مقاومت نمیکنیم، فرار نمیکنیم، حتی نمیجنگیم یا تظاهر نمیکنیم که قوی هستیم. به خودمون اجازه میدیم اشک بریزیم، بترسیم، غمگین شیم. معلق میشیم توی فضایی که سکوتش پر از وحشت و ترسه، تاریکیه، گیجیه، تقلای محضه. ترس رو با تکتک سلولهامون حس میکنیم. میپذیریم، میپذیریم، میپذیریم.
بعد بلند میشیم؛ با دستهای لرزون و چشمهای پر از اشک و پاهایی که خدا میدونه چقدر از قدم برداشتن میترسن، به جلو پیش میریم.
چون اون ترس لعنتی، کشندهست؛ ولی وقتی امید و ترس باهم آمیخته میشن، اونجاست که میفهمیم معجزهای که منتظر بودیم اون بیرون اتفاق بیفته، توی قلبمون اتفاق افتاده.
بعد میبینم که تنها نیستیم؛ چشمهای غمگین و قلبهای پرامیدی رو میبینیم که مثل ما دارن میجنگن و ادامه میدن. پس دستهاشونو میگیریم، باهم به درختها تکیه میکنیم، امید هامونرو کنار هم جمع میکنیم تا از بحران بگذریم.
خودمونرو نجات میدیم؛ مثل همیشه.
پ.ن: چشمهای ما همیشه نور رو پیدا میکنن؛ حتی توی تاریکترین شبها. پس شاید تاریکی اونقدرها هم قوی نیست؛ یا شاید به قول خودت، ما از ترسها و تاریکیها قویتریم.
دوباره پ.ن: راستی، من هنوز منتظرم بیای برقصیم؛ یادم نرفتهها.((=
لامپ رو روشن کنیم. :) سیاهیا خودشون میرن.
سلام. سلام. سلام:).
به یه سپرمدافعبشه،مثلن ماست موسیر با چیپس ،یکمم پفک کنارش باشه😅🎈
سلام نوبادی :)
من بعد از مدت ها اومدم اینجا، و با پست های جدیدت از اتفاق های جدید باخبر شدم :(
متاسفم عزیزم.
امیدوارم (از ته دلم) که حالت خیلی زود بهتر بشه.
در مورد این پستت:
دیدن فیلم طنز، امتحان کردن خوراکی جدید، کتاب خوندن...
اینا رو اگر دوست داشتی امتحان کن.
کمک بگیریم.
پذیرش اینکه لولوی ترسناک هم بخشی از زندگیه؟ و طبیعی هم هست. و حتی یه جورایی زیبا هم هست
جوابم خیلی احمقانه و ظالمانه و بیملاحظه و زشت و دردناک بود
نمیدونم چی بگم
چیپس بیشتر:")
می ذاریم اشک های شفاف مون سیاهی های زیر بالش رو بشوره و ببره. (:
منتظر میمونی تموم شه.
چون هیچ کار دیگهای نمیشه کرد.
سیاهیا رو از زیر بالش درآریم و بشونیمشون کنار ترس، بهشون بگیم که میدونیم وجود دارن و میدونیم از قبل یه ذره قویتر شدهن، ولی ما تنها نیستیم. هنوز شیشهی امیدمون خالی نشده، هنوز قدرتمون ته نکشیده.
ایم، چطوره یه خوراکی جدید رو امتحان کنیم؟ مثلا لواشککککینیاجیجیتیتینیج
یا مثلا کیک شوکولاتیییییمیپینجیتیتیحفخفه
و بعپ، با جارو برقی سیاهی های زیر بالشت رو ببریم و بعد ببریم بندازیم یه جای دور که هیچکس نباشه؟ آخه می ترسم اگه بترکه دوباره سیاهی ها همه جارو بگیرنننT-T
ولی نوبادی سان، می خواین بیام یکم از امیدمو بدم بهتون؟ میدونین ما یه ظرف گنده گنده آبنبات میوه ای داریم! تافی نیستااااا، از اینا که عکس لیمو و توت فرنگی داره روش، می خواین ازونا بیارم براتون؟:''
اینو یواشکی میشه بگم؟
بازم منتظر میمونیم. انقدر منتظر میمونیم که دردا استخونامونو بشکنن و اشکها چشمامونو کور کنن. انقدر صبر میکنیم تا امید از راه برسه. انقدر منتظر میمونیم که دل معجزه ها بسوزه..
اونقد که دنیا ازمون خجالت بکشه. ما منتظر میمونیم.. تا ابد
تا روزی که معجزه ها برسن
بزاریم سیاهی ها مارو قورت بدن و تا جای ممکن بترسیم، اونقدری که دیگه درد نداشته باشه.
به جای چیپس و ماستموسیر، بستنی بخوریم؟ بعدش هم ملافههارو عوض کنیم؟
بعدش هم اینقدر مثل اون شبهای امتحانی که بعد هر دو صفحه درس خوندن کتاب رو ورق میزدیم تا ببینیم چقدر مونده که تموم شه، به جعبهی کهنهی امیدهامون نگاه نکنیم و سعی نکنیم حدس بزنیم که برای چند روز دیگه امید داریم؟ (اوه راستی، یه مقدار خجالت آوره، ولی اصلا در اون جعبه رو بر ندار حتی اگه بخوای ببینی چقدر از اون "امید کوفتی" مونده. آخه امیدها اون داخل زاد و ولد میکنن و زیاد میشن. خوبیت نداره حین تولید مثل دید بزنیشونD":)
+کاتانامو بهت قرض میدم. برای وقتی که احیانا بدبختیها زودتر از معجزههایی که چکمههای گلدوزی شده میپوشن و از بهشت چیپس میارن، از راه رسیدن تا بتونی باهاشون بجنگی. جای نگرانی نیست، این کاتانا قبلا مال یه سامورایی شریف بوده و اونقدر تیزه که کافیه ازش بخوای و از غلاف بیرون بیاریش، و اون همهی چیزایی که دوست نداری رو از وسط دو شقه میکنه<:
منتظر بمونیم تا معجزه ها با چکمه های گلدوزی شده از راه برسن و این بار چیپس با یه طعم بهشتی تر بیارن..؟
امید لعنتیمون رو حفظ کنیم و بدونیم دوستامون دعای لعنتیشون رو حفظ کردهن🫂
اتگار من جرئتش را دارم!!!!!
من هم همینه داستان!!
همیشه همین بوده است داستان....
یا مواجه می شوی...
یا مواجه خواهی شد..
نقطه.
مواجه شویم.
نقطه سر خط.
سلام نوبادی :)
اوممم، شاید بشه شعر بخونیم یا نقاشی کنیم؟ :)