A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

?Did it hurt so much you thought it was the end

حالا با سیاهی‌های قایم شده زیر بالش و ترسی که دیگه با چیپس و ماست‌موسیر کنترل نمی‌شه چیکار کنیم؟

پنجشنبه ۸ ارديبهشت ۰۱
نظرات (۲۱)

سلام نوبادی :)

اوممم، شاید بشه شعر بخونیم یا نقاشی کنیم؟ :)

 

۲۲ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۰۶
پاسخ:
سلام پرنده!
حتما امتحانشون می‌کنم. ممنون 3>

پس چه دیگه

چیپس،پفک، ماست موسیر😅🔮

۲۲ ارديبهشت ۰۱، ۱۳:۵۸
پاسخ:
امتحانش می‌کنم. D:

توی اون تاریکی غرق می‌شیم. می‌ذاریم ترس وارد بشه. این‌بار مقاومت نمی‌کنیم، فرار نمی‌کنیم، حتی نمی‌جنگیم یا تظاهر نمی‌کنیم که قوی هستیم. به خودمون اجازه می‌دیم اشک بریزیم، بترسیم، غمگین شیم. معلق می‌شیم توی فضایی که سکوتش پر از وحشت و ترسه، تاریکیه، گیجیه، تقلای محضه. ترس رو با تک‌تک سلول‌هامون حس می‌کنیم. می‌پذیریم، می‌پذیریم، می‌پذیریم.


بعد بلند می‌شیم؛ با دست‌های لرزون و چشم‌های پر از اشک و پاهایی که خدا می‌دونه چقدر از قدم برداشتن می‌ترسن، به جلو پیش می‌ریم. 
چون اون ترس لعنتی، کشنده‌ست؛ ولی وقتی امید و ترس باهم آمیخته می‌شن، اونجاست که می‌فهمیم معجزه‌ای که منتظر بودیم اون بیرون اتفاق بیفته، توی قلبمون اتفاق افتاده. 
بعد می‌بینم که تنها نیستیم؛ چشم‌های غمگین و قلب‌های پرامیدی رو می‌بینیم که مثل ما دارن می‌جنگن و ادامه می‌دن. پس دست‌هاشونو می‌گیریم، باهم به درخت‌ها تکیه می‌کنیم، امید هامون‌رو کنار هم جمع می‌کنیم تا از بحران بگذریم.

خودمون‌رو نجات می‌دیم؛ مثل همیشه.

 

 

پ.ن: چشم‌های ما همیشه نور رو پیدا می‌کنن؛ حتی توی تاریک‌ترین شب‌ها. پس شاید تاریکی اونقدرها هم قوی نیست؛ یا شاید به قول خودت، ما از ترس‌ها و تاریکی‌ها قوی‌تریم.

دوباره پ.ن: راستی، من هنوز منتظرم بیای برقصیم؛ یادم نرفته‌ها.((=

۲۲ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۰۵
پاسخ:
خدایا ببین کی این‌جاست.

می‌دونی؛ من الان دقیقا توی همون مرحله‌ی مقاومت نکردن و غمگین بودنم. ولی هنوز نتونستم بلند شم. هنوز خودم نمی‌تونم. یکی باید منو بگیره. به‌زور بلندم کنه و باهام مهربون نباشه چون دوباره محکم می‌خورم زمین.
اتفاق افتادن اون معجزه‌ی لعنتی‌ای که باید توی قلبت اتفاق بیفته؛ حتی از معجزه‌ی بیرون هم سخت‌تره. چون من می‌دونم که اگه اتفاق بیفته همه‌چیز درست می‌شه؛ ولی نمی‌تونم انجامش بدم.

پ.ن: این کامنت از زیباترین‌ها بود. نگهش می‌دارم. :)
پ.ن2: می‌آم. با یه خر صورتی می‌آم. *چشمک*

لامپ رو روشن کنیم. :) سیاهیا خودشون می‌رن.

۲۲ ارديبهشت ۰۱، ۱۳:۵۸
پاسخ:
فکر خوبیه. :))

سلام. سلام. سلام:).

به یه سپرمدافعبشه،مثلن ماست موسیر با چیپس ،یکمم پفک کنارش باشه😅🎈

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۳۹
پاسخ:
سلام سلام!
چیپس رو با پفک بخورم؟ T~T

سلام نوبادی :)

من بعد از مدت ها اومدم اینجا، و با پست های جدیدت از اتفاق های جدید باخبر شدم :(

متاسفم عزیزم.

امیدوارم (از ته دلم) که حالت خیلی زود بهتر بشه.

 

 

در مورد این پستت:

دیدن فیلم طنز، امتحان کردن خوراکی جدید، کتاب خوندن...

اینا رو اگر دوست داشتی امتحان کن. 

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۳۸
پاسخ:
سلام. 3>
متشکرمم. ممنون که وقت گذاشتی و پست‌های جدیدم رو خوندی.

چشم چشم. :") بازم ممنون.

کمک بگیریم.

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۳۷
پاسخ:
اگه نشه کمک گرفت؛ چیکار کنیم؟

پذیرش اینکه لولوی ترسناک هم بخشی از زندگیه؟ و طبیعی هم هست. و حتی یه جورایی زیبا هم هست

 

جوابم خیلی احمقانه و ظالمانه و بی‌ملاحظه و زشت و دردناک بود

نمیدونم چی بگم

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۳۷
پاسخ:
خب؛ بخشی از زندگی که هست. درواقع بخشی از زندگی که نیست؛ الان کل زندگیه. ولی باید کنترلش کرد یه‌جوری. نمی‌شه که هرشب از ترسش نخوابید. باید کتکش زد.

نههه. خیلی واقع‌گرایانه بود. :)
+ روزت هم مبارک خانم معلم زیبا. 3>

چیپس بیشتر:")

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۳۵
پاسخ:
اوه آرههه! این کمک می‌کنه.

می ذاریم اشک های شفاف مون سیاهی های زیر بالش رو بشوره و ببره. (:

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۳۵
پاسخ:
:)))

منتظر میمونی تموم شه.

چون هیچ کار دیگه‌ای نمیشه کرد.

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۳۱
پاسخ:
ولی این‌جوری حوصله‌م سر می‌ره و تازه دلم نمی‌خواد بهشون ببازم. :( چون می‌دونی؛ برای سیاهی‌های جسمم نمی‌تونم کاری بکنم و مجبورم منتظر بمونم. ولی سیاهی‌های روحم دست خودمه و لازم نیست به هیچ دکتری زنگ بزنم تا بهم بگه چیکار کنم. بخاطر همین می‌خوام کنترلشون کنم. یه عالمه هم ایده‌ی جدید از کامنت‌های این پست گرفتم.
سُولْوِیْگ 🌻

سیاهیا رو از زیر بالش درآریم و بشونیمشون کنار ترس، بهشون بگیم که می‌دونیم وجود دارن و می‌دونیم از قبل یه ذره قوی‌تر شده‌ن، ولی ما تنها نیستیم. هنوز شیشه‌ی امیدمون خالی نشده، هنوز قدرتمون ته نکشیده.

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۲۹
پاسخ:
هوم... ما از سیاهی‌ها قوی‌تریم دیگه؛ درسته؟

ایم، چطوره یه خوراکی جدید رو امتحان کنیم؟ مثلا لواشککککینیاجیجیتیتینیج

یا مثلا کیک شوکولاتیییییمیپینجیتیتیحفخفه

و بعپ، با جارو برقی سیاهی های زیر بالشت رو ببریم و بعد ببریم بندازیم یه جای دور که هیچکس نباشه؟ آخه می ترسم اگه بترکه دوباره سیاهی ها همه جارو بگیرنننT-T

ولی نوبادی سان، می خواین بیام یکم از امیدمو بدم بهتون؟ میدونین ما یه ظرف گنده گنده آبنبات میوه ای داریم! تافی نیستااااا، از اینا که عکس لیمو و توت فرنگی داره روش، می خواین ازونا بیارم براتون؟:'' 

اینو یواشکی میشه بگم؟

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۲۷
پاسخ:
لواشک فکر خوبیههه! شکلات بهم حساسیت می‌ده و فعلا از کادر خارج شده. TT ولی لواشک رو امتحان نکردم.
هوم... با جاروبرقی بکشمشون... از زیر بالش درآوردنشون دردسره؛ شاید با همون بالش کشیدمش تو جاروبرقی. P;
بلههه. من از هر خوراکی‌ای استقبال می‌کنم و بسی ذوق‌زده می‌شم!
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌

بازم منتظر میمونیم. انقدر منتظر میمونیم که دردا استخونامونو بشکنن و اشکها چشمامونو کور کنن. انقدر صبر میکنیم تا امید از راه برسه. انقدر منتظر میمونیم که دل معجزه ها بسوزه..

اونقد که دنیا ازمون خجالت بکشه. ما منتظر میمونیم.. تا ابد

تا روزی که معجزه ها برسن

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۲۵
پاسخ:
:)))
این خیلی زیبا بود. می‌نویسمش توی یادداشت‌های زرد وبلاگم. ممنون. 3>
-- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎

بزاریم سیاهی ها مارو قورت بدن و تا جای ممکن بترسیم، اونقدری که دیگه درد نداشته باشه.

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۲۲
پاسخ:
ولی سختی‌ها یه روز تموم می‌شن. اون‌جوری اگه وقتی همه‌چیز تموم شد نتونستم از شر سیاهی‌ها خلاص شم چیکار کنم؟

به جای چیپس و ماست‌موسیر، بستنی بخوریم؟ بعدش هم ملافه‌هارو عوض کنیم؟ 

بعدش هم اینقدر مثل اون شب‌های امتحانی که بعد هر دو صفحه درس خوندن کتاب رو ورق می‌زدیم تا ببینیم چقدر مونده که تموم شه، به جعبه‌ی کهنه‌ی امیدهامون نگاه نکنیم و سعی نکنیم حدس بزنیم که برای چند روز دیگه امید داریم؟ (اوه راستی، یه مقدار خجالت آوره، ولی اصلا در اون جعبه رو بر ندار حتی اگه بخوای ببینی چقدر از اون "امید کوفتی" مونده. آخه امیدها اون داخل زاد و ولد می‌کنن و زیاد می‌شن. خوبیت نداره حین تولید مثل دید بزنیشونD":) 

 

+کاتانامو بهت قرض می‌دم. برای وقتی که احیانا بدبختی‌ها زودتر از معجزه‌هایی که چکمه‌های گلدوزی شده می‌پوشن و از بهشت چیپس می‌ارن، از راه رسیدن تا بتونی باهاشون بجنگی. جای نگرانی نیست، این کاتانا قبلا مال یه سامورایی شریف بوده و اونقدر تیزه که کافیه ازش بخوای و از غلاف بیرون بیاریش، و اون همه‌ی چیزایی که دوست نداری رو از وسط دو شقه می‌کنه<:

۱۳ ارديبهشت ۰۱، ۱۴:۲۱
پاسخ:
یکم علاقه‌ی زیادی به بستنی ندارم. ولی امتحانش می‌کنم. :)
وای. می‌دونم. خیلی کار مزخرفیه. ولی بعضی وقت‌ها این‌طوری می‌شی که "من دیگه امیدهام رو حس نمی‌کنم. چه بلایی سرشون اومده؟ نکنه تموم شدن؟" بعد در جعبه رو برمی‌داری و دیگه عادتت می‌شه. البته قسم می‌خورم که نیتم خیر بود. (T~T مائو-چااان. من ذهن منحرفی دارم. یعنی چیی T~T)

+ *با احترام روی یک زانو نشسته؛ کاتانا را از مائو-چان می‌گیرد و به کمر می‌بندد* این باارزش‌ترین چیزی بود که یه نفر می‌تونست بهم بده. باورم نمی‌شه. کاتانای معروف مائو-چان. :)))) باهاش همه‌ی سیاهی‌ها رو نصف می‌کنم. *تعظیم*
~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌

منتظر بمونیم تا معجزه ها با چکمه های گلدوزی شده از راه برسن و این بار چیپس با یه طعم بهشتی تر بیارن..؟ 

۸ ارديبهشت ۰۱، ۲۳:۲۳
پاسخ:
اگه هیچ‌وقت نرسن چی؟ :_) اگه بدبختی‌ها از راه رسیدن چی؟

امید لعنتیمون رو حفظ کنیم و بدونیم دوستامون دعای لعنتیشون رو حفظ کرده‌ن🫂

۸ ارديبهشت ۰۱، ۲۳:۱۲
پاسخ:
چشم. امید لعنتی‌مون رو حفظ می‌کنیم. TT *نگاهی به مخزن امید اندک‌ش می‌اندازد*

اتگار من جرئتش را دارم!!!!!

من هم همینه داستان!!

۸ ارديبهشت ۰۱، ۲۲:۵۲
پاسخ:
هوم.

همیشه همین بوده است داستان....

یا مواجه می شوی...

یا مواجه خواهی شد..

نقطه.

مواجه شویم.

نقطه سر خط.

۸ ارديبهشت ۰۱، ۲۲:۴۹
پاسخ:
:))) واقعا جرئتش رو ندارم. (گرچه چاره‌ای هم ندارم و آخرش مواجه می‌شم)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی