A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

موقت؟ احتمالا.

من هیچوقت اینطوری نبودم که سریع برم سر اصل مطلب. اصلا معتقدم مقدمه چینی برای هر چیزی لازمه. ولی الان می خوام یهویی برم سر اصل مطلب.

نیانکو یه پرنده شکار کرده!!!!

خب راحت شدم :) حالا بذارید واستون تعریف کنم.

قضیه اینطوری بود که فیزیک داشتیم، و من، یک تنها درخانه ی بدبخت داشتم با مسائل انبساط طولی سر و کله می زدم و همزمان هم حواسم به نیانکو بود که گذاشته بودم بره حیاط چون داشت مخم رو می خورد انقدر میو می کرد، و نمی دونم چرا حواسم پرت شد. ولی پرت شد. و بعد از چند دقیقه دیدم یه چیزی خیلی محکم می خوره به شیشه. سرمو بلند کردم و دیدم نیانکوعه. ولی نه نیانکوی همیشگی که هر وقت خسته می شد کله شو می زد به پنجره، این نیانکو، یه یاکریم توی دهنش داشت و روی سرش و همینطور حیاط پر از پَر بود. حقیقتا هیچوقت فکر نمی کردم بتونم انقدر سریع واکنش نشون بدم، ولی با اینکه تا سر حد مرگ شوکه بودم و قلبم فشرده می شد چون فکر می کردم یاکریم رو کشته و حالا باید چیکارش کنم، رفتم حیاط. با هم دعوا کنیم و پرنده رو از دهنش گرفتم. و زنده بود. حالش خوب بود. پرهاش ریخته بود و نمی تونست پرواز کنه. ترسیده بود و سینه ش خونی بود، ولی حالش خوب بود. اون موقع نمی دونستم البته. فکر می کردم می میره. به این و اون زنگ زدم. بردیمش دام پزشک. براش یه خونه درست کردیم. حیاط رو تمیز کردیم. نیانکو رو دعوا کردیم. و حالا؟ حالا ما یه مهمون داریم که توی حیاط قایم شده و داره استراحت می کنه تا حالش خوب بشه. نمی دونم دوستشه یا نه، ولی از وقتی که اون اینجاست، یه یاکریم دیگه همیشه می آد می نشینه روی درخت نارنج و نگاهش می کنه. دلم می خواست می تونستم بهش بگم حال دوستش خوبه.

و نیانکو؟ از حیاط رفتن منع شده. :) همه رو گاز می گیره و بی تابی می کنه، ولی کم کم عادت می کنه. اون همیشه می رفت حیاط و تمام سوسک ها، مارمولک ها، مگس ها، شاپرک ها و باقی موجودات زنده رو می گرفت. همیشه به پرنده ها نگاه می کرد و واسشون کمین می گرفت، ولی هیچوقت فکر نمی کردیم که واقعا بتونه یکی بگیره بخاطر همین واسمون مهم نبود. اما حالا که واقعی یکی گرفته... فکر کنم وقتی می بریمش حیاط، باید خیلی بیشتر مراقبش باشیم.

 

 

پ.ن: این حجم از معمولی نوشتن، ویرایش نکردن و تغییر ندادن در اتفاقی که افتاده و تبدیلش نکردن به یه... متن درست و حسابی، حقیقتا عجیبه. من هیچوقت اینطوری نمی نوشتم. کمتر از سه بار ویرایش نمی کردم و حداقل یه چیزی به داستان واقعی اضافه می کردم. می دونید... بیشتر مثل خاطره بود و خیلی وقت بود که خاطره ننوشته بودم. از همون خاطره ها که همینطوری می نویسیشون و اصلا شاید حس خاطره رو به بقیه منتقل هم نکنه. ولی این اتفاق مال دیروزه و من از دیروز حوصله م نکشیده بود که بنویسم. ولی باید می نوشتم. نه برای ثبت شدن. صرفا برای به اشتراک گذاشتنش با شما. چون بلاخره من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم که بهتون نگم.

هوف. چرا انقدر با اینجا احساس غریبی می کنم؟ مثل اینکه دوباره باید برگردم تو غارم.

پ.ن2: انقدر خسته م که برای دوباره سرحال شدن، فقط دو هفته مردن لازمه.

چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹
نظرات (۸)
جوزفین مارچ

سلام نفیسه.

امیدوارم حال تو، نیانکو و یاکریم و دوستش خوب باشه و امتحان فیزیک هم به خوبی و خوشی از سرتون گذشته باشه :) 

می‌دونی وقتی متن‌هات رو درباره‌ی نیانکو می‌خونم حس می‌کنم باید جالب باشه که یه گربه که دوستش داشته باشی همیشه دور و برت باشه (البته من که می‌ترسم ولی خب)

اما الان که این یکی رو خوندم به ذهنم رسید که ازت بپرسم «خب فکر نمی‌کنی شاید دارین طبیعت نیانکوی عزیز رو محدود می‌کنین و اون دوست داره شبیه بقیه‌ی گربه‌های دیگه مثل ذات خودش رفتار کنه و شکار کنه و زندگی وحشی و آزاد داشته باشه؟» :)) 

۲۲ اسفند ۹۹، ۱۲:۱۱
پاسخ:
سلام! *-*
ممنون ممنون :) امیدوارم حال تو هم خوب باشه.
اوهوم... جالبه واقعا.
عام... خب... ما می دونیم که نیانکو عمیقا شکارچیه و اصلا نمی تونه یه گربه ی خونگی باشه، ولی الان سه ساله که پیش ماست. و اگر هم بتونه پرنده شکار کنه، اونارو نمی خوره. اون حتی گوشت پخته هم وقتی بهش می دم نمی خوره. واقعا اون هیچی جز بیسکوییت هاش دوست نداره. (و البته تن ماهی و خامه :دی) من اگه بخوام اونو ببرم جایی که زندگی وحشی و آزاد داشته باشه، باید بندازمش توی خیابون دیگه؟ و عام، خب، دلم نمی آد. اینطوری نیست که اینجا قفس باشه واسش... منظورم اینکه، هرجوری بهش نگاه می کنم، اینجا خوشحال و سالمه و وقتی در رو باز می کنیم که بریم بیرون، باهامون میاد توی کوچه ولی دوباره برمیگرده خونه... بخاطر همین فکر کنم خودش دوست نداره اصلا بره. :")

باید خیلی تجربه ی ترسناکی بوده باشه!!!!

من از اینجا شوکه شدم اصلا

خوب مدیریتش کردی

 

 

 

 

من شخصا مدافع حقوق مغخولی نوستن و ویرایش نکردنم :دی

 

۲۱ اسفند ۹۹، ۱۲:۵۷
پاسخ:
T-T اوهوم. من همه ش فکر می کردم اگه بمیره باید چیکار کنم.
*ذوق*

پس یعنی میگی دوباره برنگردم تو غارم؟ با همین فرمون ادامه بدم؟ :)

{{(°Д°; "}}!

*از شوک پر و پشمش میریزد*

فقط میتونم بگم خداروشکر که به موقع رسیدی:"

 

ج.پ.ن: ولی با اینحتل خیلی خوب نوشته بودی و با اینکه یکم پشم ریزون بود از خوندنش لذت بردم:) بعضی اوقات برای تنوع باید یه متنای اینجوری هم نوشت*-*

۲۱ اسفند ۹۹، ۱۲:۵۴
پاسخ:
وای اون ایموجیه چه موده XD
دقیقا "-"

ج.ج.پ.ن: T~~~~~T اگه نداشتمتون چی کار می کردممم T~~T بیا بغلم TT

وای TT

نوبادی میخوام بدونی من عاشق اینجور پستاتم:") و هنوزم که هنوزه یه نیانکو دلم میخواد:") راستی.. گفتی اگه یهو بیان بدزدنش بی تابی میکنه؟ ممکنه حمله کنه به دزد و برگرده پیش خودت؟ TT

اگه اینجوری نیست که ایشالا با بچه ها فردا شب رو سقف خونتونیم ^-^

۲۱ اسفند ۹۹، ۱۲:۵۲
پاسخ:
T~T مرسی که انقدر حس خوب می دییی.
منم هنوز دلم میخواد میتونستم یه طوری واسه همه تون گربه بخرم :) عام... واقعا امیدوارم اینطوری بشه چون خیلی کیووتههه T-T ولی اصلا نمی تونم مطمئن باشم، چون اصلا قابل پیش بینی نیست. یهو دیدی با دزدا رفت منو ول کرد "-"...
وای "-"... شاید عجیب به نظرت برسه ولی من ذوق کردم اینو خوندمم یعنی حتی اگه برای دزدیدن نیانکو هم باشه، دیدن عشق کتاب خیلی ذوق آوره TT
هلن پراسپرو

وای... @_@ شبیه وقتی میمونه که.. مثلا، خواهر کوچیکترت یه کاری می کنه که به هییچ عنوان نباید میکرده، ولی تقصیر خودش نبوده و فقط نمیدونسته...

 

+ من اصلا حس سه بار ویرایش نشدن و داستانی طور بودن و اینا بهم دست نداد! حتی شاید اینطوری سر اصل مطلب رفتن بهتر باشه :) حسش خوب منتقل شد. 

۲۱ اسفند ۹۹، ۱۲:۴۸
پاسخ:
دقیقا دقیقا... و تو هم هیچ جوره نمی تونی بهش بگی که این کار اشتباه بوده.

+ T-T بسی خوشحالممم هق آریگاتو.

اون بخش یاکریمِ که میاد کنارش میشینه و نگاهش میکنه، خیلی قشنگ بودT⁦‿T

بازم از این خاطره ها بزار. :»

۲۱ اسفند ۹۹، ۱۲:۴۷
پاسخ:
*-*♥
من اولش فکر می کردم جفتشه... ولی... نمی دونستم جفت گیری یاکریم ها چجوریه بخاطر همین شک کردم "-"
هق TT حتما
آرتـــ ـــمیس

الان نمی دونم برا نیانکو بخندم یا برا یاکریمه گریه کنم TT XD

۲۱ اسفند ۹۹، ۱۲:۴۶
پاسخ:
بخند بخند D:

چه خوب که از پرنده هه مراقبت کردین و الان حالش خوبه... هق TT

 

+بیشتر از این خاطره ها بذار*-*

من عاشقشونم*-*

۲۰ اسفند ۹۹، ۲۱:۱۴
پاسخ:
ملقصچقصم T-T♥

+ هونتو؟ وای یوگاتا :") مرسی مرسی :")
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی