A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

بعضی از بهترین دوستانم سیرکی اند.

موقع ناهار می نشینم کنار دوستانم. اما انگار ننشسته ام. یعنی توی جمعشان هستم، اما حس نمی کنم کنارشان هستم. قبلا راحت تر می توانستم با هر گروهی بجوشم. بعضی ها باید توی دار و دسته ی خاصی باشند تا احساس آرامش کنند. گروه برایشان مثل یک حباب محافظ است که خیلی کم ازش دور می شوند. من هیچ وقت اینطوری نبودم. همیشه می توانستم راحت از این میز به آن میز و از این گروه به آن گروه سُر بخورم. ورزشکارها، نابغه ها، قرتی ها، بچه های گروه موسیقی و اسکیت بازها. همیشه همه دوستم داشتند و قبولم می کردند. من هم همیشه می توانستم مثل آفتاب پرست خودم را همرنگ کنم. عجیب است که حالا می بینم توی یک گروه تک نفره ام. حتی وقتی با دیگران هستم.دوستانم غذایشان را با حرص و ولع می دهند پایین و به یک چیزی که نشنیدمش می خندند. نه این که عمدا بهشان توجه نکنم، ولی نمی دانم چرا نمی توانم پی حرفشان را بگیرم. صدای خنده شان آنقدر دور است که انگار توی گوشم پنبه گذاشته ام. این حالت همین جور شدید تر می شود. حتی انگار انگلیسی هم حرف نمی زنند و صحبت هایشان به زبان عجیب و من درآوردی دلقک های سیرک دو سولی است. دوستانم به زبان سیرکی حرف می زنند. معمولا من هم همراهی شان می کنم. خودم را قاطی خنده هایشان می کنم که استتارم لو نرود و خیال کنند با دور و بری هایم هماهنگم. اما امروز حوصله ندارم ادا دربیاورم. رفیقم تیلور که حواسش کمی جمع تر از بقیه است، می فهمد آنجا نیستم و یواش می زند به بازویم.

«آهای! از زمین به کِیدِن بوش، کجایی پسر؟»

بهش می گویم: «دور اورانوس چرخ می زنم.»

همه می زنند زیر خنده و بعدش شوخی های فضایی شروع می شود که انگار همه شان هم سیرکی اند، چون من دوباره رفته ام توی هپروت.

#چلنجر دیپ / نیل شوسترمن (یکی از نویسنده هایی که امضا گرفتن از او امری واجب در زندگی ام است.)

پ.ن: این کتاب بیشتر از هر کتاب دیگری لیاقت «پیشنهاد ویژه» را دارد.

سه شنبه ۳ دی ۹۸
نظرات (۱۳)
الان دقیقن فصل بعده اینم (:
لعنتی تا میخوام بخونمش یکی میاد تو اتاق و من مجبور میشم سریع بچپونمش تو کیفم ک نبینن بجای خوندن برا امتحانای فاکدعاپم دارم کتاب میخونم :"
و عاشق جمله ی آخر همین پارتشم ک میگه دوباره رفته تو هپروت. خیلی باهاش همذات پنداری میکنم.
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
*^^* دیدی اونجاشو ب باباش میگف یکی تو مد هس میخواد منو بکشه :|| پشمام :|| جر XD عب نداره اینطوری مزش بیشتر میشه XD -منم همینم :|- عارههه خیلی خوبه
⒫⒜⒭⒤⒜(♥‿♥)
مامانم پارت اول داستانشو نوشت و داد بخونم
اسم داستانشو گذاشتع "سوسک چاق تنها"
و داستان یه سوسک و کرم شبتابه ..
وقتی خوندنش شرو کردم گریه کردن .. یه جوری انگار برای تو باشه .. یه اینحور حسی نسبت بهش داشتم
مامانم نمیدونه چند تا پارت میشه تا اخرش و حتی نمیدونه بقیشو مینویسع یا نه !
--
مثلا وقتی مامانم همش مینویسه بخاطر اینکه همش کلش توکاغذ و ایناس خب .. عصابم خورد میشه نمیاد ببینه زندم یا مرده -_-
حسود هم خودتونیددد
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
ایووووللل *^* + کیوووتتتتت :))))))) XD
هی امروز رفتم خریدمش!
الان دارم زبان میخونم بعدش میخوام برم شروش کنم :)) خیلی ذوق دارم برا خوندنش و نمیدونم چرا XDDD
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
عرررر ریلییییییی *^^* یفمصقحفصذهصتص شروعش کنننننن *^^* منم ذوق دارم تو بخونیش XDD بخون بیا بحث کنیم دربارش D:::::
شتتت چقد با مود الانم همخوانی داره
جدیدا میل عجیبی ب گوشه نشینی پیدا کردم،میرم گوشه،میارنم وسط ک ای وای چرا باز افسرده شدی بعدا میخای باز تو نوشته هات مارو دیس کنی ک تنهات گذاشتیم
ولی بینشونم ک هسم،حس میکنم اصا درکشون نمیکنم و یهو میبینم ک اونا دهنشون از خنده بعزه و من از خمیازه
واجب شد کتابرو بخونم
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
:"))) بخونش حتما
نمیدونم .. حس خاصی به این موضوع ندارم راستش..
به گفته ی خودش .. داره "هنر درمانی" میکنه
که شامل نقاشی موسیقی و نوشتن میشه
اون نوشتن رو دوس داره و همیییشه مینویسه و همشونو نگه داشته ...
اولا ینی حدود 8سال پیش مامانم وبلاگ داش
برا همین منم اورد تو وب و اینا که بنویسم .. من از 7 سالگی که نوشتن یاد گرفتم شرو کردم نوشتن هم تو وب هم تو دفتر و هنوزم اون دفترا رو دارم حدود 6 تا دفتر 100 برگ پره ((:
ولی خب از 12 سالگی به بعد کلاا قطع شد ..
وبمم ادامه ندادم(: فقط وجود داره
مامانم گفته از وقتی ازدواج کرده مینویسه و هیچ وقت هم نمیذاره که ببینم چی مینویسه
یه عاااااالمه دفتر و کاغذ و اینا پر کرده که همشون غیبن .. یعنی غایم کرده ..
فقط ی سال پایش وقتی داشتم کمدارو مرتب میکردم یه دفتر از طبقه بالا افتاد پایین که بازش کردم تاریخ زده بود 13 مرداد 89 ... فهمیدم این دفتر مال اون موقعس..
از همه چی توش نوشته بود .. حتی من حتی داداشم همههههه چیی
هرچی که خوشحالش کرده هرچی که ناراحتش کرده ..
الانم میگه داره یه داستان مینویسه ..
میگم بده بخونم میگه فعلا پارت اولش تموم شده و میگه خیلی غم انگیزه .. فلا که بهم نداده /:

خب من اولاش هم نقاشی میکشدممم خیییلیی زیاد الانم میکشم ولی کم هم خیلی نمینویسم
ولیی خیلی آهنگ میزنم .. یعنی مامانم میگه چون یه سال داری گیتار میزنی خالی میشی و برای همینه تو این سال میگرنت خیلی بهتر شده .. شاید من هم دارم هنر درمانی میکنم فقط از راه موسیقیش .. (:
راجب اینکه خوبه این جور مامان یا نه .. واقعا نظر خاصی ندارم فقط مامانم همیشه داره مینویسه و عصبی میشم میبینمش XDXD هیچوقت به خودش نگفتم ولی خب .. نمیدونم چرا ؟!XDXD
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
چقد قشنگگگگگگگگگگگگگگ :)))))))))))))))))))) وای این کامنتت خیلیییی خیلیییی قشنگگگگ بووووود :)))))))))) شاید توعم راه خالی شدن خودتو پیدا کردی، شاید نوشتن جواب نمیده دیگه برات و آیندتت این باشه ک تو گیتار فوق العاده شی :) شاید نمیتونی بنویسی و الان داری فوق العاده نقاشی میکشی :) شایدم بعد چن سال حس نوشتنت برگشت. کسی چ میدونهههه :"))) چرا عصبی؟ XDD ولی بامزستاااا حتی فکرشم ذوق زدم میکنهههه XD
Mao Chan
وای چلنجر دیپ T___T
خوندمش، خیلی قشنگه دقیقا اون حالت معلق ای رو داره که دوس دارم T^T
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
عرررر *^^^* عارهههه دقیقنننن T_T اون جاهایی ک واقعیت و توهمو با هم قاطی میکنه خیلی خوبهههه T-T
⒫⒜⒭⒤⒜(♥‿♥)
مامانمم میگه تو قلم و کاغذ دستت بگیر و حتی خط خطی کن بعدش دوباره راه میوفتی ..
فعلا امتحان نکردم .. ولی خب سعی میکنم
من مامانم رو کلا روزایی که تو خونس هم نمیبینی چون تو اتاقش داره مینویسه .. نمیدونم چی ولی مینویسه
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
حس خوبیه همچین مامانی داشتن نه؟
این واقعا منه...
نمیتونم بگم از چند لحاظ زندگی من و دوستامو نشون میده:)
واقعا نمیتونم جدیدا با دوستام ارتباط برقرار کنم مثل سال قبل:)
شوخی های فضایی و دوستان سیرکی...واقعا درسته:)
من این کتابو میخونممم
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
یسسس بخاطر همین تیکش اصلن جذب کتاب شدم :") بخون حتما *-*
هی یو. گفتم میخوام نباشم ولی الان نمیتونم نیاز دارم باهات حرف بزنم. کوجایی:"
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
هلوووو. عب ندارهههه خیلی خوبه ک بازم اینجایییییی*-* همینجام :") و سراپا گوش :")
#مربوط به پست بالایی

خوش به حالت که میتونی بنویسی...
حدود 4 ساله که دیگه نتونستم بنویسم ..
نمیدونم چرا ولی خب واقعا هر بار میخواستم برای خودم بنویسم مغزم فرار میکنه ..
اینقدر پررر میشم ... ولی راه تخلیه هم وجود نداره(:
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
نمیدونم برا توعم جواب میده یا نه ولی من هروقت این شکلی میشم چرت و پرت مینویسم کلی -حدودا 20 صفحه اینطورا- و هرچی تو ذهنم باشه مینویسم بی اینکه حتی بهشون فک کنم ... و درست میشم بعدش :))) انگار مغزم خالی میشه و حالا میتونم فک کنم ب اون موضوعی ک میخوام. یبار امتحانش کن. اگرم نشد... بیا حرف بزنیم دربارش... میدونم نوشتن چقد آدمو معتاد میکنه ب خودش و 4 سال ننوشتن... حتی نمیتونم فکرشم بکنم
چرا اینقدر منه ؟؟؟؟؟؟
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
:"))))))))))))))
SR saeby nutella
حتما میخونمش!این تیکش انقدر خوب بود*^*
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
حتما بخون *^*
SR saeby nutella
چقدر قشنگ بود*^*♡
اسم کتابش"چنلجر دیپ"عه؟
۱۳ دی ۹۸، ۱۴:۵۲
پاسخ:
خیلییی خیلیییی وای اصن هرچی بگم کمه :") یس :")
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی