این روزها زیاد با نیانکو دوتایی وقت میگذرونیم. بیشتر میخوابیم. صبح میخوابیم. یکم پامیشیم کارهامون رو میکنیم و یهچیزی میخوریم. بعد دوباره میخوابیم. دوباره پامیشیم. یهچرخی میزنیم. دوباره میخوابیم. و همینطوری صبح رو شب میکنیم و شب رو صبح. مامان میگه مثل دوتا نوزاد شدین. سرش رو میذاره روی پام و من نصفهشب، توی دیکشنری ترکیبات رندوم امتحان میکنم تا کلماتی مثل 巳已己، 请情晴清، 愉输渝 پیدا کنم و بخندم. یا نینتندو دستم میگیرم، یه کارآگاه اردک میشم و با کمک دستیار تمساحم پرونده حل میکنم. یا غرق میشم توی سختکوشیهای یه دختر؛ توی کلمههای کتابی که همینطوری میون فایلهام پیدا کردم. یا افسانههای چینی ساده شده برای کودکان میخونم و با هرکلمه و جملهی جدیدی که میبینم دچار شگفتی میشم. این وسط هم گاهی وجودم پر از خشم میشه. پر از ناامیدی. پر از "نمیدونم". پر از "خسته شدم". ولی نمیذارم غرقم کنه. تو گفته بودی. گفته بودی اگه صد تا نقشهی پشتیبان شکست بخورن، میریم سراغ نقشهی صد و یک. هنوزم میتونیم با زندگی دست و پنجه نرم کنیم. هنوزم میتونیم توی این تاریکی یه شمع روشن کنیم. هنوزم ستارههای بیان میتونن حواسم رو از صداهای توی مغزم پرت کنن. هنوزم کلمههای یه نفر میتونن نجاتم بدن. هنوزم...
