A Glimpse of Life
Static
Side-bar GIF

A Glimpse of Life

و وقتی که هیچ‌کس نیست که صبح‌ها بیدارت کنه؛ و وقتی که هیچ‌کس نیست که شب‌ها منتظرت باشه؛ و وقتی که می‌تونی هرکاری که دلت می‌خواد انجام بدی؛ اسمش رو چی می‌ذاری؟ آزادی یا تنهایی؟
- چارلز بوکوفسکی -

leaf
star
moon
snowflake

هنوز هم

این روزها زیاد با نیانکو دوتایی وقت می‌گذرونیم. بیشتر می‌خوابیم. صبح می‌خوابیم. یکم پامی‌شیم کارهامون رو می‌کنیم و یه‌چیزی می‌خوریم. بعد دوباره می‌خوابیم. دوباره پامی‌شیم. یه‌چرخی می‌زنیم. دوباره می‌خوابیم. و همین‌طوری صبح رو شب می‌کنیم و شب رو صبح. مامان می‌گه مثل دوتا نوزاد شدین. سرش رو می‌ذاره روی پام و من نصفه‌شب، توی دیکشنری ترکیبات رندوم امتحان می‌کنم تا کلماتی مثل 巳已己، 请情晴清، 愉输渝 پیدا کنم و بخندم. یا نینتندو دستم می‌گیرم، یه کارآگاه اردک می‌شم و با کمک دستیار تمساحم پرونده حل می‌کنم. یا غرق می‌شم توی سخت‌کوشی‌های یه دختر؛ توی کلمه‌های کتابی که همین‌طوری میون فایل‌هام پیدا کردم. یا افسانه‌های چینی ساده شده برای کودکان می‌خونم و با هرکلمه‌ و جمله‌ی جدیدی که می‌بینم دچار شگفتی می‌شم. این وسط هم گاهی وجودم پر از خشم می‌شه. پر از ناامیدی. پر از "نمی‌دونم".  پر از "خسته شدم". ولی نمی‌ذارم غرقم کنه. تو گفته بودی. گفته بودی اگه صد تا نقشه‌ی پشتیبان شکست بخورن، می‌ریم سراغ نقشه‌ی صد و یک. هنوزم می‌تونیم با زندگی دست و پنجه نرم کنیم. هنوزم می‌تونیم توی این تاریکی یه شمع روشن کنیم. هنوزم ستاره‌های بیان می‌تونن حواسم رو از صداهای توی مغزم پرت کنن. هنوزم کلمه‌های یه نفر می‌تونن نجاتم بدن. هنوزم...

سه شنبه ۲۴ دی ۰۴

بین نور و سایه

ازت نپرسیدم کجا داریم می‌ریم، چون تا وقتی با تو بودم کجاش مهم نبود. تو مثل مه بودی. کنارت خودم رو گم می‌کردم. نمی‌تونستم درست فکر کنم، نمی‌تونستم تصمیم بگیرم. یه‌زمان خودم رو با این آروم می‌کردم که اگر استعداد ندارم حداقل دارم تلاشم رو می‌کنم. الان حتی تلاش هم نمی‌‌کنم. هرچیزی که انجام می‌دم و هرچیزی که می‌خونم وقت‌تلف کردنه. حتی اون کاری که بهش علاقه دارم رو هم درست انجام نمی‌دم. خوشم میاد بشینم زیر پنجره و نگاه کنم به رقصیدن پرده با باد. خوشم میاد نگاه کنم به تو، وقتی حواست نیست. تو مثل آبی بودی که توی مشت نگه‌اش داشته باشم؛ از لای انگشت‌هام می‌لغزیدی، ناپدید می‌شدی. از اتوبوس که پیاده شدم حس کردم از شنم. داشتم فرو می‌ریختم. یه صفحه‌ی سفید بودم که هرچقدر تلاش می‌کردم روش چیزی بنویسم، جوهر از بین می‌رفت. می‌گفت ژیمناستیک انگار یه ورزش دو نفره‌ست. چرا هیچکس تنها نمیاد؟ از اون روز به بعد خیلی بهش فکر می‌کردم. برام از نیلوفرهای آبی، گل‌های زبلیا و شاهینی که نجات داده بودن عکس می‌فرسته. انگار دست روی هرچیزی می‌ذاره می‌درخشه. دارم غرق می‌شم. نمی‌فهمم از کجا شروع کردم. نمی‌فهمم می‌خوام به چی برسم. می‌بینمت که توی تاریکی نشستی یه گوشه و ازت دوری می‌کنم. کل زندگیم ازت دوری کردم. انگار یه مریضی واگیردار داشته باشی. یا انگار که یه بمب ساعتی باشی. هرچی کمتر ازت بشنوم، هرچی کمتر ازم بدونی، برای جفتمون بهتره. از تو دوری می‌کنم ولی به سمت اون پروانه کشیده می‌شم. زمان دور اون کش میاد، کج می‌شه. می‌تونم هرچیزی رو گره بزنم بهش. هرجا اون بود روشن بود، هرجا نبود تاریک.

حالا من موندم با خودم، با این صفحه‌های سفید، با این کلمه‌های نیمه‌کاره. نمی‌دونم این نوشته قرار بود به کجا برسه. شاید همین‌طور باید نصفه بمونه؛ مثل خودم، مثل تو، مثل رویایی که با بیدار شدن از دست می‌ره.

 

 

روز دهم: طوری بنویس که انگار داری از توی رؤیا حرف می‌زنی.

 

اولش که نوشتن این چالش رو شروع کردم خیلی سخت بود. ولی هرچقدر بیشتر نوشتم انگار راحت‌تر می‌شد. سعی کردم فقط بنویسم و زیاد درباره‌ی چیزهایی که می‌نوشتم فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم دوباره با نوشتن راحت باشم. و حس می‌کنم که تا حدی هم بهش رسیدم. حس خوبی داشت و خیلی خوش گذشت. ممنونم که می‌خوندین و کامنت می‌ذاشتین. قلب به همه‌تون. این پایین وبلاگ کسایی که چالش رو نوشتن لینک می‌کنم. (اگه می‌نوشتید ولی من پیداتون نکردم توی کامنت‌ها بهم بگید. 3>)

سولویگ

سارا

سحر

Omoide

سه شنبه ۲۹ مرداد ۰۴

ردپا

صبح که بیدار شد همه‌چیز مثل همیشه بود. فقط بوی تند آهن اذیتش می‌کرد. پنجره رو باز کرد. وقتی خواست لباسش رو از روی زمین برداره و بپوشه حس کرد چیزی از گوشه‌ی چشمش سر خورد پایین. نمی‌دونست اشکه یا عرق یا خون. اهمیتی هم نمی‌داد. لباسش رو پوشید و رفت طبقه‌ی پایین. روی پله‌ی سوم، لیوانی افتاده بود. طبقه‌ی پایین مثل همیشه برق می‌زد. جای خراش‌های باریک روی دیوار و تکه‌های ظروف چینی این‌طرف و اون‌طرف راهرو تنها چیزی بود که منظره‌ی مقابلش رو خراب می‌کرد. 

تدارکات شام روی میز آشپزخونه دست نخورده مونده بودن. با خودش فکر می‌کرد همیشه صدای پنکه‌ی سقفی انقدر بلند بود؟ دستش رو هماهنگ با تیک‌تاک ساعت دیواری روی میز می‌زد. وقتی آب‌پرتقال و بقیه‌ی لوازم صبحانه رو روی میز می‌چید، خرده‌شیشه‌های شکسته‌ی پنجره‌ی آشپزخونه زیر پاش صدا کردن.

یه صبحانه‌ی مفصل خورد. گوشواره، گردنبند و هرچیزی که با خودش داشت رو گذاشت روی میز. حتی اون حلقه‌ی نقره‌ی قدیمی رو. یه دستمال از توی جیبش درآورد و شروع کرد به نوشتن. فقط یه جمله. نه بیشتر. یه جمله کافی بود.

از پشت میز بلند شد. کتش رو پوشید. شال‌گردنش رو جلوی آینه‌‌ی ورودی درست کرد. خونی که روی صورتش بود رو پاک کرد و حتی تصمیم گرفت یکم آرایش کنه. عجله‌ای نداشت. کلید رو گذاشت روی جاکفشی. در رو باز کرد. نور صبح چشمش رو اذیت می‌کرد ولی صورتش رو ازش برنگردوند. در رو روی اون خونه‌ی تاریک بست و به جلو قدم برداشت. هیچ‌چیز از اون خونه باهاش همراه نمی‌شد، جز همون یک جمله و بوی تند آهن.

 

 

روز نهم: یه چیز مهم رو پنهان کن. ننویسش. ولی اطرافش رو بنویس. مثل رد خون روی زمین بدون اشاره به زخم.

يكشنبه ۲۷ مرداد ۰۴

شاید هم نه.

بهم می‌گفت تو از اونایی هستی که نمی‌تونن قورباغه‌هاشون رو اول از همه قورت بدن. می‌خواستم بهش بگم تو هیچ‌وقت نتونستی منو درست بشناسی. ولی نمی‌دونم. شاید هم این منم که هیچ‌وقت نتونستم خودم رو درست بشناسم. بعد از دو ساعت تموم بحث و دعوا آخرش به این نتیجه رسیدیم که قرار نیست قرارداد رو بفرسته. ولی کی می‌دونه. شاید هم فرستاد. بهش گفتم ولی ارزش این همه وقت رو داره. ولی شاید هم نه. شاید هم داریم وقتمون رو تلف می‌کنیم و دور خودمون می‌چرخیم. شاید فقط این کار رو قبول کردیم چون می‌خواستیم چنگ بندازیم به یه جایی که بعدا بگیم زندگی‌مون بیهوده نبود. که صبح تا شب‌مون فقط با درس و انیمه نگذشت. پیام همکلاسی‌هام رو تا جایی نادیده می‌گیرم که از وقتش می‌گذره و دیگه نمی‌شه بهشون جواب داد. یه بار بهم گفت فکر کنم باهاشون مشکل داری. به حرفش فکر کردم. شاید مشکل دارم. شاید هم نه. شاید فقط با آدم‌ها مشکل دارم. شاید نشستن کنار بیشتر از پنج نفر مضطربم می‌کنه. شاید هم تو درست می‌گی. شاید واقعا باهاشون مشکل دارم. دکترم می‌گه ببخشید دخترم. اذیت شدی. سر تکون می‌دم و می‌گم نه. بعد که می‌ریم بیرون اون بهم می‌گه ولی تو که تمام شب داشتی گریه می‌کردی. می‌گم خب شاید واقعا اذیت نشدم. شاید هم فقط یه people pleaser بدبختم. شاید فقط وقتی واقعا عصبانی بشم می‌تونم به آدم‌ها بگم واقعا درباره‌شون چی فکر می‌کنم و واقعا چه بلاهایی سرم آوردن. شاید هم فقط خیلی حساسم و واقعا نمی‌شه اسمش رو "اذیت شدن" گذاشت و اون بنده‌خدا هم تقصیری نداره که گیر من افتاده. ماگی که برام خریده بودی اون روزی افتاد و شکست. مامان می‌گفت حیف شده و تو مشکوک بودی که شاید عمدا شکستمش ولی بعدا فهمیدی گربه شکونده و دیگه چپ‌چپ بهم نگاه نکردی. ولی نمی‌دونم. شاید هم واقعا از عمد بود. شاید می‌دونستم که اگه بذارمش لبه‌ی میز و با گربه بازی کنم درنهایت می‌ندازتش پایین. شاید هم نه. شاید فقط دلم می‌خواست بیفته بشکنه و گربه فقط شانسکی از روی میز انداختش پایین. می‌بینی؟ شاید. شاید. شاید. سختمه از حقایق بنویسم. سختمه با حقایق روبه‌رو بشم. فرار می‌کنم و از دستش می‌لغزم. این پست حقیقت بود؟ شاید. شاید هم نه.

 

 

روز هشتم: هر چیزی که نوشتی، بلافاصله زیرش یه «شاید نه» بذار. یا «نمی‌دونم». بذار متن پر از شک بشه.

شنبه ۲۶ مرداد ۰۴

I've been putting sorrow on the farthest place on my shelf

عصر روزی که برای تولدم دعوتم کردی بیرون، توی یه کافه‌ی کوچیک دوست‌داشتنی روبه‌روی همدیگه نشستیم. از این در و اون در برام گفتی و یه کیک هم سفارش دادی. بهت نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم که چقدر برام عزیزی که یهو صدات رو -نه از تویی که جلوم نشستی بلکه از توی مغزم- شنیدم. داشتی بهم می‌گفتی بهتره ساکت شم چون زیاد حرف می‌زنم. با خودم فکر می‌کردم چقدر دوستت دارم که یهو توجه‌م بهت جلب شد. جلوم نشسته بودی، خودت بودی. ولی نه همونی که همین الان شمع‌های کیک رو روشن کرد. انگار یکم بزرگ‌تر شده بودی. لباس‌هات فرق می‌کرد. طوری نگاهم می‌کردی انگار یه چیز اضافی و بدردنخورم. اون‌طوری که بهم زل زده بودی، حس می‌کردم هرکاری که می‌کنم اشتباهه. هر حرفی که می‌زنم کسالت‌آوره. هرچیزی که می‌پوشم زننده‌ست. هر واکنشم، هر لمسم، هرچیزی که بهش علاقه نشون می‌دم، لایق توجه نیست. صدای گریه‌ی خودم رو می‌شنیدم. یه هق‌هق بلند و خیلی طولانی. صدای مامان رو می‌شنیدم که می‌گفت هیچ‌وقت تو رو خیلی دوست نداشته. 

از سر میز به بهانه‌ی شستن دست‌هام بلند شدم. توی دستشویی دست کشیدم به موهام ولی نفهمیدم چرا کوتاهن. خیره شدم به خودم ولی نفهمیدم اون گودی زیر چشم‌هام از کجا اومده. خم شده بودم، انگار درد داشتم. به همه‌جای بدنم دست کشیدم ولی جایی درد نمی‌کرد. سعی می‌کردم صاف راه برم ولی بعد از چند قدم خسته می‌شدم. دست‌هام رو شستم و حس کردم دارم آروم آروم محو می‌شم. همون‌طور با شونه‌های یکم خمیده برگشتم سر میز. نه کیکی روی میز بود، نه کسی روی صندلی مقابل منتظر من.

 

 

روز هفتم: امروز گذشته و آینده رو قاطی کن. انگار که همه‌چی هم‌زمان داره اتفاق می‌افته.

عنوان از آهنگ Runaway.

پنجشنبه ۲۴ مرداد ۰۴

اگر می‌دانستی.

توی ذهنم هزارتا جمله بود. هزارتا چیز که می‌خواستم بهت بگم. ولی لب‌هام حتی یک بار هم تکون نخورد. وقتی چشم‌هام رو می‌بندم، دورتا دورم پر از درهایین که هیچ‌وقت باز نکردم. منظره‌هایی که ندیدم و مکان‌هایی که توشون قدم نذاشتم. مثل سایه‌هایی که از دور نور رو تماشا می‌کنن، همونجا وایمیستم و نگاه می‌کنم. 

یه بار که مثل همیشه سر یه چیز کوچیک الم‌شنگه به پا کرده بودی و جوری داد می‌زدی که‌ مطمئن بودم ده تا خونه اون‌طرف‌تر همه می‌شنیدن، می‌خواستم بلندتر از خودت داد بزنم. ولی یه چیزی انگار توی گلوم گیر کرد. اون لحظه خیلی از دست خودم عصبانی شدم. ولی بعدا فهمیدم که بخاطر ترس یا خجالت و این چیزها نبود. نمی‌دونستم باید از بین اون هزارتا جمله‌ی تو مغزم، کدومشون رو بگم. بعدتر که بیشتر درباره‌ش فکر کردم فهمیدم که مشکل همینه. نمی‌تونستم از بین تمام اون جمله‌ها، تمام اون درها، تمام اون مسیرها، یکی رو انتخاب کنم. همه‌شون رو می‌خواستم.

آدم‌ها رو از دور نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم داستان زندگی‌شون رو حدس بزنم. داستان‌هایی که شاید حتی نزدیک به واقعیت هم نباشن، اما می‌تونی رد پای حسرت‌‌هایی که دارم رو لابه‌لاش ببینی. اگه عمیق توی چشم‌هام نگاه کنی، می‌تونی اون سردرگمی و اون اشتیاق عمیق رو ببینی. اشتیاق برای آدم‌هایی که هرگز ندیدم. برای چیزهایی که هرگز تجربه نکردم.

یه روز خواستم قدم بردارم سمت یکی از اون درها. ولی پاهام می‌لرزید. جلوتر نرفتم. توی همون نقطه‌ای که بودم ایستادم. همون‌جا ایستادم و فکر کردم "یعنی چه منظره‌ای اون پشته؟" ولی هیچ‌وقت نفهمیدم. چون هیچ‌وقت شجاعت کافی برای باز کردنش رو نداشتم.

 

 

روز ششم: از همه‌چیزهایی بنویس که اتفاق نیفتادن. 

دوشنبه ۲۱ مرداد ۰۴